قصيده شماره ۶۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۶۲

۳۲ بازديد


در درج سخن بگشاي بر پند
غزل را در به دست زهد در بند
به آب پند بايد شست دل را
چو سالت بر گذشت از شست و ز اند
چو بردل مرد را از ديو گمره
همي بيني فگنده بند بر بند
بده پندش كه بگشايد سرانجام
زبنده بند ملعون ديو را پند
حرارت‌هاي جهلي را حكيمان
زعلم و پند گفته‌ستند ريوند
چو صبرت تلخ باشد پند ليكن
به صبرت پند چون صبرت شود قند
نخستين پند خود گير از تن خويش
و گرنه نيست پندت جز كه ترفند
بر آن سقا كه خود خشك است كامش
گهي بگري و گه بافسوس برخند
چه بايد پند؟ چون گردون گردان
همه پند است، بل زند است و پازند
چه داري چشم ازو چون اين و آن را
به پيش تو بدين خاك اندر افگند؟
بسنده است ار نباشد نيز پندي
پدر پند تو و تو پند فرزند
منه دل بر جهان كز بيخ بركند
جهان جم را كه او افگند پيكند
نگر چه پراگني زان خورد بايدت
كه جو خورده‌است آنكو جو پراگند
ز بيدادي سمر گشته‌است ضحاك
كه گويند اوست در بند دماوند
ستم مپسند از من وز تن خويش
ستم بر خويش و بر من نيز مپسند
دلت را زنگ بد كردن بخورده‌است
به رندهٔ تو به زنگ از دل فرورند
به قرط اندر تو را زين بدكنش تن
يكي ديو عظيم است اي خردمند
چو در قرطه تو را خود جاي غزو است
نبايد شد به ترسا و روبهند
كرا در آستين مردار باشد
كجا يابد رهايش مغزش از گند؟
ستم مپسند و نه جهل از تن خويش
كه عقل از بهر اين دادت خداوند
به دل بايدت كردن بد به نيكي
چو خر بر جو نبايد بود خرسند
تو را جاي قرار، اي خواجه، اين نيست
دل از دنيا همي بر بايدت كند
نگه كن تا چه كرده‌ستي زنيكي
چه گوئي گر ز كردارت بپرسند؟
ز فعل خويش بايد ساخت امروز
تو را از بهر فردا خويش و پيوند
بترس از خجلت روزي كه آن روز
ستيهيدن ندارد سود و سوگند
نماند نور روز از خلق پنهان
اگر تو دركشي سر در قزاگند
بكن زاد سفر، زين ياوه گشتن
در اين جاي سپنجي تا كي و چند؟
كز اين زندان همي بيرونت خواند
همان كس كاندر اين زندانت افگند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد