قصيده شماره ۱۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۴۰

۳۶ بازديد


اي نام شنوده عاجل و آجل
بشناس نخست آجل و از عاجل
عاجل نبود مگر شتابنده
هرگز نرود زجاي خويش آجل
زين چرخ دونده گر بقا خواهي
در خورد تو نيست، نيست اين مشكل
چنگال مزن در اين شتابنده
كه‌ت زود كند چو خويشتن زايل
كشتي است جهان، چو رفت رفتي تو
ور مي‌نروي ازو طمع بگسل
تو با خردي و اين جهان نادان
اندر خور تو كجاست اين جاهل؟
با عقل نشين و صحبت او كن
از عقل جدا كجا شود عاقل؟
عقل است ابدي، اگر بقا بايدت
از عقل شود مراد تو حاصل
چون خويشتنت كند خرد باقي
فاضل نشود كسي جز از فاضل
بر جان تو عقل راست سالاري
عقل است امير و جان تو عامل
تن خانهٔ جان توست يك چندي
يك مشت گل است تن، درو مبشل
تن دوپل بي‌وفاست اي خواجه
چندين مطلب مراد اين دوپل
عقلي تو به جان چو يار او گشتي
گل باز شود ز تن بكل گل
عقلت يك سوست گل به ديگر سو
بنگر به كدام جانبي مايل
گل‌خواره تن است جان سخن خوار است
جانت نشود زگل چو تن كامل
جان را به سخن به سوي گردون كش
تن را با گل ز دل به يك سو هل
بهري ز سخن چو نوش پرنفع است
بهري زهر است ناخوش و قاتل
آن را كه چو نوش، نام حق آمد
وان را كه چو زهر، نام او باطل
چون زهر همي كند تو را باطل
پس باطل زهر باشد، اي غافل
باطل مشنو كه زهر جان است او
حق را بنيوش و جاي كن در دل
عدل است مراد عقل، ازان هر كس
دلشاد شود چو گوئي «اي عادل»
پس راست بدار قول و فعلت را
خيره منشين به يك سو از محمل
هركو نكند كمان به زه برتو
تو بر مگراي زخم او را سل
چون سر كه چكاند او ره ريشت بر
بر پاش تو بر جراحتش پلپل
با اين سفري گروه نيكورو
اين مايه كه هستي اندر اين منزل
نوميد مكن گسيل سايل را
بنديش ز روزگار آن سايل
تا عادل شوي شوي به‌انديشه
هر گه كه تنت به عدل شد فاعل
بنديش ز تشنگان به دشت اندر،
اي برلب جوي خفته اندر ظل
بد بر تن تو ز فعل خويش آيد
پس خود تن خويش را مكن بسمل
كان هر دو فريشته به فعل خويش
آويخته مانده‌اند در بابل
از بي‌گنهان به دل مكش كينه
همچون ز كلنگ بي گنه طغرل
اندر دل خويش سوي من بنگر
هركس سوي خويشتن بود مقبل
غل است مرا به دل درون از تو
گر هست تو را ز من به دل در غل
از پند مباش خامش اي حجت
هرچند كه نيست پند را قابل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد