قصيده شماره ۱۶۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۶۶

۳۴ بازديد


من دگرم يا دگر شده‌است جهانم
هست جهانم همان و من نه همانم
تاش همي جستم او به طبع همي جست
از من و من زو كنون به طبع جهانم
پس نه همانم من و جهان نه همان است
زانكه جهان چون من است من چو جهانم
عالم كان بود و منش زر و كنون من
زر سخن را به نفس ناطقه كانم
اي عجبي خلق را چه بود كه ايدون
سخت بترسند مي ز نام و نشانم؟
آب كسي ريخته نشد زپي من
نان به ستم من همي ز كس نستانم
هيچ جوان را به قهر پير نكردم
پس به چه دشمن شدند پير و جوانم؟
خطبه نجستم به كاشغر نه به بغداد
بد به چه گويد همي خليفت و خانم؟
گر طمعي نيستم به خون و به مردار
چونكه چنين دشمنان شدند سگانم؟
گرت نخوانم مديح، تو كه اميري
نيز به مهمان و خان خويش مخوانم
گر تو بخواني مرا، امير ندانمت
ورت بخوانم مديح، مرد مدانم
نامهٔ آزادي آمده است سوي من
پنهان در دل زخالق دل و جانم
بند ز من برگرفته آمد، ازين است
كايچ نجبند همي به پيش ميانم
تا به من اين منت از خداي نپيوست
بنده همي داشتي فلان و فلانم
رنج و عناي جهان كشيدم و اكنون
نيز نتابد سوي عناش عنانم
تو كه ندانيش هم برو سپس او
من كه بدانستمش چگونه ندانم؟
سفله نگردد مطيع تاش نراني
سفله جهان را ازين هميشه برانم
سفله جهان را به سفلگان بسپردم
كو به سرايش چنانكه زو به فغانم
اي طلبيده جهان مرا مطلب هيچ
گم شده انگار از ميان و كرانم
تو به شتاب از پس زمانه دواني
من به ستور از در زمانه رمانم
نه چو من از غم به دم تو باد خزاني
نه چو تو من مدح‌گوي حسن خزانم
وانكه دهان تو خوش بدو شود و تر
خشك كند باد او ز بيم دهانم
روز ندامت ز بد بس است نديمم
شب به عبادت قرين بس است قرانم
اي همه ساله دنان بگرد دنان در
من نه بگرد دنانم و نه دنانم
من كه زخون حسين پرغم و دردم
شاد چگونه كنند خون رزانم؟
از تو بدين كارها بماندم شايد
گرچه نشايد همي كه از تو بمانم
من ز تو دورم چو هرچه كرد ز افعال
دست و زبانت، نكرد دست و زبانم
نفس لطيفم رها شده‌است اگر چند
زير زمان است اين كثيف و گرانم
سوي حكيمان فريشته است روانم
ورچه به چشم تو مردم است عيانم
هيكل من دان علم فريشتگان را
ورچه به يمگان ز شر ديو نهانم
ملك سليمان اگر ببرد يكي ديو
با سپهي ديو، من چه كرد توانم؟
بر رمهٔ علم خوار در شب دنيي
از قبل موسي زمانه شبانم
هيچ شبان بي‌عصا و كاسه نباشد
كاسهٔ من دفتر و عصاست لسانم
نان شريعت خوري چو پيش من آئي
نرم بياغشته زير شير بيانم
اي بسوي خويش كرده صورت من زشت
من نه چنانم كه مي‌برند گمانم
آينه‌ام من، اگر تو زشتي زشتم
ور تو نكوئي نكوست صورت و سانم
علم بياموز تام عالم يابي
تيغ گهردار شو كه منت فسانم
در سخنم تخم مردمي بسرشته است
دست خداي جهان امام زمانم
زير درخت من آي اگرت مراد است
كه‌ت زبر شاخ مردمي بنشانم
كشت خرد را به باغ دين حق اندر
تازه كنم كز سخن چو آب روانم
ور بنشيند برو غبار شياطين
گرد به پندي چو در ازو بفشانم
ديو هگرز آب‌روي من نبرد زانك
روي بدو دارد آب داده سنانم
تير مرا جز سخن نباشد پيكان
تير قلم را بنان بس است كمانم
گر عدوي من به مشرق است ز مغرب
تير خود آسان بدو روان برسانم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد