قصيده شماره ۶۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۶۶

۳۵ بازديد


خوب يكي نكته يادم است زاستاد
گفت «نگشت آفريده چيز به از داد»
جان تو با اين چهار دشمن بدخو
نگرفت آرام جز به داد و به استاد
جانت نمانده‌است جز به داد در اين بند
داد خداوند را مدار به بيداد
بند نهادند بر تو تا بكشي رنج
تا نكشد رنج بنده كي شود آزاد؟
نيزهٔ كژ در ميان كالبد تنگ
جز ز پي راستي نماند و نيفتاد
پند همي نشنوي و بند نبيني
دلت پر آتش كه كرد و ست پر از باد؟
پند كه دادت؟ همان كه بند نهادت
بند كه بنهاد؟ پند نيز هم او داد
بسته شنودي كه جز به وقت گشادش
جان و روان عدو ازو نشود شاد؟
كار خدائي چنانكه بستهٔ بند است
بسته بود گفته‌هاش ز اصل و ز بنياد
بند خداوند را گشاد حرام است
كشتن قاتل بر اين سخنت نشان باد
بد كرد آنكو گشاد بستهٔ فعلش
بد كرد آن كس كه بند گفته‌ش بگشاد
جز كه به دستوري خداي و رسولش
دانا بند خداي را مگشاياد
چون نتواند گشاد بستهٔ يزدان
دست ضميرت، چرا نپرسي از استاد؟
امت را كي بود محل نبوت؟
جز كه ز مردم هگرز مردم كي‌زاد؟
جمله مقرند اين خران كه خداوند
از پس احمد پيمبري نفرستاد
وانگه اگر تو به بوحنيفه نگروي
بر فلك مه برند لعنت و فرياد
دست نگيرد ز بوحنيفه رسولت
طرفه‌تر است اين سخن ز طرفهٔ بغداد
سوي خداي جهان يكي است پيمبر
وينها بگرفته‌اند بيش ز هفتاد
مادرشان زاده برضلال و جهالت
مادر هرگز چنين نزاد و مزاياد
رسته ز دلشان خلاف آل محمد
همچو درخت ز قوم رسته ز پولاد
پند مدهشان كه پند ضايع گردد
خار نپوشد كسي به زير خزولاد
بيرون كنشان ز خاندان پيمبر
نيست سزاوار جغد خانهٔ آباد
بر سر آتش نهادت اي تبع ديو
آنكه بر اين راه كژت از بنه بنهاد
جز كه علي را پس از رسول كه را بود
آنكه خلافت بدو رسيد ز بنياد
همچو يكي يار زي رسول كه را بود
آنكه برادرش بود و بن عم و داماد؟
ياد ازيرا كنم مر آل نبي را
تا به قيامت كند خداي مرا ياد
شعر دريغ آيدم ز دشمن ايشان
نيست سزاوار گاو نرگس و شمشاد
سود نداردت اين نفاق، چه داري
بر لب باد دي و به دل تف مرداد؟
دوستي دشمنان دينت زبان داشت
بام برين كژ شود به كژي بنلاد
نيز نبينم روا اگر بنكوهمت
بر مگسي نيست خوب ضربت فرهاد
رو سپس جاهلي كه در خور اوئي
مطرب شايد نشسته بر در نباذ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد