بخش ۸۴ - ادامهٔ حكايت گرمابه و گرمابه‌بان

۳۶ بازديد

و بعد از آن كه حال دنياوي ما نيك شده بود هر يك لباسي پوشيديم روزي به در آن گرمابه شديم كه ما را در آن جا نگذاشتند. چون از در دررفتيم گرمابه بان و هركه آن جا بودند همه برپاي خاستند و بايستادند چندان كه ما در حمام شديم و دلاك و قيم درآمدند و خدمت كردند و به وقتي كه بيرون آمديم هر كه در مسلخ گرمابه بود همه برپاي خاسته بودند و نمي نشستند تا ما جامه پوشيديم و بيرون آمديم و در آن ميانه حمامي به ياري از آن خود مي‌گويد اين جوانانند كه فلان روز ما ايشان را در حمام نگذاشتيم و گمان بردند كه ما زبان ايشان ندانيم من به زبان تازي گفتم كه راست مي‌گويي ما آنيم كه پلاس پاره‌ها در پشت بسته بوديم آن مرد خجل شد و عذرها خواست وا ين هردو حال در مدت بيست روز بود و اين فصل بدان آوردم تا مردم بدانند كه به شدتي كه از روزگار پيش آيد نبايد ناليد و از فضل و رحمت آفريدگار جل جلاله و عم نواله نااميد نبايد شد كه او تعالي رحيم است.
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد