قصيده شماره ۱۶۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۶۵

۳۵ بازديد


اگر با خرد جفت و اندر خوريم
غم‌خور چو خر چندو تاكي خوريم؟
سزد كز خري دور باشيم ازانك
خداوند و سالار گاو و خريم
اگر خر همي كشت حالي چرد
چرا ما نه از كشت باقي چريم؟
چه فضل آوريم، اي پسر، بر ستور
اگر همچو ايشان خوريم و مريم
فرو سو نخواهيم شد ما همي
كه ما سر سوي گنبد اخضريم
گر از علم و طاعت برآريم پر
از اين‌جا به چرخ برين بر پريم
به چرخ برين بر پرد جان ما
گر او را به خورهاي دين‌پروريم
نه‌ايم ايدري ما به جان و خرد
وگر چند يك چندگاه ايدريم
به زنجير عنصر ببستندمان
چو ديوانگان زان به بند اندريم
بلي بندو زندان ما عنصر است
وگر چند ما فتنه بر عنصريم
به بند ستوري درون بسته‌ايم
وگر چند بسته بدان گوهريم
به زندان پيشين درون نيستيم
نبيني كه بر صورت ديگريم؟
نبيني كه از بي‌تميزي ستور
چو بي بر چنار است و ما بروريم؟
چو عرعر نگونسار مانده نه‌ايم
اگر چند با قامت عرعريم
چرا بنده شدمان درخت و ستور؟
بيا تا به كار اندرون بنگريم
سزد گر چو اين هر دو مشغول خور
نباشيم ازيرا كه ما بهتريم
سر از چرخ نيلوفري بركشيم
به دانش كه داننده نيلوفريم
به دانش رگ مكر و زنگار جهل
ز بن بگسليم و ز دل بستريم
به بيداد و بيدادگر نگرويم
كه ما بندهٔ داور اكبريم
اگر داد خواهيم در نيك و بد
به داديم معذور و اندر خوريم
چو خود بد كنيم از كه خواهيم داد؟
مگر خويشتن را به داور بريم!
چرا پس كه ندهيم خود داد خود
ازان پس كه خود خصم و خود داوريم؟
به دست من و توست نيك اختري
اگر بد نجوئيم نيك اختريم
اگر دوست داريم نام نكو
چرا پس نه نام نكو گستريم؟
همي سرو بايد كه خوانندمان
اگر چند خميده چون چنبريم
نخواهيم اگر چند لاغر بويم
كه فربه بداند كه ما لاغريم
بيا تا به دانش به يك سو شويم
زلشكر وگر چند از اين لشكريم
بيائيد تا لشكر آز را
به خرسندي از گرد خود بشكريم
برآئيم بر پايهٔ مردمي
مر اين ناكسان را به كس نشمريم
به دشمن نمائيم روشن كه ما
به دنيا و دين بر سر دفتريم
ازيرا سر دفتريم، اي پسر،
كه ما شيعت اهل پيغمبريم
به ريگ هبير اندرون تشنه‌اند
همه خلق و ما برلب كوثريم
تو، اي ناصبي، گر زحد بگذري
به بيهوده گفتار، ما نگذريم
پيمبر سر دين حق است و ما
از اين نامور تن مطيع سريم
اگر تو مر اين قول را منكري
چنان دان كه ما مر تو را منكريم
اگر تو بر اين تن سري آوري
دگر سر بياور كه ما ناوريم
ز پيغمبر ما وصي حيدر است
چنين زين قبل شيعت حيدريم
ز فرزند او خلق را رهبري است
كه ما بر پي و راه آن رهبريم
سر و افسر دين حق است و ما
چنين فخر امت بدان افسريم
اگر تو به آل نبي كافري
به طاغوت تو نيز ما كافريم
ملامت مكن‌مان اگر ما چو تو
بخيره ره جاهلي نسپريم
سپاس است بر ما خداوند را
كه نه چون تو نادان و بد محضريم
به غوغاي نادان چه غره شوي؟
چه لافي كه «ما بر سر منبريم»؟
ز ياجوج و ماجوج مان باك نيست
كه ما بر سر سد اسكندريم
اگر سگ به محرابي اندر شود
مر آن را بزرگي سگ نشمريم
چه باك است اگر نيست مان فرش و قصر
چو در دين توانگرتر از قيصريم؟
عزيزيم بر چشم دانا چو زر
به چشم تو در خاك و خاكستريم
علي‌مان اساس است و جعفر امام
نه چون تو ز دشت علي جعفريم
از اهل خراسان چه گويندمان
كه گويند «ما كاتب و شاعريم»؟
اگر راست گويند گويند «ما
همه راوي و ناسخ ناصريم»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد