نديمي خاص بودش نام شاپور
جهان گشته ز مغرب تالهاور
ز نقاشي به ماني مژده داده
به رسامي در اقليدس گشاده
قلم زن چابكي صورتگري چست
كه بي كلك از خيالش نقش ميرست
چنان در لطف بودش آبدستي
كه بر آب از لطافت نقش بستي
زمين بوسيد پيش تخت پرويز
فرو گفت اين سخنهاي دلاويز
كه گر فرمان دهد شاه جهانم
بگويم صد يك از چيزي كه دانم
اشارت كرد خسرو كي جوانمرد
بگو گرم و مكن هنگامه را سرد
زبان بگشاد شاپور سخنگوي
سخن را بهره داد از رنگ و از بوي
كه تا گيتيست گيتي بنده بادت
زمانه سال و مه فرخنده بادت
جمالت را جواني هم نفس باد
هميشه بر مرادت دسترس باد
غمين باد آنكه او شادت نخواهد
خراب آنكس كه آبادت نخواهد
بسي گشتم درين خرگاه شش اطاق
شگفتيها بسي ديدم در آفاق
از آن سوي كهستان منزلي چند
كه باشد فرضه درياي دريند
زني فرماندهست از نسل شاهان
شده جوش سپاهش تا سپاهان
همه اقليم اران تا به ارمن
مقرر گشته بر فرمان آن زن
ندارد هيچ مرزي بيخرابي
همه دارد و مگر تختي و تاجي
هزارش قلعه بر كوه بلند است
خزينهاش را خدا داند كه چند است
ز جنس چارپا چندان كه خواهي
به افزوني فزون از مرغ و ماهي
ندارد شوي و دارد كامراني
به شادي ميگذارد زندگاني
ز مردان بيشتر دارد ستركي
مهين بانوش خوانند از بزرگي
شميرا نام دارد آن جهانگير
شميرا را مهين بانوست تفسير
نشست خويش را در هر هوائي
به هر فصلي مهيا كرده جائي
به فصل گل به موقان است جايش
كه تا سرسبز باشد خاك پايش
به تابستان شود بر كوه ارمن
خرامد گل به گل خرمن به خرمن
به هنگام خزان آيد به ابخاز
كند در جستن نخجير پرواز
زمستانش به بردع ميل چير است
كه بردع را هواي گرمسير است
چهارش فصل ازينسان در شمار است
به هر فصلي هوائيش اختيار است
نفس يك يك به شادي ميشمارد
جهان خوش خوش به بازي ميگذارد
درين زندانسراي پيچ بر پيچ
برادرزادهاي دارد دگر هيچ
پري دختي پري بگذار ماهي
به زير مقنعه صاحب كلاهي
شب افروزي چو مهتاب جواني
سيه چشمي چو آب زندگاني
كشيده قامتي چون نخل سيمين
دو زنگي بر سر نخلش رطب چين
ز بس كاورد ياد آن نوش لب را
دهان پر آب شكر شد رطب را
به مرواريد دندانهاي چون نور
صدف را آب دندان داده از دور
دو شكر چون عقيق آب داده
دو گيسو چون كمند تاب داده
خم گيسوش تاب از دل كشيده
به گيسو سبزه را بر گل كشيده
شده گرم از نسيم مشك بيزش
دماغ نرگس بيمار خيزش
فسونگر كرده بر خود چشم خود را
زبان بسته به افسون چشم بد را
به سحري كاتش دلها كند تيز
لبش را صد زبان هر صد شكر ريز
نمك دارد لبش در خنده پيوست
نمك شيرين نباشد وان او هست
تو گوئي بينيش تيغيست از سيم
كه كرد آن تيغ سيبي را به دو نيم
ز ماهش صد قصب را رخنه يابي
چو ماهش رخنهاي بر رخ نه يابي
به شمعش بر بسي پروانه بيني
زنازش سوي كس پروانه بيني
صبا از زلف و رويش حلهپوش است
گهي قاقم گهي قندز فروش است
موكل كرده بر هر غمزه غنجي
زنخ چون سيب و غبغب چون ترنجي
رخش تقويم انجم را زده راه
فشانده دست بر خورشيد و بر ماه
دو پستان چون دو سيمين نار نوخيز
بر آن پستان گل بستان درم ريز
ز لعلش بوسه را پاسخ نخيزد
كه لعل اروا گشايد در بريزد
نهاده گردن آهو گردنش را
به آب چشم شسته دامنش را
به چشم آهوان آن چشمه نوش
دهد شيرافكنان را خواب خرگوش
هزار آغوش را پر كرده از خار
يك آغوش از گلشن ناچيده ديار
شبي صد كس فزون بيند به خوابش
نه بيند كس شبي چون آفتابش
گر اندازه ز چشم خويش گيرد
برآهوئي صد آهو بيش گيرد
ز رشك نرگس مستش خروشان
به بازار ارم ريحان فروشان
به عيد آراي ابروي هلالي
نديدش كس كه جان نسپرد حالي
به حيرت مانده مجنون در خيالش
به قايم رانده ليلي با جمالش
به فرماني كه خواهد خلق را كشت
به دستش ده قلم يعني ده انگشت
مه از خوبيش خود را خال خوانده
شب از خالش كتاب فال خوانده
ز گوش و گردنش لولو خروشان
كه رحمت بر چنان لولو فروشان
حديثي و هزار آشوب دلبند
لبي و صد هزاران بوسه چون قند
سر زلفي ز ناز و دلبري پر
لب و دنداني از ياقوت و از در
از آن ياقوت و آن در شكر خند
مفرح ساخته سودائيي چند
خرد سرگشته بر روي چو ماهش
دل و جان فتنه بر زلف سياهش
هنر فتنه شده بر جان پاكش
نبشته عهده عنبر به خاكش
رخش نسرين و بويش نيز نسرين
لبش شيرين و نامش نيز شيرين
شكر لفظان لبش را نوش خوانند
وليعهد مهين بانوش دانند
پريرويان كزان كشور اميرند
همه در خدمتش فرمان پذيرند
ز مهتر زادگان ماه پيكر
بود در خدمتش هفتاد دختر
بخوبي هر يكي آرام جاني
به زيبائي دلاويز جهاني
همه آراسته با رود و جامند
چو مه منزل به منزل ميخرامند
گهي بر خرمن مه مشك پوشند
گهي در خرمن گل باده نوشند
ز برقع نيستشان بر روي بندي
كه نارد چشم زخم آنجا گزندي
بخوبي در جهان ياري ندارند
به گيتي جز طرب كاري ندارند
چو باشد وقت زور آن زورمندان
كنند از شير چنگ از پيل دندان
به حمله جان عالم را بسوزند
به ناوك چشم كوكب را بدوزند
اگر حور بهشتي هست مشهور
بهشت است آن طرف وان لعتبان حور
مهين بانو كه آن اقليم دارد
بسي زينگونه زر و سيم دارد
بر آخر بسته دارد ره نوردي
كز او در تك نيابد باد گردي
سبق برده ز وهم فيلسوفان
چو مرغابي نترسد زاب طوفان
به يك صفرا كه بر خورشيد رانده
فلك را هفت ميدان باز مانده
به گاه كوه كندن آهنين سم
گه دريا بريدن خيز ران دم
زمانه گردش و انديشه رفتار
چو شب كارآگه و چون صبح بيدار
نهاده نام آن شبرنگ شبديز
بر او عاشقتر از مرغ شب آويز
يكي زنجير زر پيوسته دارد
بدان زنجير پايش بسته دارد
نه شيرينتر ز شيرين خلق ديدم
نه چون شبديز شبرنگي شنيدم
چو بر گفت اين سخن شاپور هشيار
فراغت خفته گشت و عشق بيدار
يكايك مهر بر شيرين نهادند
بدان شيرين زبان اقرار دادند
كه استادي كه در چين نقش بندد
پسنديده بود هرچ او پسندد
چنان آشفته شد خسرو بدان گفت
كزان سودا نياسود و نميخفت
همه روز اين حكايت باز ميجست
جز اين تخم از دماغش برنميرست
در اين انديشه روزي چند ميبود
به خشك افسانهاي خرسند ميبود
چو كار از دست شد دستي بر آورد
صبوري را به سرپائي در آورد
به خلوت داستان خواننده را خواند
بسي زين داستان با وي سخن راند
بدو گفت اي به كار آمد وفادار
به كار آيم كنون كز دست شد كار
چو بنيادي بدين خوبي نهادي
تمامش كن كه مردي اوستادي
مگو شكر حكايت مختصر كن
چو گفتي سوي خوزستان گذر كن
ترا بايد شد چون بتپرستان
به دست آوردن آن بت را به دستان
نظر كردن كه در دل دارد؟
سر پيوند مردم زاد دارد؟
اگر چون موم نقش ميپذيرد
بر او زن مهر ما تا نقش گيرد
ور آهن دل بود منشين و بر گرد
خبر ده تا نكوبم آهن سرد
چو آمد زلف شب در عطر رسائي
به تاريكي فرو شد روشنائي
برون آمد ز پرده سحر سازي
شش اندازي بجاي شيشه بازي
به طاعت خانه شد خسرو كمر بست
نيايش كرد يزدان را و بنشست
به برخورداري آمد خواب نوشين
كه بر ناخورده بود از خواب دوشين
نياي خويشتن را ديد در خواب
كه گفت اي تازه خورشيد جهان تاب
اگر شد چار مولاي عزيزت
بشارت ميدهم بر چار چيزت
يكي چون ترشي آن غوره خوردي
چو غوره زان ترشروئي نكردي
دلارامي تو را در بر نشيند
كزو شيرينتري دوران نبيند
دوم چون مركبت را پي بريدند
وزان بر خاطرت گردي نديدند
به شبرنگي رسي شبديز نامش
كه صرصر درنيابد گردگامش
سيم چون شه به دهقان داد تختت
وزان تندي نشد شوريده بختت
به دست آري چنان شاهانه تختي
كه باشد راست چون زرين درختي
چهارم چون صبوري كردي آغاز
در آن پرده كه مطرب گشت بيساز
نوا سازي دهندت بار بدنام
كه بر يادش گوارد زهر در جام
به جاي سنگ خواهي يافتن زر
به جاي چار مهره چار گوهر
ملكزاده چو گشت از خواب بيدار
پرستش كرد يزدان را دگر بار
زبان را روز و شب خاموش ميداشت
نمودار نيارا گوش ميداشت
همه شب با خردمندان نخفتي
حكايت باز پرسيدي و گفتي
چو مشگين جعد شب را شانه كردند
چراغ روز را پروانه كردند
به زير تختهنرد آبنوسي
نهان شد كعبتين سندروسي
بر آمد مشتري منشور بر دست
كه شاه از بند و شاپور از بلا رست
در آن دير كهن فرزانه شاپور
فرو آسود كز ره بود رنجور
درستي خواست از پيران آن دير
كه بودند آگه از چرخ كهن سير
كه فردا جاي آن خوبان كدامست
كدامين آب و سبزيشان مقامست
خبر دادنش آن فرزانه پيران
ز نزهت گاه آن اقليم گيران
كه در پايان اين كوه گران سنگ
چمن گاهيست گردش بيشهاي تنگ
سحرگه آن سهي سروان سرمست
بدان مشگين چمن خواهند پيوست
چو شد دوران سنجابي و شق دوز
سمور شب نهفت از قاقم روز
سر از البرز بر زد جرم خورشيد
جهان را تازه كرد آيين جمشيد
پگهتر زان بتان عشرتانگيز
ميان در بست شاپور سحرخيز
بر آن سبزه شبيخون كرد پيشي
كه با آن سرخ گلها داشت خويشي
خجسته كاغذي بگرفت در دست
بعينه صورت خسرو در او بست
بر آن صورت چو صنعت كرد لختي
بدوسانيد بر ساق درختي
وز آنجا چون پري شد ناپديدار
رسيدند آن پريرويان پريوار
به سرسبزي بر آن سبزه نشستند
گهي شمشاد و گه گل دسته بستند
گه از گلها گلاب انگيختندي
گه از خنده طبرزد ريختندي
عروساني زناشوئي نديده
به كابين از جهان خود را خريده
نشسته هر يكي چون دوست با دوست
نميگنجد كس چون در پوست
ميآوردند و در ميدل نشاندند
گل آوردند و بر گل ميفشاندند
نهاده باده بر كف ماه و انجم
جهان خالي ز ديو و ديو مردم
همه تن شهوت آن پاكيزگان را
چنان كائين بود دوشيزگان را
چو محرم بود جاي از چشم اغيار
ز مستي رقصشان آورد در كار
گه اين ميداد بر گلها درودي
گه آن ميگفت با بلبل سرودي
ندانستند جز شادي شماري
نه جز خرم دلي ديدند كاري
در آن شيرين لبان رخسار شيرين
چو ماهي بود گرد ماه پروين
به ياد مهربانان عيش ميكرد
گهي ميداد باده گاه ميخورد
چو خودبين شد كه دارد صورت ماه
بر آن صورت فتادش چشم ناگاه
به خوبان گفت كان صورت بياريد
كه كرد است اين رقم پنهان مداريد
بياوردند صورت پيش دلبند
بر آن صورت فرو شد ساعتي چند
نه دل ميداد ازو دل بر گرفتن
نه ميشايستش اندر بر گرفتن
بهر ديداري ازوي مست ميشد
به هر جامي كه خورد از دست ميشد
چو ميديد از هوش ميشد دلش سست
چو ميكردند پنهان باز ميجست
نگهبانان بترسيدند از آن كار
كز آن صورت شود شيرين گرفتار
دريدند از هم آن نقش گزين را
كه رنگ از روي بردي نقش چين را
چو شيرين نام صورت برد گفتند
كه آن تمثال را ديوان نهفتند
پري زار است ازين صحرا گريزيم
به صحراي دگر افتيم و خيزيم
از آن مجمر چو آتش گرم گشتند
سپندي سوختند و در گذشتند
كواكب را به دود آتش نشاندند
جنيبت را به ديگر دشت راندند
زمين بوسيد شاپور سخندان
كه دايم باد خسرو شاد و خندان
به چشم نيك بينادش نكوخواه
مبادا چشم بد را سوي او راه
چو بر شاه آفرين كرد آن هنرمند
جوابش داد كي گيتي خداوند
چو من نقش قلم را در كشم رنگ
كشد ماني قلم در نقش ارژنگ
بجنبد شخص كو را من كنم سر
بپرد مرغ كو را من كنم پر
مدار از هيچ گونه گرد بر دل
كه باشد گرد بر دل درد بر دل
به چاره كردن كار آن چنانم
كه هر بيچارگي را چاره دانم
تو خوشدل باش و جز شادي مينديش
كه من يك دل گرفتم كار در پيش
نگيرم در شدن يك لحظه آرام
ز گوران تك ز مرغان پر كنم وام
نخسبم تا نخسبانم سرت را
نيايم تا نيارم دلبرت را
چو آتش گرز آهن سازد ايوان
چو گوهر گر شود در سنگ پنهان
برونش آرم به نيروي و به نيرنگ
چو آتش ز آهن و چون گوهر از سنگ
گهي با گل گهي با خار سازم
ببينم كار و پس با كار سازم
اگر دولت بود كارم به دستش
چو دولت خود كنم خسرو پرستش
و گر دانم كه عاجز گشتم از كار
كنم باري شهنشه را خبر دار
سخن چون گفته شد گوينده برخاست
بسيج راه كرد از هر دري راست
برنده ره بيابان در بيابان
به كوهستان ارمن شد شتابان
كه آن خوبان چو انبوه آمدندي
به تابستان در آن كوه آمدندي
چو شاپور آمد آنجا سبزه نو بود
رياحين را شقايق پيش رو بود
گرفته سنگهاي لاجوردي
ز كسوتهاي گل سرخي و زردي
كشيده بر سر هر كوهساري
زمرد گون بساطي مرغزاري
ز جرم كوه تا ميدان بغرا
كشيده خط گل طغرا به طغرا
در آن محراب كو ركن عراق است
كمربند ستون انشراق است
ز خارا بود ديري سال كرده
كشيشياني بدو در سالخورده
فرود آمد بدان دير كهن سال
بر آن آيين كه باشد رسم ابدال
سخنپيماي فرهنگي چنين گفت
به وقت آنكه درهاي دري سفت
كه زير دامن اين دير غاريست
در و سنگي سيه گوئي سواري است
ز دشت رم گله در هر قراني
به گشتن آيد تكاور مادياني
ز صد فرسنگي آيد بر در غار
در او سنبد چو در سوراخ خود مار
بدان سنگ سيه رغبت نمايد
به رغبت خويشتن بر سنگ سايد
به فرمان خدا زو گشن گيرد
خدا گفتي شگفتي دل پذيرد
هران كره كزان تخمش بود بار
ز دوران تك برد وز باد رفتار
چنين گويد هميدون مرد فرهنگ
كه شبديز آمدست از نسل آن سنگ
كنون زان دير اگر سنگي بجوئي
نيابي گردبادش برد گوئي
وزان كرسي كه خوانند انشراقش
سري بيني فتاده زير ساقش
به ماتم داري آن كوه گل رنگ
سيه جامه نشسته يك جهان سنگ
به خشمي كامده بر سنگلاخش
شكوفهوار كرده شاخ شاخش
فلك گوئي شد از فرياد او مست
به سنگستان او در شيشه بشكست
خدا را گر چه عبرتهاست بسيار
قيامت را بس اين عبرت نمودار
چو اندر چار صد سال از كم و بيش
رسد كوهي چنان را اين چنين پيش
تو بر لختي كلوخ آب خورده
چرائي تكيه جاويد كرده
نظامي زين نمط در داستان پيچ
كه از تو نشنوند اين داستان هيچ
برآمد ناگه مرغ فسون ساز
به آيين مغان بنمود پرواز
چو شيرين ديد در سيماي شاپور
نشان آشنائي دادش از دور
به شاپور آن ظن او را بد نيفتاد
رقم زد گرچه بر كاغذ نيفتد
اشارت كرد كان مغ را بخوانيد
وزين در قصهاي با او برانيد
مگر داند كه اين صورت چه نامست
چه آيين دارد و جايش كدامست
پرستاران به رفتن راه رفتند
به كهبد حال صورت باز گفتند
فسوني زير لب ميخواند شاپور
چو نزديكي كه از كاري بود دور
چو پاي صيد را در دام خود ديد
در آن جنبش صلاح آرام خود ديد
به پاسخ گفت كين در سفتني نيست
و گر هست از سر پا گفتني نيست
پرستاران بر شيرين دويدند
بگفتند آنچه از كهبد شنيدند
چو شيرين اين سخن زيشان نيوشيد
ز گرمي در جگر خونش بجوشيد
روانه شد چو سيمين كوه در حال
در افكنده به كوه آواز خلخال
بر شاپور شد بيصبر و سامان
به قامت چون سهي سروي خرامان
برو بازو چو بلورين حصاري
سر وگيسو چو مشگين نوبهاري
كمندي كرده گيسوش از تن خويش
فكنده در كجا در گردن خويش
ز شيرين كاري آن نقش جماش
فرو بسته زبان و دست نقاش
رخ چون لعبتش در دلنوازي
به لعبت باز خود ميكرد بازي
دلش را برده بود آن هندوي چست
به تركي رخت هندو را همي جست
ز هندو جستن آن تركتازش
همه تركان شده هندوي نازش
نقاب از گوش گوهركش گشاده
چو گوهر گوش بر دريا نهاده
لبي و صد نمك چشمي و صد ناز
به رسم كهبدان در دادش آواز
كه با من يك زمان چشم آشنا باش
مكن بيگانگي يك دم مرا باش
چو آن نيرنگ ساز آواز بشنيد
درنگ آوردن آنجا مصلحت ديد
زبان دان مرد را زان نرگس مست
زباني ماند و آن ديگر شد از دست
ثناهاي پريرخ بر زبان راند
پري بنشست و او را نيز بنشاند
به پرسيدش كه چوني وز كجائي
كه بينم در تو رنگ آشنايي
جوابش داد مرد كار ديده
كه هستم نيك و بد بسيار ديده
خداي از هر نشيب و هر فرازي
نپوشيده است بر من هيچ رازي
ز حد باختر تا بوم خاور
جهان را گشتهام كشور به كشور
زمين بگذار كز مه تا به ماهي
خبر دارم زهر معني كه خواهي
چو شيرين يافت آن گستاخ روئي
بدو گفتا در اين صورت چه گوئي
به پاسخ گفت رنگآميز شاپور
كه باد از روي خوبت چشم بد دور
حكايتهاي اين صورت دراز است
وزين صورت مرا در پرده راز است
يكايك هر چه ميدانم سر و پاي
بگويم با تو گر خالي بود جاي
بفرمود آن صنم تا آن بتي چند
بناتالنعش وار از هم پراكند
چو خالي ديد ميدان آن سخندان
درافكند از سخن گوئي به ميدان
كه هست اين صورت پاكيزه پيكر
نشان آفتاب هفت كشور
سكندر موكبي دارا سواري
ز دارا و سكندر يادگاري
به خوبيش آسمان خورشيد خوانده
زمين را تخمي از جمشيد مانده
شهنشه خسرو پرويز كه امروز
شهنشاهي به دو گشته است پيروز
وزين شيوه سخنهائي برانگيخت
كه از جانپروري با جان در آميخت
سخن ميگفت و شيرين هوش داده
بدان گفتار شيرين گوش داده
بهر نكته فرو ميشد زماني
دگر ره باز مي جستش نشاني
سخن را زير پرده رنگ ميداد
جگر ميخورد و لعل از سنگ ميداد
ازو شاپور ديگر راز ننهفت
سخن را آشكارا كرد و پس گفت
پريرويا نهان ميداري اسرار
سخن در شيشه ميگوئي پريوار
چرا چون گل زني در پوست خنده
سخن بايد چو شكر پوست كنده
چو ميخواهي كه يابي روي درمان
مكن درد از طبيب خويش پنهان
بت زنجير موي از گفتن او
برآشفت اي خوشا آشفتن او
ولي چون عشق دامنگير بودش
دگر بار از ره غدر آزمودش
حريفي جنس ديد و خانه خالي
طبق پوش از طبق برداشت حالي
به گستاخي بر شاپور بنشست
در تنگ شكر را مهر بشكست
كهاي كهبد به حق كردگارت
كه ايمن كن مرا در زينهارت
به حكم آنكه بس شوريده كارم
چو زلف خود دلي شوريده دارم
در اين صورت بدانسان مهر بستم
كه گوئي روز و شب صورت پرستم
به كار آي اندرين كارم به يك چيز
كه روزي من به كار آيم ترا نيز
چو من در گوش تو پرداختم راز
تو نيز ار نكتهاي داري در انداز
فسونگر در حديث چاره جوئي
فسوني به نديد از راستگوئي
چو ياره دست بوسي رايش افتاد
چو خلخال زر اندر پايش افتاد
به صد سوگند گفت اي شمع ياران
سزاي تخت و فخر تاجداران
ز شب بدخواه تو تاريك دينتر
ز ماه نو دلت باريك بينتر
به حق آنكه در زنهار اويم
كه چون زنهار دادي راست گويم
من آن صورتگرم كز نقش پرگار
ز خسرو كردم اين صورت نمودار
هر آنصورت كه صورتگر نگارد
نشان دارد وليكن جان ندارد
مرا صورت گري آموختستند
قباي جان دگر جا دوختستند
چو تو بر صورت خسرو چنيني
ببين تا چون بود كاو را ببيني
جهاني بيني از نور آفريده
جهان ناديده اما نور ديده
شگرفي چابكي چستي دليري
به مهر آهو به كينه تند شيري
گلي بيآفت باد خزاني
بهاري تازه بر شاخ جواني
هنوزش گرد گل نارسته شمشاد
ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد
هنوزش پريغلق در عقابست
هنوزش برگ نيلوفر در آبست
هنوزش آفتاب از ابر پاكست
ز ابرو آفتاب او را چه باكست
به يك بوي از ارم صد در گشاده
به دوزخ ماه را دو رخ نهاده
بر ادهم زين نهد رستم نهاد است
به مي خوردن نشيند كيقباد است
شبي كو گنج بخشي را دهد داد
كلاه گنج قارون را برد باد
سخن گويد، در از مرجان برآرد
زند شمشير، شير از جان برآرد
چو در جنبد ركاب قطب وارش
عنان دزدي كند باد از غبارش
نسب گوئي بنام ايزد ز جمشيد
حسب پرسي به حمدالله چو خورشيد
جهان با موكبش ره تنگ دارد
علم بالاي هفت اورنگ دارد
چو زر بخشد شتر بايد به فرسنگ
چو وقت آهن آيد واي بر سنگ
چو دارد دشنه پولاد را پاس
بسنباند زره ور باشد الماس
چو باشد نوبت شمشير بازي
خطيبان را دهد شمشير غازي
قدمگاهش زمين را خسته دارد
شتابش چرخ را آهسته داد
فلك با او به ميدان كند شمشير
به گشتن نيز گه بالا و گه زير
جمالش راكه بزم آراي عيدست
هنر اصلي و زيبائي مزيد است
به اقبالش دل استقبال دارد
چو هست اقبال كار اقبال دارد
بدين فرو جمال آن عالم افروز
هواي عشق تو دارد شب و روز
خيالت را شبي در خواب ديدست
از آن شب عقل و هوش از وي رميدست
نه مي نوشد نه با كس جام گيرد
نه شب خسبد نه روز آرام گيرد
به جز شيرين نخواهد هم نفس را
بدين تلخي مبادا عيش كس را
مرا قاصد بدين خدمت فرستاد
تو داني نيك و بد كردم ترا ياد
از اين در گونه گونه در همي سفت
سخن چندان كه ميدانست ميگفت
وز آن شيرين سخن شيرين مدهوش
همي خورد آن سخنها خوشتر از نوش
بدان آمد كه صد بار افتد از پاي
به صنعت خويشتن ميداشت بر جاي
زماني بود و گفت اي مرد هشيار
چه ميداني كنون تدبير اين كار
بدو شاپور گفت اي رشك خورشيد
دلت آسوده باد و عمر جاويد
صواب آن شد كه نگشائي به كس راز
كني فردا سوي نخجير پرواز
چو مردان بر نشين بر پشت شبديز
به نخجير آي و از نخجير بگريز
نه خواهد كس ترا دامن كشيدن
نه در شبديز شبرنگي رسيدن
تو چون سياره ميشو ميل در ميل
من آيم گر توانم خود به تعجيل
يكي انگشتري از دست خسرو
بدو بسپرد كه اين بر گير و ميرو
اگر در راه بيني شاه نو را
به شاه نو نماي اين ماه نو را
سمندش را به زرين نعل يابي
ز سر تا پا لباسش لعل يابي
كله لعل و قبا لعل و كمر لعل
رخش هم لعل بيني لعل در لعل
و گرنه از مداين راه ميپرس
ره مشگوي شاهنشاه ميپرس
چو ره يابي به اقصاي مداين
روان بيني خزاين بر خزاين
ملك را هست مشگوئي چو فرخار
در آن مشگو كنيزانند بسيار
بدان مشگوي مشك آگين فرود آي
كنيزان را نگين شاه بنماي
در آن گلشن چو سرو آزاد ميباش
چو شاخ ميوهتر شاد ميباش
تماشاي جمال شاه ميكن
مرادت را حساب آنگاه ميكن
و گر من با توام چون سايه با تاج
بدين اندرز رايت نيست محتاج
چو از گفتن فراغت يافت شاپور
دمش در مه گرفت و حيله در حور
از آنجا رفت جان و دل پر اميد
بماند آن ماه را تنها چو خورشيد
دويدند آن شكرفان سوي شيرين
بناتالنعش را كردند پروين
بفرمود اختران را ماه تابان
كز آن منزل شوند آن شب شتابان
به نعل تازيان كوه پيكر
كنند آن كوه را چون كان گوهر
روان كردند مهد آن دلنوازان
چو مه تابان و چو خورشيد تازان
سخن گويان سخن گويان همه راه
بسر بردند ره را تا وطن گاه
از آن رفتن بر آسودند يك چند
دل شيرين فرو مانده در آن بند
شبي كز شب جهان پر دود كردند
جهان را ديده خواب آلود كردند
پرند سبز بر خورشيد بستند
گلي را در ميان بيد بستند
به بانو گفت شيرين كاي جهانگير
برون خواهم شدن فردا به نخجير
يكي فردا بفرما اي خداوند
كه تا شبديز را بگشايم از بند
بر او بنشينم و صحرا نوردم
شبانگه سوي خدمت باز گردم
مهين بانو جوابش داد كاي ماه
به جاي مركبي صد ملك در خواه
به حكم آنكه اين شبرنگ شبديز
به گاه پويه بس تند است و بس تيز
چو رعد تند باشد در غريدن
چو باد تيز باشد در وزيدن
مبادا كز سر تندي و تيزي
كند در زير آب آتش ستيزي
و گر بر وي نشستن ناگزيرست
نه شب زيباتر از بدر منيرست
لكام پهلواني بر سرش كن
به زير خود رياضت پرورش كن
رخ گل چهره چون گلبرگ بشگفت
زمين بوسد و خدمت كرد و خوش خفت
شباهنگام كاين عنقاي فرتوت
شكم پر كرد ازين يك دانه ياقوت
به دشت انجرك آرام كردند
بنوشانوش ميدر جام كردند
در آن صحرا فرو خفتند سرمست
رياحين زير پاي و باده بر دست
چو روز از دامن شب سر برآورد
زمانه تاج زرين بر سر آورد
بر آن پيروزه تخت آن تاجداران
رها كردند مي بر جرعه خواران
وز آنجا تا در دير پري سوز
پريدند آن پريرويان به يك روز
در آن مينوي ميناگون چميدند
فلك را رشته در مينا كشيدند
بساطي سبز چون جان خردمند
هوائي معتدل چون مهر فرزند
نسيمي خوشتر از باد بهشتي
زمين را در به دريا گل به كشتي
شقايق سنگ را بتخانه كرده
صبا جعد چمن را شانه كرده
مسلسل گشته بر گلهاي حمري
نواي بلبل و آواز قمري
پرنده مرغكان گستاخ گستاخ
شمايل بر شمايل شاخ بر شاخ
بهر گوشه دو مرغك گوش بر گوش
زده بر گل صلاي نوش بر نوش
بدان گلشن رسيد آن نقش پرداز
همان نقش نخستين كرد آغاز
پري پيكر چو ديد آن سبزه خوش
به مي بنشست با جمعي پريوش
دگر ره ديد چشم مهربانش
در آن صورت كه بود آرام جانش
شگفتي ماند از آن نيرنگ سازي
گذشت انديشه كارش ز بازي
دل سرگشته را دنبال برداشت
به پاي خود شد آن تمثال برداشت
در آن آيينه ديد از خود نشاني
چو خود را يافت بيخود شد زماني
چنان شد در سخن ناساز گفتن
كزان گفتن نشايد باز گفتن
لعاب عنكبوتان مگس گير
همائي را نگر چون كرد نخجير
در آن چشمه كه ديوان خانه كردند
پري را بين كه چون ديوانه كردند
به چاره هر كجا تدبير سازند
نه مردم ديو را نخجير سازند
چو آن گل برگ رويان بر سر خاك
گل صد برگ را ديدند غمناك
بدانستند كان كار پري نيست
عجب كاريست كاري سرسري نيست
از آن پيشه پشيماني گرفتند
بر آن صورت ثناخواني گرفتند
كه سر بازي كنيم و جان فشانيم
مگر كاحوال صورت باز دانيم
چو شيرين ديد كه ايشان راستگويند
به چاره راست كردن چاره جويند
به ياري خواستن بنمود زاري
كه ياران را ز يارانست ياري
ترا از يار نگريزد بهر كار
خداي است آنكه بي مثل است و بي يار
بسا كارا كه از ياري برآيد
به بايد يار تا كاري برآيد
بدان بت پيكران گفت آن دلارام
كز اين پيكر شدم بيصبر و آرام
بيا تا اين حديث از كس نپوشيم
بدين تمثال نوشين باده نوشيم
دگر باره نشاط آغاز كردند
ميآوردند و عشرت ساز كردند
پياپي شد غزلهاي فراقي
بر آمد بانك نوشا نوش ساقي
بت شيرين نبيد تلخ در دست
از آن تلخي و شيريني جهان مست
بهر نوبت كه ميبر لب نهادي
زمين را پيش صورت بوسه دادي
چو مستي عاشقي را تنگتر كرد
صبوري در زمان آهنگ در كرد
يكي را زان بتان بنشاند در راه
كه هر كس را كه بيني بر گذرگاه
نظر كن تا درين سامان چو پويد
وزين صورت به پرسش تا چه گويد
بسي پرسيده شد پنهان و پيدا
نميشد سر آن صورت هويدا
تن شيرين گرفت از رنج سستي
كز آن صورت ندادش كس درستي
در آن اندوه ميپيچيد چون مار
فشاند از جزعها لولوي شهوار
چو بر زد بامدادن بور گلرنگ
غبار آتشين از نعل بر سنگ
گشاد از گنج در هر كنج رازي
چو دريا گشت هر كوهي طرازي
دگر ره بود پيشين رفته شاپور
به پيش آهنگ آن بكران چون حور
همان تمثال اول ساز كرده
همان كاغذ برابر باز كرده
رسيدند آن بتان با دلنوازي
بر آن سبزه چو گل كردند بازي
زده بر ماه خنده بر قصب راه
پرند آن قصب پوشان چون ماه
نشاطي نيم رغبت مينمودند
به تدريج اندك اندك ميفزودند
چو در بازي شدند آن لعبتان باز
زمانه كرد لعبت بازي آغاز
دگر باره چو شيرين ديده بر كرد
در آن تمثال روحاني نظر كرد
به پرواز اندر آمد مرغ جانش
فرو بست از سخن گفتن زبانش
بود سرمست را خوابي كفايت
گل نم ديده را آبي كفايت
به ياران بانگ بر زد كاين چه حالست
غلط ميكرد خود را كاين خيالست
به سروي زان سهي سروان بفرمود
كه آن صورت بياور نزد من زود
به رفت آن ماه و آن صورت نهان كرد
به گل خورشيد پنهان چون توان كرد
بگفت اين در پري برميگشايد
پري زين سان بسي بازي نمايد
وز آنجا رخت بربستند حالي
ز گلها سبزه را كردند خالي
سخن گوينده پير پارسي خوان
چنين گفت از ملوك پارسي دان
كه چون خسرو به ارمن كس فرستاد
به پرسش كردن آن سرو آزاد
شب و روز انتظار يار ميداشت
اميد وعده ديدار ميداشت
به شام و صبح اندر خدمت شاه
كمر ميبست چون خورشيد و چون ماه
چو تخت آراي شد طرف كلاهش
ز شادي تاج سر ميخواند شاهش
گرامي بود بر چشم جهاندار
چنين تا چشم زخم افتاد در كار
كه از پولاد كاري خصم خونريز
درم را سكه زد بر نام پرويز
به هر شهري فرستاد آن درم را
بشورانيد از آن شاه عجم را
ز بيم سكه و نيروي شمشير
هراسان شد كهن گرگ از جوان شير
چنان پنداشت آن منصوبه را شاه
كه خسرو باخت آن شطرنج ناگاه
بر آن دلشد كه لعبي چند سازد
بگيرد شاه نو را بند سازد
حسابي بر گرفت از روي تدبير
نبود آگه ز بازيهاي تقدير
كه نتوان راه خسرو را گرفتن
نه در عقده مه نو را گرفتن
چو هر كو راستي در دل پذيرد
جهان گيرد جهان او را نگيرد
بزرگ اميد ازين معني خبر يافت
شه نو را به خلوت جست و دريافت
حكايت كرد كاختر در وبالست
ملك را با تو قصد گوشمالست
ببايد زفت روزي چند ازين پيش
شتاب آوردن و بردن سر خويش
مگر كاين آتشت بيدود گردد
وبال اخترت مسعود گردد
چو خسرو ديد كاشوب زمانه
هلاكش را همي سازد بهانه
به مشگو رفت پيش مشگ مويان
وصيت كرد با آن ماهرويان
كه ميخواهم خراميدن به نخجير
دو هفته بيش و كم زين كاخ دلگير
شما خندان و خرم دل نشينيد
طرب سازيد و روي غم نبينيد
گر آيد نار پستاني در اين باغ
چو طاووسي نشسته بر پر زاغ
فرود آريد كان مهمان عزيز است
شما ماهيد و خورشيد آن كنيز است
بمانيدش كه تا بيغم نشيند
طرب ميسازد و شادي گزيند
و گر تنگ آيد از مشكوي خضرا
چو خضر آهنگ سازد سوي صحرا
در آن صحرا كه او خواهد بتازيد
بهشتي روي را قصري بسازيد
بدان صورت كه دل دادش گوائي
خبر ميداد از الهام خدائي
چو گفت اين قصه بيرون رفت چون باد
سليمان وار با جمعي پريزاد
زمين كن كوه خود را گرم كرده
سوي ارمن زمين را نرم كرده
ز بيم شاه ميشد دل پر از درد
دو منزل را به يك منزل همي كرد
قضا را اسبشان در راه شد سست
در آن منزل كه آن مه موي ميشست
غلامان را بفرمود ايستادن
ستوران را علوفه برنهادن
تن تنها ز نزديك غلامان
سوي آن مرغزار آمد خرامان
طوافي زد در آن فيروزه گلشن
ميان گلشن آبي ديد روشن
چو طاووسي عقابي باز بسته
تذروي بر لب كوثر نشسته
گيا را زير نعل آهسته ميسفت
در آن آهستگي آهسته ميگفت
گر اين بت جان بودي چه بودي
ور اين اسب آن من بودي چه بودي
نبود آگه كه آن شبرنگ و آن ماه
به برج او فرود آيند ناگاه
بسا معشوق كايد مست بر در
سبل در ديده باشد خواب در سر
بسا دولت كه آيد بر گذرگاه
چو مرد آگه نباشد گم كند راه
ز هر سو كرد بر عادت نگاهي
نظر ناگه در افتادش به ماهي
چو لختي ديد از آن ديدن خطر ديد
كه بيش آشفته شد تا بيشتر ديد
عروسي ديد چون ماهي مهيا
كه باشد جاي آن مه بر ثريا
نه ماه آيينهٔ سيماب داده
چو ماه نخشب از سيماب زاده
در آب نيلگون چون گل نشسته
پرندي نيلگون تا ناف بسته
همه چشمه ز جسم آن گل اندام
گل بادام و در گل مغز بادام
حواصل چون بود در آب چون رنگ؟
همان رونق در او از آب و از رنگ
ز هر سو شاخ گيسو شانه ميكرد
بنفشه بر سر گل دانه ميكرد
اگر زلفش غلط ميكرد كاري
كه دارم در بن هر موي ماري
نهان با شاه ميگفت از بنا گوش
كه مولاي توام هان حلقه در گوش
چو گنجي بود گنجش كيمياسنج
به بازي زلف او چون مار بر گنج
فسونگر مار را نگرفته در مشت
گمان بردي كه مار افساي را كشت
كليد از دست بستانبان فتاده
ز بستان نار پستان در گشاده
دلي كان نار شيرين كار ديده
ز حسرت گشته چون نار كفيده
بدان چشمه كه جاي ماه گشته
عجب بين كافتاب از راه گشته
چو بر فرق آب ميانداخت از دست
فلك بر ماه مرواريد مي بست
تنش چون كوه برفين تاب ميداد
ز حسرت شاه را برفاب ميداد
شه از ديدار آن بلور دلكش
شده خورشيد يعني دل پر آتش
فشاند از ديده باران سحابي
كه طالع شد قمر در برج آبي
سمنبر غافل از نظاره شاه
كه سنبل بسته بد بر نرگسش راه
چو ماه آمد برون از ابر مشگين
به شاهنشه در آمد چشم شيرين
همائي ديد بر پشت تذروي
به بالاي خدنگي رسته سروي
ز شرم چشم او در چشمه آب
همي لرزي چون در چشمه مهتاب
جز اين چاره نديد آن چشمه قند
كه گيسو را چو شب بر مه پراكند
عبير افشاند بر ماه شب افروز
به شب خورشيد ميپوشيد در روز
سوادي بر تن سيمين زد از بيم
كه خوش باشد سواد نقش بر سيم
دل خسرو بر آن تابنده مهتاب
چنان چون زر در آميزد به سيماب
ولي چون ديد كز شير شكاري
بهم در شد گوزن مرغزاري
زبونگيري نكرد آن شير نخجير
كه نبود شير صيدافكن زبون گير
به صبري كاورد فرهنگ در هوش
نشاند آن آتش جوشنده را جوش
جوانمردي خوش آمد را ادب كرد
نظرگاهش دگر جائي طلب كرد
به گرد چشمه دل را دانه ميكاشت
نظر جاي دگر بيگانه ميداشت
دو گل بين كز دو چشمه خار ديدند
دو تشنه كز دو آب آزار ديدند
همان را روز اول چشمه زد راه
همين از چشمهاي افتاد در چاه
به سرچشمه گشايد هر كسي رخت
به چشمه نرم گردد توشه سخت
جز ايشان را كه رخت از چشمه بردند
ز نرميها به سختيها سپردند
نه بيني چشمهاي كز آتش دل
ندارد تشنهاي را پاي در گل
نه خورشيد جهان كاين چشمه خون
بدين كار است گردان گرد گردون
چو شه ميكرد مه را پردهداري
كه خاتون برد نتوان بيعماري
برون آمد پريرخ چون پري تيز
قبا پوشيد و شد بر پشت شبديز
حسابي كرد با خود كاين جوانمرد
كه زد بر گرد من چون چرخ ناورد
شگفت آيد مرا گر يار من نيست
دلم چون برد اگر دلدار من نيست
شنيدم لعل در لعل است كانش
اگر دلدار من شد كو نشانش
نبود آگه كه شاهان جامه راه
دگرگونه كنند از بيم بدخواه
هواي دل رهش ميزد كه برخيز
گل خود را بدين شكر برآميز
گر آن صورت بد اين رخشنده جانست
خبر بود آن واين باري عيانست
دگر ره گفت از اين ره روي برتاب
روا نبود نمازي در دو محراب
ز يك دوران دو شربت خورد نتوان
دو صاحب را پرستش كرد نتوان
و گر هست اين جوان آن نازنين شاه
نه جاي پرسش است او را در اين راه
مرا به كز درون پرده بيند
كه بر بيپردگان گردي نشيند
هنوز از پرده بيرون نيست اين كار
ز پرده چون برون آيم بيكبار
عقاب خويش را در پويه پر داد
ز نعلش گاو و ماهي را خبر داد
تك از باد صبا پيشي گرفته
به جنبش با فلك خويشي گرفته
پري را ميگرفت از گرم خيزي
به چشم ديو در ميشد ز تيزي
پس از يك لحضه خسرو باز پس ديد
به جز خود ناكسم گر هيچكس ديد
ز هر سو كرد مركب را روانه
نه دل ديد و نه دلبر در ميانه
فرود آمد بدان چشمه زماني
ز هر سو جست از آن گوهرنشاني
شگفت آمد دلش را كاين چنين تيز
بدين زودي كجا رفت آن دلاويز
گهي سوي درختان ديد گستاخ
كه گوئي مرغ شد پريد بر شاخ
گهي ديده به آب چشمه ميشست
چو ماهي ماه را در آب ميجست
زماني پل بر آب چشم بستي
گهي بر آب چشمه پل شكستي
ز چشمش برده آن چشمه سياهي
در او غلطيد چون در چشمه ماهي
چنان ناليد كز بس نالش او
پشيمان شد سپهر از مالش او
مه و شبديز را در باغ ميجست
به چشمي باز و چشمي زاغ ميجست
ز هر سو حمله بر چون باز نخجير
كه زاغي كرد بازش را گرو گير
از آن زاغ سبك پر مانده پر داغ
جهان تاريك بروي چون پر زاغ
شده زاغ سيه باز سپيدش
درخت خار گشته مشك بيدش
ز بيدش گربه بيد انجير كرده
سرشگش تخم بيد انجير خورده
خميده بيدش از سوداي خورشيد
بلي رسم است چوگان كردن از بيد
بر آورد از جگر سوزنده آهي
كه آتش در چو من مردم گياهي
بهاري يافتم زو بر نخوردم
فراتي ديدم و لب تر نكردم
به ناداني ز گوهر داشتم چنگ
كنون ميبايدم بر دل زدن سنگ
گلي ديدم نچيدم بامدادش
دريغا چون شب آمد برد بادش
در آبي نرگسي ديدم شكفته
چو آبي خفته وز او آب خفته
شنيدم كاب خفتد زر شود خاك
چرا سيماب گشت آن سرو چالاك
همائي بر سرم ميداد سايه
سريرم را ز گردون كرد پايه
بر آن سايه چو مه دامن فشاندم
چو سايه لاجرم بي سنگ ماندم
نمد زينم نگردد خشك از اين خون
بترزينم تبر زين چون بود چون
برون آمد گلي از چشمه آب
نميگويم به بيداري كه در خواب
كنون كان چشمه را با گل نه بينم
چو خار آن به كه بر آتش نشينم
كه فرمودم كه روي از مه بگردان
چو بخت آمد به راهت ره بگردان
كدامين ديو طبعم را بر اين داشت
كه از باغ ارم بگذشت و بگذاشت
همه جائي شكيبائي ستودست
جز اين يكجا كه صيد از من ربودست
چو برق از جان چراغي برفروزم
شكيب خام را بر وي بسوزم
اگر من خوردمي زان چشمه آبي
نبايستي ز دل كردن كبابي
نصيحت بين كه آن هندو چه فرمود
كه چون مالي بيابي زود خور زود
در اين باغ از گل سرخ و گل زرد
پشيماني نخورد آنكس كه برخورد
من وزين پس جگر در خون كشيدن
ز دل پيكان غم بيرون كشيدن
زنم چندان طپانچه بر سر و روي
كه يارب ياربي خيزد ز هر موي
مگر كاسودهتر گردم در اين درد
تنور آتشم لختي سود سرد
ز بحر ديده چندان در ببارم
كه جز گوهر نباشد در كنارم
كسي كاو را ز خون آماس خيزد
كي آسوده شود تا خون نريزد
زماني گشت گرد چشمه نالان
به گريه دستها بر چشم مالان
زماني بر زمين افتاد مدهوش
گرفت آن چشمه را چون گل در آغوش
از آن سرو روان كز چنگ رفته
ز سروش آب و از گل رنگ رفته
سهي سروش فتاده بر سر خاك
شده لرزان چنان كز باد خاشاك
به دل گفتا گر اين ماه آدمي بود
كجا آخر قدمگاهش زمي بود
و گر بود او پري دشوار باشد
پري بر چشمهها بسيار باشد
به كس نتوان نمود اين داوري را
كه خسرو دوست ميدارد پريرا
مرا زين كار كامي برنخيزد
پري پيوسته از مردم گريزد
به جفت مرغ آبي باز كي شد
پري با آدمي دمساز كي شد
سليمانم ببايد نام كردن
پس آنگاهي پري را رام كردن
ازين انديشه لختي باز ميگفت
حكايتهاي دلپرداز ميگفت
به نوميدي دل از دلخواه برداشت
به دارالملك ارمن راه برداشت
چو برزد بامدادان خازن چين
به درج گوهرين بر قفل زرين
برون آمد ز درج آن نقش چيني
شدن را كرده با خود نقش بيني
بتان چين به خدمت سر نهادند
بسان سرو بر پاي ايستادند
چو شيرين ديد روي مهربانان
به چربي گفت با شيرين زبانان
كه بسمالله به صحرا ميخرامم
مگر بسمل شود مرغي به دامم
بتان از سر سراغج باز كردند
دگرگون خدمتش را ساز كردند
به كردار كلهداران چون نوش
قبا بستند بكران قصب پوش
كه رسمي بود كان صحرا خرامان
به صيد آيند بر رسم غلامان
همه در گرد شيرين حلقه بستند
چو حالي بر نشست او بر نشستند
به صحرائي شدند از صحن ايوان
به سرسبزي چو خضر از آب حيوان
در آن صحرا روان كردند رهوار
وزان صحرا به صحراهاي بسيار
شدند آن روضه حوران دلكش
به صحرائي چو مينو خرم و خوش
زمين از سبزه نزهت گاه آهو
هوا از مشك پر خالي ز آهو
سرانجام اسب را پرواز دادند
عنان خود به مركب باز دادند
بت لشگر شكن بر پشت شبديز
سواري تند بود و مركبي تيز
چو مركب گرم كرد از پيش ياران
برون افتاد از آن هم تك سواران
گمان بردند كه اسبش سر كشيد است
ندانستند كو سر در كشيد است
بسي چون سايه دنبالش دويدند
ز سايه در گذر گردش نديدند
به جستن تا به شب دمساز گشتند
به نوميدي هم آخر باز گشتند
ز شاه خويش هر يك دور مانده
به تن رنجه به دل رنجور مانده
به درگاه مهين بانو شبانگاه
شدند آن اختران بيطلعت ماه
به ديده پيش تختش راه رفتند
به تلخي حال شيرين باز گفتند
كه سياره چه شب بازي نمودش
تك طياره چون اندر ربودش
مهين بانو چو بشنيد اين سخن را
صلا در داد غمهاي كهن را
فرود آمد ز تخت خويش غمناك
بسر بر خاك و سر هم بر سر خاك
از آن غم دستها بر سر نهاده
ز ديده سيل طوفان بر گشاده
ز شيرين ياد بياندازه ميكرد
به دو سوك برادر تازه ميكرد
به آب چشم گفت اي نازنين ماه
ز من چشم بدت بربود ناگاه
گلي بودي كه باد از بارت افكند
ندانم بر كدامين خارت افكند
چو افتادت كه مهر از ما بريدي
كدامين مهربان بر ما گزيدي
چو آهو زين غزالان سير گشتي
گرفتار كدامين شير گشتي
چو ماه از اختران خود جدائي
نه خورشيدي چنين تنها چرائي
كجا سرو تو كز جانم چمن داشت
به هر شاخي رگي با جان من داشت
رخت ماهست تا خود بر كه تابد
منش گم كردهام تا خود كه يابد
همه شب تا به روز اين نوحه ميكرد
غمش بر غم افزود و درد بر درد
چو مهر آمد برون از چاه بيژن
شد از نورش جهان را ديده روشن
همه لشگر به خدمت سر نهادند
به نوبت گاه فرمان ايستادند
كه گر بانو بفرمايد به شبگير
پي شيرين برانيم اسب چون تير
مهين بانو به رفتن ميل ننمود
نه خود رفت و نه كس را نيز فرمود
چو در خواب اين بلا را بود ديده
كه بودي بازي از دستش پريده
چو حسرت خورد از پرواز آن باز
همان باز آمدي بر دست او باز
بديشان گفت اگر ما باز گرديم
و گر با آسمان همراز گرديم
نشد ممكن كه در هيچ آبخوردي
بيابيم از پي شبديز گردي
نشايد شد پي مرغ پريده
نه دنبال شكاردام ديده
كبوتر چون پريد از پس چه نالي
كه وا برج آيد ار باشد حلالي
بلي چندان شكيبم در فراقش
كه برقي يابم از نعل براقش
چو زان گم گشته گنج آگاه گردم
ديگر ره با طرب همراه گردم
به گنجينه سپارم گنج را باز
به دين شكرانه گردم گنج پرداز
سپه چون پاسخ بانو شنيدند
به از فرمانبري كاري نديدند
وزان سوي دگر شيرين به شبديز
جهان را مينوشت از بهر پرويز
چو سياره شتاب آهنگ ميبود
ز ره رفتن بروز و شب نياسود
قبا در بسته بر شكل غلامان
همي شد ده به ده سامان به سامان
نبود ايمن ز دشمن گاه و بي گاه
به كوه و دشت ميشد راه و بيراه
رونده كوه را چون باد ميراند
به تك در باد را چون كوه ميماند
نپوشد بر تو آن افسانه را راز
كه در راهي زني شد جادوئي ساز
يكي آيينه و شانه درافكند
به افسوني به راهش كرد دربند
فلك اين آينه وان شانه را جست
كزين كوه آمد و زان بيشه بر رست
زني كوشانه و آيينه بفكند
ز سختي شد به كوه و بيشه مانند
شده شيرين در آن راه از بس اندوه
غبار آلود چندين بيشه و كوه
رخش سيماي كم رختي گرفته
مزاج نازكش سختي گرفته
نشان ميجست و ميرفت آن دلافروز
چو ماه چارده شب چارده روز
جنيبت را به يك منزل نميماند
خبر پرسان خبر پرسان همي راند
تكاور دست برد از باد ميبرد
زمين را دور چرخ از ياد ميبرد
سپيده دم چو دم بر زد سپيدي
سياهي خواند حرف نااميدي
هزاران نرگس از چرخ جهانگرد
فرو شد تا بر آمد يك گل زرد
شتابان كرد شيرين بارگي را
به تلخي داد جان يكبارگي را
پديد آمد چو مينو مرغزاري
در او چون آب حيوان چشمه ساري
ز شرم آب از رخشنده خاني
شده در ظلمت آب زندگاني
ز رنج راه بود اندام خسته
غبار از پاي تا سر برنشسته
به گرد چشمه جولان زد زماني
ده اندر ده نديد از كس نشاني
فرود آمد به يك سو بارگي بست
ره انديشه بر نظارگي بست
چو قصد چشمه كرد آن چشمه نور
فلك را آب در چشم آمد از دور
سهيل از شعر شكرگون برآورد
نفير از شعري گردون برآورد
پرندي آسمان گون بر ميان زد
شد اندر آب و آتش در جهان زد
فلك را كرد كحلي پوش پروين
موصل كرد نيلوفر به نسرين
حصارش نيل شد يعني شبانگاه
ز چرخ نيلگون سر بر زد آن ماه
تن سيمينش ميغلطيد در آب
چو غلطد قاقمي بر روي سنجاب
عجب باشد كه گل را چشمه شويد
غلط گفتم كه گل بر چشمه رويد
در آب انداخته از گيسوان شست
نه ماهي بلكه ماه آورده در دست
ز مشك آرايش كافور كرده
ز كافورش جهان كافور خورده
مگر دانسته بود از پيش ديدن
كه مهماني نوش خواهد رسيدن
در آب چشمه سار آن شكر ناب
ز بهر ميهمان ميساخت جلاب
چو شيرين در مداين مهد بگشاد
ز شيرين لب طبقها شهد بگشاد
پس از ماهي كز آسايش اثر يافت
ز بيرون رفتن خسرو خبر يافت
كه از بيم پدر شد سوي نخجير
وز آنجا سوي ارمن كرد تدبير
بدرد آمد دلش زان بيدوائي
كه كارش داشت الحق بينوائي
چنين تا مدتي در خانه ميبود
ز بيصبري دلش ديوانه ميبود
حقيقت شد ورا كان يك سواره
كه ميكرد اندرو چندان نظاره
جهان آراي خسرو بود كز راه
نظر ميكرد چون خورشيد در ماه
بسي از خويشتن بر خويشتن زد
فرو خورد آن تغابن را و تن زد
صبوري كرد روزي چند در كار
نمود آنگه كه خواهم گشت بيمار
مرا قصري به خرم مرغزاري
ببايد ساختن بر كوهساري
كه كوهستانيم گلزار پرورد
شد از گرمي گل سرخم گل زرد
بدو گفتند بت رويان دمساز
كهاي شمع بتان چون شمع مگداز
تو را سالار ما فرمود جائي
مهيا ساختن در خوش هوائي
اگر فرماندهي تا كارفرماي
به كوهستان ترا پيدا كند جاي
بگفت آري ببايد ساختن زود
چنان قصري كه شاهنشاه فرمود
كنيزاني كزو در رشك ماندند
به خلوت مرد بنا را بخواندند
كه جادوئي است اينجا كار ديده
ز كوهستان بابل نو رسيده
زمين را اگر بگويد كاي زمين خيز
هوا بيني گرفته ريز بر ريز
فلك را نيز اگر گويد بيارام
بماند تا قيامت بر يكي گام
ز ما قصري طلب كرد است جائي
كزان سوزندهتر نبود هوائي
بدان تا مردم آنجا كم شتابند
ز جادو جادوئيها در نيابند
بدين جادو شبيخوني عجب كن
هوائي هر چه ناخوشتر طلب كن
بساز آنجا چنان قصري كه بايد
ز ما درخواست كن مزدي كه شايد
پس آنگه از خزو ديبا و دينار
وجوه خرج دادندش به خروار
چو بنا شاد گشت از گنج بردن
جهان پيماي شد در رنج بردن
طلب ميكرد جائي دور از انبوده
حوالي بر حوالي كوه بر كوه
بدست آورد جائي گرم و دلگير
كز او طفلي شدي در هفته پير
بده فرسنگ از كرمانشهان دور
نه از كرمانشهان بل از جهان دور
بدانجا رفت و آنجا كارگه ساخت
به دوزخ در چنان قصري به پرداخت
كه داند هر كه آنجا اسب تازد
كه حوري را چنان دوزخ نسازد
چو از شب گشت مشگين روي آن عصر
ز مشگو رفت شيرين سوي آن قصر
كنيزي چند با او نارسيده
خيانت كاري شهوت نديده
در آن زندانسراي تنگ ميبود
چو گوهر شهربند سنگ ميبود
غم خسرو رقيب خويش كرده
در دل بر دو عالم پيش كرده
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد