قصيده شماره ۶۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۶۳

۳۷ بازديد


آزردن ما زمانه خو دارد
مازار ازو گرت بيازارد
وز عقل يكي سپر كن ارخواهي
كه‌ت دهر به تيغ خويش نگذارد
تعويذ وفا برون كن از گردن
ور ني به جفا گلوت بفشارد
آن است كريم طبع كو احسان
با اهل وفا و فضل خو دارد
وز سفله حذر كند كه ناكس را
دانا چو سگ اهل خوار انگارد
شوره است سفيه و سفله، در شوره
هشيار هگرز تخم كي كارد؟
بر شوره مريز آب خوش زيرا
نايدت به كار چون بياغارد
خاري است درشت صحبت جاهل
كو چشم وفا و مردمي خارد
مسپار به دهر سفله دل زيرا
آزاده دلش به سفله نسپارد
ايمن مشو از زمانه زيراك او
ماري است كه خشك و تر بيوبارد
گر بگذرد از تو يك بدش فردا
ناچاره ازان بترت باز آرد
كم بيند مردم از جهان رحمت
هرچند كه پيش گريد و زارد
اين شوي كش پليد هر روزي
بنگر كه چگونه روي بنگارد
وز شوي نهان به غدر و مكاري
در جام شراب زهر بگسارد
وان فتنه شده، ز دست اين دشمن
بستاند زهر و نوش پندارد
آن را كه چنين زنيش بفريبد
شايد كه خرد بمرد نشمارد
آن است خرد كه حق اين جادو
مرد از ره دين و زهد بگزارد
وز ابر زبان سرشك حكمت را
بر كشت هش و خرد فرو بارد
ور سر بكشد سرش زهشياري
بر پشتش بار دين برانبارد
ديو است جهان كه زهر قاتل را
در نوش به مكر مي بياچارد
چون روز ببيند اين معادي را
هر كس كه برو خردش بگمارد
آن را كه به سرش در خرد باشد
با ديو نشست و خفت چون يارد؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد