قصيده شماره ۱۶۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۶۲

۳۴ بازديد


من چو نادانان بر درد جواني ننوم
كه در اين درد نه من باز پسينم نه نوم
پيري، اي خواجه، يكي خانهٔ تنگ است كه من
در او را نه همي يابم هر سو كه شوم
بل يكي چادر شوم است كه تا بافتمش
نه همي دوست پذيرد ز منش نه عدوم
گر بر آرندم از اين چاه چه باك است كه من
شست و دو سال برآمد كه در اين ژرف گوم
بر سرم گيتي جو كشت و برآورد خويد
بي گمان بدرود اكنونش كه شد زرد جوم
چو همي بدرود اين سفله جهان كشتهٔ خويش
بي گمان هرچه كه من نيز بكارم دروم
دشمانند مرا خوي بد و آز و هوا
از هوا خيزم بگريزم وز آزو خوم
اين سه دشمن چو همي پيش من آيند به حرب
نيست‌شان خنجر برنده مگر آرزوم
من همي دانم اگر چند تو را نيست خبر
كه همي هر سه ببرند به دنبه گلوم
اي پسر، نيك حذردار از اين هرسه عدو
يك دوبار اينت بگفته‌ستم وين بار سوم
سپس من نتوانند كه آيند هگرز
چو خرد باشد تدبير كن و پيش روم
چو به جان و دل كرده‌است وطن دشمن من
من چپ و راست چو ديوانه ز بهر چه دوم
اي غزل گوي و لهو جوي، ز من دور كه من
نه ز اهل غزل و رود و فسوس و لهوم
چو تو از دنيا گوئي و من از دين خداي
تو نه‌اي آن من و نيز نه من آن توم
تا همي رود و سرود است رفيق و كفوت
بي گمان شو كه نباشي تو رفيق و كفوم
طبع من با تو نيارامد و با سيرت تو
اگر از جهل و جفاي تو برآيد سروم
چو من از خوي ستورانهٔ تو ياد كنم
از غم و درد ببندد به گلو در خيوم
اي اميد همه اميدوران روز شمار
بس بزرگ است به فضل تو اميد عفوم
چو يقينم كه نگيردت همي خواب و غنو
من بي طاقت در طاعت تو چون غنوم
وز پس آنكه مناديت شنودم ز وليت
گر نه بيهوشم بانگ عدوت چون شنوم؟
دست‌ها در رسن آل رسولت زده‌ام
جز بديشان و بدو و به تو من كي گروم؟
چو مرا دست بدان شاخ مبارك برسيد
بركشيدند به بالا چو درخت كدوم
به جواني چو نشد باز مرا چشم خرد
شايد ار هرگز بر روز جواني ننوم
گر دلم نيز سوي حرص و هوا ميل كند
در خور لعنت و نفرين و سزاي تفوم
جامهٔ دين مرا تار نماندي و نه پود
گر نكردي به زمين دست الهي رفوم
چو به خار و خو من بر نم رحمت بچكيد
بارور شد به نم از رحمت او خار و خوم
جز پرستندهٔ يزدان و ثناگوي رسول
تا بوم هرگز يك روز نخواهم كه بوم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد