قصيده شماره ۱۴۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۴۲

۳۴ بازديد


گسستم ز دنياي جافي امل
تو را باد بند و گشاد و عمل
غزال و غزل هر دوان مر تو را
نجويم غزال و نگويم غزل
مرا، اي پسر، عمر كوتاه كرد
فراخي‌ي اميد و درازي‌ي امل
زمانه به كردار مست اشتري
مرا پست بسپرد زير سبل
بسي ديدم اجلال و اعزازها
ز خواجهٔ جليل و امير اجل
وليكن ندارد مرا هيچ سود
امير اجل چون بيايد اجل
اگر عاريت باز خواهد ز ما
زمانه نه جنگ آيد و نه جدل
چنانك آمدي رفت بايد همي
به تقدير ايزد تعالي وجل
تهي رفت خواهي چنانك آمدي
نماند همي ملك و مال و ثقل
مرو مفلس آنجا؛ كه معلوم توست
كه مر مفلسان را نباشد محل
چو ورزه به ابكاره بيرون شود
يكي نان بگيرد به زير بغل
چو بي‌توشه خواهي همي برشدن
از اين تيره مركز به چرخ زحل؟
پشيزي كه امروز بدهي ز دل
درميت بدهند فردا بدل
وليكن كسي كو نداده است دوغ
چرا دارد اميد شير و عسل؟
به بغداد رفتي به ده نيم سود
بريدي بسي بر و بحر و جبل
خدايت يكي را به ده وعده كرد
بده گر نداري به دل در خلل
جهان جاي الفنج غلهٔ تو است
چه بي كار باشي در اين مستغل؟
جهان را به سايهٔ درختي زدند
حكيمان هشيار دانا مثل
بپرهيز از اين بي‌وفا سايه زانك
بسي داند اين سايه مكر و حيل
گهي دست مي‌يابد و گاه پاي
به يك دست و يك پاي لنگ است و شل
به دست زمانه كند آسمان
همي ساخته قصرها را طلل
به مكر جهان سجده كردند خلق
همي پيش ازين پيش لات و هبل
حديث هبل سوي دانا نبود
شگفتي‌تر ازين پيش لات و هبل
حديث هبل سوي دانا نبود
شگفتي‌تر از كار حرب جمل
وز اين قوم كز فتنگي مانده‌اند
هنوز اندر آن زشت و تيره وحل
چگونه برد حمله بر شير ميش
كسي اين نديده‌است از اهل ملل
تو اي بي‌خرد گر نه ديوانه‌اي
مر آن ميش را چون شده‌ستي حمل
به خونابه شوئي همي روي خويش
سزاي تو جاهل بد آن مغتسل
تو را علت جهل كالفته كرد
كزين صعبتر نيست چيز از علل
نبيني كه عرضه كند علتت
همي جان مسكينت را بر وجل؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد