قصيده شماره ۵۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۵۵

۳۴ بازديد


ز جور لشكر خرداد و مرداد
تواند داد ما را هيچ‌كس داد؟
محال است اين طمع هيهات هيهات
كس ديدي كه دادش داد خرداد
ز بهر آنكه تا در دامت آرد
چو مرغان مر تو را خرداد خور داد
كرا خورداد گيتي مرد بايدش
ازان آيد پس خرداد مرداد
همي خواهي كه جاويدان بماني
در اين پرباد خانهٔ سست بنياد
تو تا اين بادپيمائي شب و روز
در اين خانه برآمد سال هفتاد
از اين پر باد خانه هم به آخر
برون بايد شدن ناچار با باد
چه گوئي كين علوي گوهر پاك
بدين زندان و اين بند از چه افتاد؟
خداوند ار نيامد زو گناهي
در اين زندان و بندش از چه بنهاد؟
وگر بستش به جرمي، پس پيمبر
در اين زندان سوي او چون فرستاد؟
وگر در بند مال و ملك دادش
چه خواهد دادنش چون كردش آزاد؟
تو را زندان جهان است و تنت بند
بر اين زندان و اين بند آفرين باد
به چشم سر يكي بنگر سحرگاه
بر اين دولاب بي‌ديوار و بنياد
تو پنداري كه نسرين و گل زرد
بباريده‌است بر پيروزگون لاد
چرا گردد به گرد خاك ويران
همي چندين هزار اين چرخ آباد
مراد كردگار ما ازين چيست؟
در اين معني چه داري ياد از استاد؟
گر البته نگشتي گرد اين در
ز تو برجان تو جور است و بيداد
وگر بارت ندادند اندر اين در
برايشان ابر رحمت خود مباراد
وگر گفتند «هرگز كس بر اين در
نجست از بنديان كس جز تو فرياد»
تو بيچاره غلط كردي ره در
نه شاگردي نه استادي نه استاد
طمع چون كردي از گمره دليلي؟
نرويد هرگز از پولاد شمشاد
درين كردند از امت نيز دعوي
تني هفتاد تا نزديك هشتاد
هم آن اين را هم اين آن را شب و روز
به گمراهي و بي‌ديني كند ياد
چو خر بي‌علم شادانند هريك
ستور است آنكه نادان باشد و شاد
نژاد ديو ملعونند يكسر
مزاياد آنكه اين گوباره را زاد
خدا از شر و رنج راه‌داران
گروه خويش را ايمن بداراد
تو را گر قصد بغداد است آنك
نبسته‌ستند بر تو راه بغداد
وليكن جز امين سر يزدان
كسي اين راز را بر خلق نگشاد
به‌تنزيل ازخسر ره‌جوي و، تاويل
ز فرزندان او يابي و داماد
از آن داماد كايزد هديه دادش
دل دانا و صمصام و كف راد
دل سندان ازو گر بدسگالد
فرو ريزد دل سندان و پولاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد