قصيده شماره ۱۶۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۶۰

۳۵ بازديد


اين چه خلق و چه جهان است، اي كريم؟
كز تو كس ر امي نبينم شرم و بيم
راست كردند اين خران سوگند تو
پركني زينها كنون بي‌شك جحيم
وان بهشتي با فراخي‌ي آسمان
نيست آن از بهر اينها اي رحيم
زانك ازينها خود تهي ماند بهشت
ور به تنگي نيست نيم از چشم ميم
بر شب بي‌طاعتي فتنه است خلق
كس نمي‌جويد ز صبح دين نسيم
كس نمي‌خرد رحيق و سلسبيل
روي زي غسلين نهادند و حميم
از در مهلت نيند اينها وليك
تو، خدايا، هم كريمي هم حليم
اي رحيم از توست قوت برحذر
مر مرا از مكر شيطان رجيم
من نگويم تو قديم و محدثي
كافريدهٔ توست محدث يا قديم
زاده و زاينده چون گويد كسيت؟
هردو بندهٔ توست زاينده و عقيم
در حريم خانهٔ پيغمبرت
مر مرا از توست دو جهاني نعيم
تو سزائي گر بداري بنده را
اندر اين بي‌رنج و پرنعمت حريم
مر مرا غربت ز بهر دين توست
وين سوي من بس عظيم است اي عظيم
هم غريبم مرد بايد، بي‌گمان
بي‌رفيق و خويش و بي‌يار و نديم
در غريبي نان دستاسين و دوغ
به چو در دوزخ ز قوم و خون و ريم
هركه را محنت نه جاويدي بود
محنت او محنتي باشد سليم
گر ندارم اسپ، خر بس مركبم
ور نيابم خز، درپوشم گليم
دام ديو است، اي كبل، بر پاي و سر
مر تو را دستار خيش و كفش اديم
من ز بهر دين شدم چون زر زرد
تو ز دين ماندي چو سيم از بهر سيم
از دروغ توست در جانم دريغ
وز ستم توست ريشم پرستيم
چند جوئي آنچه ندهندت همي؟
چيز ناموجود كي جويد حكيم؟
در مقام بي‌بقا ماندن مجوي
تا نماني در عذاب ايدون مقيم
در ره عمري شتابان روز و شب
اي برادر گر درستي يا سقيم
مي‌روي هموار و گوئي كايدرم
مار مي‌گيري كه اين ماهي است شيم
چشم داري ماه را تا نو شود
تا بيابي از سپنجي سيم تيم
مرگ را مي‌جوئي و آگه نه‌اي
من چنين نادان نديدم، اي كريم
سال سي خفتي كنون بيدار شو
گر نخفتي خواب اصحاب الرقيم
بر تنت وام است جانت، گر چه دير
باز بايد داد وام، اي بد غريم
جور بر بيوه و يتيم خود مكن
اي ستم‌گر بر زن بيوه و يتيم
زان مقام انديش كانجا همبرند
با رعيت هم امير و هم زعيم
از كه دادت حجت اين پند تمام؟
از امام خلق عالم بوتميم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد