قصيده شماره ۱۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۴۱

۳۲ بازديد


طمع ندارم ازين پس زخلق جاه و محل
مگر به خالق و دادار خلق عز و جل
حرام را چو ندانستمي همي ز حلال
چو سرو قامت من در حرير بود و حلل
به طبع رفت به زيرم همي جهان جهان
چو خوش لگام يكي اسپ تيز رو به مثل
دوان به سوي من از هر سوي حلال و حرام
چو سيل تيره و پر خس به پستي از سر تل
من فريفته گشته به جهل، تكيه زده
به قول جعفر و زيد و ثناي خيل و خول
فگند پهن بساطي به زير پاي نشاط
به عمر كوته خود در دراز كرده امل
مرا خبر نه ازانك اين جهان مرد فريب
به دست راست شكر دارد و به چپ حنظل
گر از دروغ و ز درغل جهي بجه ز جهان
كه هم دروغ زن است اين جهان و هم درغل
مدار دست گزافه به پيش اين سفله
كه دست باز نيابي مگر شكسته و شل
ز پيش آنكه تو را برنهد به طاق جهان
تو بر نه او را، اي پور، مردوار به پل
محل و جاه چه جوئي به چاكري ز امير؟
چگونه باشد با چاكريت جاه و محل؟
به دست جان تو بر دنبلي به دست طمع
ببر دو دست طمع تا بيفتد اين دنبل
روا بود كه به مير اجل تو پشت كني
اگر امير اجل باز دارد از تو اجل
تو را به درگه مير اجل كه برد؟ طمع
اگر طمع نبود خود تؤي امير اجل
وگر اجل به امير اجل نيز رسد
چرا كني، تو بغا، دست پيش او به بغل؟
چرا كه باز نگردي به طاعت خالق
به هر دو قول و عمل تا عفو كندت زلل؟
به توبه تازه شود طاعت گذشته چنانك
طري و تازه شود تيره روي باغ به طل
حلال و خوش خور و طاعت كن و دروغ مگو
بدين سه كاري گوئي به روز حشر بحل
چو گور دشت بسي رفته‌اي نشيب و فراز
چو عندليب بسي گفته‌اي سرود و غزل
چو روزگار بدل كرد تير تو به كمان
چرا كنون نكني تو غزل به زهد بدل؟
هزار شكر خداوند را كه خرسند است
دلم ز مدح و غزل بر مناقب و مقتل
اگرچه زهد و مناقب جمال يافت به من
مرا بلند نشد قدر جز بدين دو قبل
شرف همي به حمل يابد آفتاب ارچند
نيافته است خطر جز كه ز آفتاب حمل
به زهد و طاعت يابد عمارت و نزهت
دل معطل مانده، شده خراب و طلل
سبك به سوي در طاعت خداي گراي
اگرچه از بزه برتو گران شده است ثقل
اگرچه غرقه‌اي از فضل او نميد مباش
به علم كوش و زين غرق جهل بيرون چل
به سوخته بر سركه و نمك مكن كه تو را
گلاب شايد و كافور سازد و صندل
مكن چنانكه در اين باب عاميان گويند
«چو سر برهنه كند تا به جان بكوشد كل»
سوار چون تو نباشد به نزد مرد حكيم
اگر تو اين خر لنگت برون بري ز وحل
دراز گشت مقامت در اين رباط كهن
گران شدي و سبك جان بدي تو از اول
چو كاهلان همه خوردي و چيز نلفغدي
كنون ببايد بي‌توشه رفتن اي منبل
ازين ربودي و دادي بدان به زرق و فسوس
ازان برين زدي و زين بران به زرق و حيل
تو را جواني و جلدي گليم و سندل بود
كنونت سوخت گليم و دريده شد سندل
همه شدند رفيقان، تو را ببايد شد،
به كاهلي نگذارندت ايدرو به كسل
رهي درازت پيش است و سهمگن كه درو
طعام و آب نشايد مگر به علم و عمل
دروغ و مكر و خلل بر ره تو خار و خس است
چو خار و خس بود آري دروغ و مكر و خلل
به راستي رو، پورا، و راستي فرماي
كز اين دو گشت محمد پيمبر مرسل
نخست منزلت از دين حق به راستي است
درين خلاف نكرده است خلق از اهل ملل
اگر به دين حق اندر به راستي بروي
سرت ز تيره و حل برشود به چرخ زحل
چو گاو مهمل منشين ز دين و، دانش جوي
اگر تو گاو نه‌اي مانده از خرد مهمل
يكيت مشعله بايد، يكي دليل به راه
دليل خويش عمل گير، وز خرد مشعل
ز جهل بر وحلي، گر به علم دين برسي
خداي عز و جل دست گيردت ز وحل
به گوش در سخن حجت اي پسر عسل است
جز از سخن نخورد كس به راه گوش عسل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد