قصيده شماره ۱۷۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۷۴

۳۶ بازديد


اي ستمگر فلك اي خواهر آهرمن
چون نگوئي كه چه افتاد تو را با من؟
نرم كرده‌ستيم و زرد چو زردآلو
قصد كردي كه بخواهيم همي خوردن
اينكه شد زرد و كهن پيرهن جان است
پيرهن باشد جان را و خرد را تن
عاريت داشتم اين را از تو تا يك چند
پيش تو بفگنم اين داشته پيراهن
من ز حرب چو تو آهرمن كي ترسم
كه مرا طاعت تيغ است و خرد جوشن
من دل از نعمت و عز تو چو بر كندم
تو دل از طاعت و از خدمت من بر كن
زن جادوست جهان، من نخرم زرقش
زن بود آنكه مرو را بفريبد زن
زرق آن زن را با بيژن نشنودي
كه چه آورد به آخر به سر بيژن؟
همچو بيژن به سيه چاه درون ماني
اي پسر، گر تو به دنيا بنهي گردن
چون همي بر ره بيژن روي اي نادان
پس چه گوئي كه نبايست چنان كردن؟
صحبت اين زن بدگوهر بدخو را
گر بورزي تو نيرزي به يكي ارزن
صحبت او مخر و عمر مده، زيرا
جز كه نادان نخرد كسي به تبر سوزن
طمع جانت كند گر چه بدو كابين
گنج قارون بدهي يا سپه قارن
مر مرا بر رس از اين زن، كه مرا با او
شست يا بيش گذشته است دي و بهمن
خوي او اين است اي مرد، كه دانا را
نفروشد همه جز مكر و دروغ و فن
كودن و خوار و خسيس است جهان و خس
زان نسازد همه جز با خس و با كودن
خاصه امروز نبيني كه همي ايدون
بر سر خلق خدائي كند آهرمن؟
به خراسان در تا فرش بگسترده است
گرد كرده است ازو عهد و وفا دامن
خلق را چرخ فرو بيخت، نمي‌بيني
خس مانده است همه بر سر پرويزن؟
زين خسان خير چه جوئي چو همي داني
كه به ترب اندر هرگز نبود روغن
خويشتن دار چو احوال همي بيني
خيره بي‌رشته و هنجار مكش هنجن
اين خسان باد عذابند، چو نادانان
باد ايشان مخر و باد مكن خرمن
چون طمع داري افروختن آتش
به شب اندر زان پر وانگك روشن
دل بخيره چه كني تنگ چو آگاهي
كه جهان سايهٔ ابر است و شب آبستن؟
اين جهان معدن رنج و غم و تاريكي است
نور و شادي و بهي نيست در اين معدن
معدن نور بر اين گنبد پيروزه است
كه چو باغي است پر از لاله و پر سوسن
گر به شب بنگري اندر فلك و عالم
بر سرت گلشن بيني و تو در گلخن
تو مر اين گلخن بي‌رونق تاري را
جز كه از جهل نينگاشته‌اي گلشن
مسكن شخص توست اين فلك اي مسكين
جانت را بهتر ازين هست يكي مسكن
اندر اين جاي سپنجي چه نهادي دل؟
آب كوبي همي، اي بيهده، در هاون
كه‌ت بگفته است كه انديشه مدار از جان
هرچه يابي همه بر تنت همي برتن؟
دشمن توست تن بد كنش اي غافل
به شب و روز مباش ايمن از اين دشمن
همه شادي و طرب جويد و مهماني
كه بيارندش از اين برزن و زان برزن
گويد « از عمر وز شادي چه بود خوشتر؟
مكن انديشه ز فردا، بخور و بشكن»
ليكن اين نيست روا گر تو همي خواهي
اي تن كاهل بي‌حاصل هيكل‌افگن
چه كني دنيا بي‌دين و خرد زيرا
خوش نباشد نان بي‌زيره و آويشن
مرد بي‌دين چو خر است، ار تو نه‌اي مردم
چو خران بي‌دين شو، روز و شبان مي‌دن
خري آموختت آن كس كه بفرمودت
كه «هميشه شكم و معده همي آگن»
نيك بنديش كه از بهر چه آوردت
آنكه‌ت آورد در اين گنبد بي‌روزن
چشم و گوش و سخن و عقل و زبان دادت
بر مكافاتش دامن به كمر در زن
آن كن از طاعت و نيكي كه نداري شرم
چون ببينيش در آن معدن پاداشن
پيش ازان كه‌ت بشود شخص پراگنده
تخم و بيخ بد و به بركن و بپراگن
بس كه بگذشت جهان بر تو و جز عصيان
سوي تو نامد و نگذشت به پيرامن
از بد كرده پشيمان شو و طاعت كن
خيره بر عمر گذشته چه كني شيون؟
سخن حجت بشنو كه همي بافد
نرم و با قيمت و نيكو چو خز ادكن
سخن حكمتي و خوب چنين بايد
صعب و بايسته و در بافته چون آهن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد