قصيده شماره ۱۷۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۷۱

۴۲ بازديد


شايد كه حال و كار دگر سان كنم
هرچ آن به است قصد سوي آن كنم
عالم به ماه نيسان خرم شده است
من خاطر از تفكر نيسان كنم
در باغ و راغ دفتر ديوان خويش
از نثر و نظم سنبل و ريحان كنم
ميوه و گل از معاني سازم همه
وز لفظ‌هاي خوب درختان كنم
چون ابر روي صحرا بستان كند
من نيز روي دفتر بستان كنم
در مجلس مناظره بر عاقلان
از نكته‌هاي خوب گل‌افشان كنم
گر بر گليش گرد خطا بگذرد
آنجا ز شرح روشن باران كنم
قصري كنم قصيدهٔ خود را، درو
از بيتهاش گلشن و ايوان كنم
جائي درو چو منظره عالي كنم
جائي فراخ و پهن چو ميدان كنم
بر درگهش ز نادره بحر عروض
يكي امين دانا دربان كنم
مفعول فاعلات مفاعيل فع
بنياد اين مبارك بنيان كنم
وانگه مر اهل فضل اقاليم را
در قصر خويش يكسره مهمان كنم
تا اندرو نيايد نادان، كه من
خانه همي نه از در نادان كنم
خواني نهم كه مرد خردمند را
از خوردنيش عاجز و حيران كنم
اندر تن سخن به مثال خرد
معني خوب و نادره را جان كنم
گر تو نديده‌اي ز سخن مردمي
من بر سخنت صورت انسان كنم
او را ز وصف خوب و حكايات خوش
زلف خميده و لب خندان كنم
معنيش روي خوب كنم وانگهي
اندر نقاب لفظش پنهان كنم
چون روي خويش زي سخن‌آرم، به قهر
پشتش به پيش خويش چو چوگان كنم
ور خاطرم به جائي كندي كند
او را به دست فكرت سوهان كنم
جان را چو زنگ جهل پديد آورد
چون آينه ز خواندن فرقان كنم
دشوار اين زمانهٔ بد فعل را
آسان به زهد و طاعت يزدان كنم
دست از طمع بشويم پاك آنگهي
از خفته دست بر سر كيوان كنم
گر در لباس جهل دلم خفته بود
اكنون از آن لباسش عريان كنم
وين جسم بي‌فلاحت آسوده را
خيزم به تيغ طاعت قربان كنم
ور عيب من ز خويشتن آمد همه
از خويشتن به پيش كه افغان كنم؟
خيزم به فصل و رحمت يزدان حق
دشوار دهر بر دلم آسان كنم
اندر ميان نيك و بد خويشتن
مانندهٔ زبانهٔ ميزان كنم
هر ساعتي به خير درون پاره‌اي
بفزايم و ز شرش نقصان كنم
تا غل و طوق و بند كه بر من نهاد
در دست و پاي و گردن شيطان كنم
گر ديو از آنچه كرد پشيمان نشد
من نفس را ز كرده پشيمان كنم
گر نيست طاقتم كه تن خويش را
بر كاروان ديو سليمان كنم
آن ديو را كه در تن و جان من است
باري به تيغ عقل مسلمان كنم
از قول و فعل زين و لگامش نهم
افسار او ز حكمت لقمان كنم
گر تو نشاط درگه جيلان كني
من قصد سوي درگه رحمان كنم
سوي دليل حق بنهم روي خويش
تا خويشتن به سيرت سلمان كنم
زي اهل بيت احمد مرسل شوم
تن را رهي و بندهٔ ايشان كنم
تا نام خويش را به جلال امام
بر نامهٔ معالي عنوان كنم
زان آفتاب علم و دل خويش را
روشن به سان ماه به سرطان كنم
وز بركت مبارك درياي او
دل را چو درج گوهر و مرجان كنم
اي آنكه گوئيم به نصيحت همي
ك «اين پيرهن بيفگن و فرمان كنم
تا سخت زود من چو فلان مر تو را
در مجلس امير خراسان كنم»
اندر سرت بخار جهالت قوي است
من درد جهل را به چه درمان كنم؟
كي ريزم آب‌روي چو تو بي‌خرد
بر طمع آنكه توبره پر نان كنم؟
تركان رهي و بندهٔ من بوده‌اند
من تن چگونه بندهٔ تركان كنم؟
اي بد نصيحت كه تو كردي مرا
تا چون فلان خسيس و چو بهمان كنم
گيتيت گربه‌اي است كه بچه خورد
من گرد او ز بهر چه دوران كنم
از من خسيس‌تر كه بود در جهان
گر تن به نان چو گربه گروگان كنم؟
دين و كمال و علم كجا افگنم
تا خويشتن چو غول بيابان كنم؟
از فضل تا چو غول بمانم تهي
پس من چگونه خدمت ديوان كنم؟
اين فخر بس مرا كه به هر دو زبان
حكمت همي مرتب و ديوان كنم
جان را ز بهر مدحت آل رسول
گه رودكي و گاهي حسان كنم
دفتر ز بس نگار و ز نقش سخن
برتر ز چين و روم و سپاهان كنم
واندر كتاب بر سخن منطقي
چون آفتاب روشن برهان كنم
بر مشكلات عقلي محسوس را
بگمارم و شبان و نگهبان كنم
زادالمسافر است يكي گنج من
نثر آنچنان و نظم از اين‌سان كنم
زندانمؤمناست جهان، من چنين
زيرا همي قرار به يمگان كنم
تا روز حشر آتش سوزنده را
بر شيعت معاويه زندان كنم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد