قصيده شماره ۱۷۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۷۶

۳۴ بازديد


اي شده مشغول به كار جهان
غره چرائي به جهان جهان؟
پيگ جهاني تو بينديش نيك
سخره گرفته است تو را اين جهان
از پس خويشت بدواند همي
گه سوي نوروز و گهي زي خزان
گر تو نه ديوي به همه عمر خويش
از پس اين ديو چرائي دوان؟
پيش تو در مي‌رود او كينه‌ور
تو زپس او چه دوي شادمان؟
هيچ نترسي كه تو را اين نهنگ
ناگه يك روز كشد در دهان؟
گرت به مغز اندر هوش است و راي
روي بگردان ز دروغ زمان
آزت هر روز به فردا دهد
وعدهٔ چيزي كه نباشد چنان
پير شدت بر غم و سختي و رنج
بر طمع راحت شخص جوان
بر تو به اميد بهي، روز روز
چرخ و زمان مي‌شمرد ساليان
دشمن توست اي پسر اين روزگار
نيست به تو در طمعش جز به جان
كژدم دارد بسي از بهر تو
كرده نهان زير خز و پرنيان
اي شده غره به جهان، زينهار
كايمن بنشيني از اين بدنشان
تو به در او شده زنهار خواه
دشنه همي مالدت او بر فسان
چون تو بسي خورده است اين اژدها
هان به حذرباش ز دندانش، هان!
نامهٔ شاهان عجم پيش خواه
يك ره و بر خود به تامل بخوان
كوت فريدون و كجا كيقباد؟
كوت خجسته علم كاويان؟
سام نريمان كو و رستم كجاست
پيشرو لشكر مازندران؟
بابك ساسان كو و كو اردشير؟
كوست؟ نه بهرام نه نوشيروان!
اين همه با خيل و حشم رفته‌اند
نه رمه مانده است كنون نه شبان
رهگذر است اين نه سراي قرار
دل منه اينجا و مرنجان روان
ايزد زي خويش همي خواندت
اي شده فتنه به زمين و زمان
چند چپ و راست بتابي ز راه
چون نروي راست در اين كاروان؟
چند ربودي و ربائي هنوز
توشه در اين ره ز فلان و فلان؟
باك نداري كه در اين ره به زرق
كه بفروشي بدل زعفران
فردا زين خواب چه آگه شوي
سود نداردت خروش و فغان
چونكه نينديشي از آن روز جمع
كانجا باشند كهان و مهان؟
آنجا آن روز نگيردت دست
نه پسر و نه پدر مهربان
زير گناهان گران و وبال
سست شدت گردن و پشت و ميان
خيره چه گوئي تو كه «بادي است اين
در شكم و پشت و ميانم روان؟
نيست مرا وقت ضعيفي هنوز
بشكند اين را شكر و باديان»
روي نخواهي كه به قبله كني
تات نخوابند چو تخته ستان
جز به گه بازپسين دم زدن
از تو نجبند به شهادت زبان
چونكه به پرهيز و به توبه، سبك
نفگني از گردن بار گران؟
تا تو يكي خانهٔ نو ساختي
يكسره همسايه‌ت بي‌خان و مان
در سپه جهل بسي تاختي
اكنون يك چند گران كن عنان
ديو قرين تو چرا گشت اگر
دل به گمان نيست تو را در قران
گر به گماني ز قران كريم
خود ببري كيفر از اين بدگمان
سود نداردت پشيمان شدن
خود شود آن روز گمانت عيان
جان تو از بهر عبادت شده است
بسته در اين خانه پر استخوان
كان تو است اي تن و طاعت گهر
گوهر بيرون كن از اين تيره كان
جانت سوار است و تنت اسپ او
جز به سوي خير و صلاحش مران
خود سپس آرزوي تن مرو
چون خره بد سپس ماكيان
گيتي دريا و تنت كشتي است
عمر تو باد است و تو بازارگان
اين همه مايه است كه گفتم تو را
مايه به باد از چه دهي رايگان
اي پسر خسرو حكمت بگو
تات بود طاقت و توش و توان
اي به خراسان در سيمرغ‌وار
نام تو پيدا و تن تو نهان
در سپه علم حقيقت تو را
تير كلام است و زبانت كمان
روز و شب از بحر سخن همچنين
در همي جوي و همي برفشان
تا ز تو ميراث بماند سخن
چون بروي زي سفر جاودان
خيز به فرمان امام جهان
بركش در بحر سخن بادبان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد