قصيده شماره ۱۶۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۶۷

۳۴ بازديد


از صحبت خلق دل گسستم
انديشه نديم دل بسستم
در آب نميدي آن ردا را
كش طمع طراز بود شستم
چون سايه جهان پس من آمد
چون ديد كه من ازو بجستم
جويندهٔ جسته گشت، از من
مي‌جست چو من هميش جستم
وان ديو كه پيش من همي رفت
بر پاي بماند و من نشستم
برگردن من نشسته بودي
و اكنونش به زير پاي خستم
برگشت زمن بشست دستش
چون شسته شد از هواش دستم
ليكن نرهم همي ز قومش
هرچند زمكر او بجستم
يك چند ميان جمع ديوان
تا كور بدم چو ديو ز ستم
از لشكرشان سپس نماندم
تا بود چو كاهشان سپستم
ليكن ببريد ديوم از من
چون ديد كه من چنو نه مستم
من دست هوا به حبل حكمت
بستم به سزا و سخت بستم
بر چرخ رسيد بانگ و نامم
منگر به حديث نرم و پستم
اين امت بت‌پرست را بين
آويخته حلقشان به شستم
خواهند همي كه همچو ايشان
من جز كه خداي را پرستم
والله كه همي نخورد خواهم
با شكر بت‌پرست پستم
در من نرسند ازانكه بيش است
از ششصدشان به فضل شستم
چون من نبود كسي كه بيش است
از قامت او بسي بدستم
اي شاد شده بدانكه يك چند
چون مويه گران همي گرستم
پيوسته شدم نسب به يمگان
كز نسل قباديان گسستم
از خاكم اگر بكند ديوت
در سنگ بر غم تو برستم
تيغ حجت به روز روشن
در حلق امام تو شكستم
مرديم چنانكه تو بخواهي،
اي ديو، بهر كجا كه هستم
دل در شكمش به تير برهان
هرچند نخواستي تو خستم
بيمار و شكسته‌دل شده‌ستند
از قوت حجت درستم
هر سال يكي كتاب دعوت
به اطراف جهان همي فرستم
تا داند خصم من كه چون تو
در دين نه ضعيف و خوار و سستم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد