قصيده شماره ۱۶۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۶۸

۳۲ بازديد


دوش تا هنگام صبح از وقت شام
بركف دستم ز فكرت بود جام
آمد از مشرق سپاه شاه زنگ
چون شه رومي فروشد سوي شام
همچو دو فرزند نوح‌اند اي عجب
روز همچون سام و تيره شب چو حام
شب هزاران در در گيسو كشيد
سرخ و زرد و بي‌نظام و با نظام
كس عروسي در جهان هرگز نديد
گيسوش پرنور و رويش پر ظلام
جز كه بدكردار كس بيدار نه
كس چنين حالي نديد اي واي مام
روي اين انوار عالم سوي ما
بر مثال چشمهاي بي‌منام
گفتيي هر يك رسول است از خداي
سوي ما و نورهاشان چون پيام
اين زبان‌هاي خداي‌اند، اي پسر
بودني‌ها زين زبان‌ها چون كلام
نشنود گفتارهاشان جز كسي
كه‌ش خرد بگشاد گوش دل تمام
قول بي‌آواز را چون بشنوي؟
چون نديدي رفتن بي‌پاي و گام
گر همي عاصي نگويد عاصيم
بر زبان، فعلش همي گويد مدام
بر كف جاهل همي گويد نبيد
در بر فاسق همي گويد غلام
قول چون خرما و همچون خار فعل
اين نه دين است اين نفاق است، اي كرام
من كه نپسندم همي افعال زشت
جز به يمگان كرد چون يارم مقام؟
گر به دين مشغول گشتم لاجرم
رافضي گشتم و گمراه نام
دست من گير اي اله العالمين
زين پر آفت جاي و چاه تار پام
داور عدلي ميان خلق خويش
بي‌نيازي از كجا و از كدام
آنكه باطل گويد از ما برفگن
روز محشر بر سرش ز اتش لگام
در تعجب مانده بودم زين قبل
تا بگاه صبح بام از گاه شام
چون سپيده‌دم به حكمت بركشيد
از نيام نيلگون زرين حسام
چون ضمير عاقلان شد روي خاك
وز جهان برخاست آن چون قير دام
همچنين گفتم كه روزي بركشد
فاطمي شمشير حق را از نيام
دين جد خويش را تازه كند
آن امام ابن‌الامام ابن‌الامام
بار شاخ عدل يزدان بوتميم
آن به حلم و علم و حكم و عدل تام
جز به راه نردبان علم او
نيستت راهي بر اين پرنور بام
بي‌بيانش عقل نپذيرد گزاف
زانكه جز به آتش نشايد خورد خام
خلق را اندر بيان دين حق
او گزارد از پدر وز جد پيام
جوهر محض الهي نفس اوست
زين جهان يكسر بر آن جوهر ورام
سر برآر اين دام گنبد را ببين،
اي برادر، گرد گردان بر دوام
وين زمان را بين كه چون همچون نهنگ
بر هلاك خلق بگشاده است كام
وين سپاه بي‌كران در يكدگر
اوفتاده چون سگان اندر عظام
نه ببيند نه بجويد چون ستور
چشم دل‌شان جز لباس و جز طعام
جهل و بي‌باكي شده فاش و حلال
دانش و آزادگي گشته حرام
باشگونه كرده عالم پوستين
زاد مردان بندگان را گشته رام
گرت خوش آمد طريق اين گروه
پس به بي‌شرمي بنه رخ چون رخام
بر در شوخي بنه شرم و خرد
وانگهي گستاخ‌وار اندر خرام
چون برآهختي زتن شرم، اي پسر،
يافتي ديبا و اسپ و اوستام
دهر گردن كي به دست تو دهد
چون تو او را چاكري كردي مدام؟
ور سلامت را نمي‌داد او عليك
پيشت آيد بي‌تكلف به‌سلام؟
ور بريدستي چو من زيشان طمع
همچو من بنشين و بگسل زين لئام
در تنوري خفته با عقل شريف
به كه با جاهل خسيس اندر خيام
پند حجت را به دانش دار بند
تا تو را روشن شود ايام و نام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد