بخش ۸۲ - گرمابه‌بان ما را به گرمابه راه نداد

۳۸ بازديد


و چون به آن جا رسيديم از برهنگي و عاجزي به ديوانگان ماننده بوديم و سه ماه بود كه موي سر بازنكرده بوديم و خواستم كه در گرمابه روم باشد كه گرم شوم كه هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هريك به لنگي كهنه پوشيده بوديم وپلاس پاره اي در پشت بسته از سرما، گفتم اكنون ما را كه در حمام گذارد. خرجينكي بود كه كتاب در آن مي‌نهادم و بفروختم و از بهاي آن درمكي چند سياه در كاغذي كردم كه به گرمابه بان دهم تا باشد كه ما را دمكي زيادت تر در گرمابه بگذارد كه شوخ از خود باز كنم. چون آن درمك‌ها پيش او نهادم در ما نگرست پنداشت كه ما ديوانه ايم. گفت برويد كه هم اكنون مردم از گرمابه بيرون آيند و نگذاشت كه ما به گرمابه در رويم. از آن جا با خجالت بيرون آمديم و به شتاب برفتيم. كودكان به بازي مي‌كردند پنداشتند كه ما ديوانگانيم در پي ما افتادند و سنگ مي‌انداختند و بانگ مي‌كردند. ما به گوشه اي باز شديم و به تعجب در كار دنيا مي‌نگريستيم و مكاري از ما سي دينار مغربي مي‌خواست و هيچ چاره ندانستيم جز آن كه وزير ملك اهواز كه او را ابوالفتح علي بن احمد مي‌گفتند مردي اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب و هم كرمي تمام به بصره آمده با ابناء و حاشيه و آن جا مقام كرده اما در شغلي نبود. پس مرا در آن حال با مردي پارسي كه هم از اهل فضل بود آشنايي افتاده بود و او را با وزير صحبتي بودي و هر وقت نزد او تردد كردي و اين پارسي هم دست تنگ بود و وسعتي نداشت كه حال مرا مرمتي كند، احوال مرا نزد وزير باز گفت. چون وزير بشنيد مردي را با اسبي نزديك من فرستاد كه چنان كه هستي برنشين و نزديك من آي. من از بدحالي و برهنگي شرم داشتم و رفتن مناسب نديدم. رقعه اي نوشتم و عذري خواستم و گفتم كه بعد از اين به خدمت رسم و غرض من دو چيز بود يكي بينوايي دوم گفتم همانا او را تصور شود كه مرا د رفضل مرتبه اي است زيادت تا چون بر رقعه من اطلاع يابد قياس كند كه مرا اهليت چيست تا چون به خدمت او حاضر شوم خجالت نبرم. در حال سي دينار فرستاد كه اين را به بهاي تن جامه بدهيد. از آن دو دست جامه نيكو ساختم و روز سيوم به ممجلس وزير شديم. مردي اهل و اديب و فاضل و نيكو منظر و متواضع ديديم و متدين و خوش سخن و چهار پسر داشت مهترين جواني فصيح و اديب و عاقل و او را رئيس ابوعبدالله احمد بن علي بن احمد گفتندي مردي شاعر و دبير بود و خردمند و پرهيزكار، ما را نزديك خويش بازگرفت و از اول شعبان تا نيمه رمضان آن جا بوديم و آن چه آن اعرابي كراي شتر بر ما داشت به سي دينار هم اين وزير بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد كردند، خداي تبارك و تعالي ما را به انعام و اكرام به راه دريا گسيل كرد چنان كه در كرامت و فراغ به پارس رسيديم از بركات آن آزاد مرد كه خداي عز وجل از آزادمردان خشنود باد.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد