دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۱ ۳۸ بازديد
صفت شهر قاهره. چون از جانب شام به مصر روند اول به شهر قاهره رسند چه مصر جنوبي است و اين قاهره معزيه گويند.
و فسطاط لشكرگاه را گويند و اين چنان بوده است كهيكي از از فرزندان اميرالمومنين حسين بن علي صلوات الله عليهم اجمعين كه او را المعز لدين الله گفتهاند ملك مغرب گرتفه است تا اندلس و از مغرب سوي مصر لشكر فرستاده است از آب نيل ميبايست گذشتن و بر آب نيل گذر نمي توان كرد يكي آن كه آبي بزرگ است. و دوم نهنگ بسيار در آن باشد كه هر حيواني كه به آب افتد در حال فرو ميبرند و گويند به حوالي شهر مصر در راه طلسمي كردهاند كه مردم را زحمت نرسانند و ستورر ا ف و به هيچ جاي ديگركسي را زهره نباشد در آب شدن به يك تير پرتاب دور از شهر و گفتند المعزالدين الله لشكر خود را بفرستاد و بيامدند ان جا كه امروز شهر قاهر ه است و فرمود كه چون شما آن جا رسيد سگي سياه پيش از شما د رآب رود و بگذرد. شما بر اثصر آن سگ برويد و بگذرطد بي انديشه و گفتند كه سي هزار سوار وبد كه بدان جا رسيدند همه نبدگان او بودند. آن سگ سياه همچنان پيش از لشكر در رفت و ايشان بر اثر او رفتند و از آب بگذشتند كه هيچ آفريده را خللي نرسيد و هرگز كس نشان نداده بود كه كسي سواره از رود نيل گذشته باشد، و اين حال در تاريخ سنه ثلث و ستين و ثلثمايه بوده است. و سلطان خود به راه دريا به كشتي بيامده است و آن كشتيها كه سلطان در او به مصر آمده است چون نزديك قاهره رسيد تهي كردند و از آب آوردند و در خشكي رها كردند همچنان كه چيزي آزاد كنند. وراوي آن قصه آن كشتيها را ديد هفت عدد كشتي است هريك به درازي صد و پنجاه ارش و در عرض هفتاد ارش و هشتاد سال بود تا آن جا نهاده بودند. و در تاريخ سنه احدي و اربعين و اربعمايه بود كه راوي اين تحكايت آن جا رسيد. و در وقتي كه المعز لدين الله بيامد در مصر سپاهسالاري از آن خليفه بغداد بود پيش معز آمد به طاعت و معز با لشكر بدان موضع كه امروز قاهره است فرود آمد و آن لشكرگاه را قاهره نام نهادند آنچه آن لشكر آن جا را قهر كرد و فرمان داد تا هيچ كس از لشكر وي به شهر در نرود و به خانه كسي فرو نيايد، و بر آن دشت مصري بنا فرمود و حاشيت خود را فرمود تا هركس سرايي و بنايي بيناد افكند و آن شهري شد كه نظير آن كم باشد.
و تقدير كردم كه در اين شهر قاهره از بيست هزار دكان كم نباشد همه ملك سلطان. و بسيار دكان هاست كه هريك را د رماهي ده دينار مغربي اجره است و ازدو دينار كم نباشد و كاروانسراي و گرمابه و ديگر عقارات چندان است كه آن راحد و قياس نيست. تمامت ملك سلطان كه هيچ آفريده را عقار و ملك نباشد مگر سراها و آن چه خود كرده باشد و شنيدم كه در قاهره و مصر هشت هزار سر است از آن سلطان كه آن را به اجارت دهندد و هرماه كرايه ستانند و همه به مراد مردم به ايشان دهند و از ايشان ستانند نه آن كه بر كسي به نوعي به تكليف كنند. و قصر سلطان ميان شهر قاهره است و همه حوالي آن گشاده كه هيچ عمارتت بدان نه پيوسته است، و مهندسان آن را مساحت كردهاند برابر شهرستان ميارفارقين است. و گرد بر گرد آن گشوده است. هر شب هزار مرد پاسبان اين قصر باشند پانصد سوار و پانصد پياده كه از نماز شام بوق و دهل و كاسه ميزنند و گردش ميگردند تا روز. و چون از بيرون شهر بنگرند قصر سلطان چون كوهي نمايد از بسياري عمارات و ارتفاع آن، اما از شهر هيچ نتوان ديد كه باروي آن عالي است، و گفتند كه در اين قصر دوازده هزار خادم اجري خواره است و زنان و كنيزكان خود كه داند الا آن كه گفتند سي هزار آدمي در آن قصري است و آن دوازده كوشك است. و اين حرم را ده دروازه است بر روي زمين هر يك رانامي بدين تفصيل غير از ان كه در زير زمين است : باب الذهب، باب البحر، باب السريج، باب الزهومه، باب السلام، باب الزبرجد، باب العبد، باب الفتوح، باب الزلاقه، باب السريه. و در زيرزمين دري است كه سلطان سواره از آن جا بيرون رود، و از شهر بيرون قصري ستخته است كه مخرج آن رهگذر در آن به قصر است و آن رهگذر را همه سقف محكم رزدهاند از حرم تا به كوشك و ديوار كوشك از سنگ تراشيده ساختهاند كه گويي از يك پاره سنگ تراشيده اند، و منظرها و ايوان هاي عالي برآورده و از اندرون دهليز دكانها بسته. و همه اركان دولت و خادمان سياهان بوند و روميان. و وزير شخصي باشد كه به زهد و ورع و امانت و صدق و علم و عقل از همه مستثني باشد و هرگز آن جا رسم شراب خوردن نبوده بود يعني به روزگار آن حاكم و در آيام وي هيچ زن از خانه بيرون نيامده بود و هيچ كسي مويز نساختني احتياط را نبايد كه از آن سك كننند و هيچ كسي را زهره نبود كه شراب خورد و فقاع هم نخوردندي كه گفتند ي مست كننده است و مستحيل شده.
قاهره پنج دروازه دارد : باب النصر، باب الفتوح، باب القنطرة، باب الزويلة، باب الخليج. و شهر بارو ندارد اما بناها مرتفع است كه از بارو قوي تر و عالي تر است. و هر سراي و كوشكي حصاري است. و بيش تر عمارات پنج اشكوب و شش اشكوب باشد و آب خوردني از نيل باشد سقايان با شتر نقل كنند. و آب چاهها هرچه به رود نيل نزديك تر باشد خودش باشد و هرچه دور از نيل باشد، شور باشد. و مصر و قاهره را گويند پنجاه هزار شتر راويه كش است كه سقايان آب كشند و سقايان كه آب بر پشت كشند خود جدا باشند به سبوهاي برنجين و خيكها در كوچه هاي تنگ كه راه شتر نباشد. و اندر شهر در ميان ساها باغچهها و اشجار باشد و آب از چاه دهند و در حرم سلطان حرمستان هاست كه از آن نيكوتر نباشد و دولابها ساختهاند كه آن بساتين را آب دهد و بر سر بامها هم درخت نشانده باشند و تفرجگاهها ساخته و در آن تاريخ كه من آن جا بودم خانه اي كه زمين وي بيست گز در دروازه گز بود به پانزده دينار مغربي به اجارت داده بود در يك ماه چهار اشكوب بود سه از آن به كراء داده بودند و طبقه بالايين از خداونديش ميخواست كه هر ماه پنج دينار مغربي بدهد و صاحب خانه به وي نداد گفت كه مرا بايد كه گاهي د رآن جا باشم و مدت يك سال كه ما آن جا بوديم همانان دو بار در آن خانه نشد. و آن سراها چنان بود از پاكيزگي و لطافت كه گويي از جواهر ساختهاند نه از گچ و آجر و سنگ. و تمامت سراي هاي قاهره جدا جدا نهاده است چنان كه درخت و عمارت هيچ آفريده بر ديوار غيري نباشد و هركه خواهد هرگه كه بايدش خانه خود باز تواند شكافت و عمارت كردكه هيچ مضرتي به ديگري نرسد. و چون از شهر قاهره سوي مغرب بيرون شوي جوي بزرگي است كه آن را خليج گويند و آن را خليج را پدر سلطان كرده است و او را بر آن آب سيصد ديه خالصه است. و سر جوي از مصر برگرفته است وبه قاهره آورده و آن جا بگردانيده و پيش قيصر سلطان ميگذرد. و دو كوشك بر سر آن خليج كردهاند يكي را از آن لوءلوء خوانند وديگري را جوهره. و قاهره راچهار جامع است كه روز آدينه نماز كنند. يكي را از آن ازهر گويند و جامع نور و جامع حاكم و جامع معز و اين جامع بيرون شهر است بر لب نيل. و از مصر چون روي به قبله كنند به مطلع حمل بايد كرد. و از مصر به قاهره كم از يك مطل باشد. و مصر جنوبي است و قاهره شمالي. و نيل از مصر ميگذرد و به قاهره رسد، و بساتين و عمارات هر دو شهر به هم پيوسته است. و تابستان همه دشت و صحرا چون دريايي باشد و بيرون از باغ سلطان كه بر سربالايي است كه آن پر نشود ديگر همه زير آب است.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد