قصيده شماره ۵۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۵۷

۳۶ بازديد


چونكه نكو ننگري جهان چون شد؟
خير و صلاح از جهان جهان چون شد؟
هيچ دگرگون نشد جهان جهان
سيرت خلق جهان دگرگون شد
جسم تو فرزند طبع و گردون است
حالش گردان به زير گردون شد
تو كه لطيفي به جسم دون چه شوي
همت گردون دون اگر دون شد؟
چون الفي بود مردمي به مثل
چونك الف مردمي كنون نون شد؟
چاكر نان پاره گشت فضل و ادب
علم به مكر و به زرق معجون شد
زهد و عدالت سفال گشت و حجر
جهل و سفه زر و در مكنون شد
اي فلك زود گرد، واي بران
كو به تو، اي فتنه‌جوي مفتون شد
هر كه به شمع خرد نديد رهت
پيش تو مدهوش گشت و شمعون شد
از چه درآئي همي درون كه چنين
مردمي از خلق جمله بيرون شد؟
فعل همه جور گشت و مكر و جفا
قول همه زرق و غدر و افسون شد
ملك جهان گر به دست ديوان بد
باز كنون حالها هميدن شد
باز همايون چو جغد گشت خري
جغدك شوم خري همايون شد
سر به فلك بركشيد بيخردي
مردمي و سروري در آهون شد
باد فرومايگي وزيد، وزو
صورت نيكي نژند و محزون شد
خاك خراسان چو بود جاي ادب
معدن ديوان ناكس اكنون شد
حكمت را خانه بود بلخ و، كنون
خانه‌ش ويران و بخت وارون شد
ملك سليمان اگر خراسان بود
چونكه كنون ملك ديو ملعون شد؟
خاك خراسان بخورد مر دين را
دين به خراسان قرين قارون شد
خانهٔ قارون نحس را به جهان
خاك خراسان مثال و قانون شد
بندهٔ ايشان بدند تركان، پس
حال گه ايدون و گاه ايدون شد
بندهٔ تركان شدند باز، مگر
نجم خراسان نحس و مخبون شد
چاكر قفچاق شد شريف ز دل
حرهٔ او پيشكار خاتون شد
لاجرم ار ناقصان امير شدند
فضل به نقصان و، نقص افزون شد
دل به گروگان اين جهان ندهم
گرچه دل تو به دهر مرهون شد
سوي خردمند گرگ نيست امين
گر سوي تو گرگ نحس مامون شد
آدم جهل و جفا و شومي را
جان تو بدبخت خاك مسنون شد
سوي تو ضحاك بد هنر ز طمع
بهتر و عادل تر از فريدون شد
تات بديدم چنين اسير هوا
بر تو دلم دردمند و پرخون شد
دل به هوا چون دهي كه چون تو بدو
بيشتر از صدهزار مرهون شد؟
از ره دانش بكوش و اهرون شو
زيراك اهرون به دانش اهرون شد
جامه به صابون شده‌است پاك و، خرد
جامهٔ جان را بزرگ صابون شد
رسته شد از نار جهل هر كه خرد
جان و دلش را ستون و پرهون شد
پند پدر بشنو اي پسر كه چنين
روز من از راه پند ميمون شد
جان لطيفم به علم بر فلك است
گرچه تنم زير خاك مسجون شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد