من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶ - در سابقه نظم كتاب

۳۴ بازديد


چو طالع موكب دولت روان كرد
سعادت روي در روي جهان كرد
خليفت وار نور صبح گاهي
جهان بستد سپيدي از سياهي
فلك را چتر بد سلطان ببايست
كه الحق چتر بي‌سلطان نشايست
در آوردند مرغان دهل ساز
سحرگه پنج نوبت را به آواز
بدين تخت روان با جام جمشيد
به سلطاني برآمد نام خورشيد
ز دولتخانه اين هفت فغفور
سخن را تازه‌تر كردند منشور
طغان شاه سخن بر ملك شد چير
قراخان قلم را داد شمشير
بدين شمشير هر كو كار كم كرد
قلم شمشير شد دستش قلم كرد
من از ناخفتن شب مست مانده
چو شمشيري قلم در دست مانده
بدين دل كز كدامين در در آيم
كدامين گنج را سر برگشايم
چه طرز آرم كه ارز آرد زبان را
چه برگيرم كه در گيرد جهان را
درآمد دولت از در شاد در روي
هزارم بوسه خوش داد بر روي
كه كار آمد برون از قالب تنگ
كليدت را در گشادند آهن از سنگ
چنين فرمود شاهنشاه عالم
كه عشقي نوبرآر از راه عالم
كه صاحب حالتان يكباره مردند
زبي‌سوزي همه چون يخ فسردند
فلك را از سر خنجر زباني
تراشيدي ز سر موي معاني
عطارد را قلم مسمار كردي
پرند زهره بر تن خار كردي
چو عيسي روح را درسي درآموز
چو موسي عشق را شمعي برافروز
ز تو پيروزه بر خاتم نهادن
ز ما مهر سليماني گشادن
گرت خواهيم كردن حق‌شناسي
نخواهي كردن آخر ناسپاسي
و گر با تو دم ناساز گيريم
چو فردوسي زمزدت باز گيريم
تواني مهر يخ بر زر نهادن
فقاعي را تواني سر گشادن
دلم چو ديد دولت را هم آواز
ز دولت كرد بر دولت يكي ناز
و گر چون مقبلان دولت پرستي
طمع را ميل در كش باز رستي
كه وقت ياري آمد ياريي كن
درين خون خوردنم غمخواريي كن
ز من فربه تران كاين جنس گفتند
به بازوي ملوك اين لعل سفتند
به دولت داشتند انديشه را پاس
نشايد لعل سفتن جز به الماس
سخنهائي ز رفعت تا ثريا
به اسباب مهيا شد مهيا
منم روي از جهان در گوشه كرده
كفي پست جوين ره توشه كرده
چو ماري بر سر گنجي نشسته
ز شب تا شب بگردي روزه بسته
چو زنبوري كه دارد خانه تنگ
در آن خانه بود حلواي صد رنگ
به فر شه كه روزي ريز شاخست
كرم گر تنگ شد روزي فراخست
چو خواهم مرغم از روزن درآيد
زمين بشكافد و ماهي برآيد
از آن دولت كه باداعداش بر هيچ
به همت ياريي خواهم دگر هيچ
بسا كارا كه شد روشن‌تر از ماه
به همت خاصه همت همت شاه
گر از دنيا وجوهي نيست در دست
قناعت را سعادت باد كان هست


بخش ۹ - خطاب زمين بوس

۳۵ بازديد


زهي دارنده اورنگ شاهي
حوالت گاه تاييد الهي
پناه سلطنت پشت خلافت
ز تيغت تا عدم موئي مسافت
فريدون دوم جمشيد ثاني
غلط گفتم كه حشواست اين معاني
فريدون بود طفلي گاو پرورد
تو بالغ دولتي هم شير و هم مرد
ستد جمشيد را جان مار ضحاك
ترا جان بخشد اژدرهاي افلاك
گر ايشان داشتندي تخت با تاج
تو تاج و تخت مي‌بخشي به محتاج
كند هر پهلوي خسرونشاني
تو خود هم خسروي هم پهلواني
سليمان را نگين بود و ترا دين
سكندر داشت آيينه تو آيين
نديدند آنچه تو ديدي ز ايام
سكندر ز اينه جمشيد از جام
زهي ملك جواني خرم از تو
اساس زندگاني محكم از تو
اگر صد تخت خود بر پشت پيلست
چوبي نقش تو باشد تخت نيلست
به تيغ آهنين عالم گرفتي
به زرين جام جاي جم گرفتي
به آهن چون فراهم شد خزينه
از آهن وقف كن بر آبگينه
به دستوري حديثي چند كوتاه
بخواهم گفت اگر فرمان دهد شاه
من از سحر سحر پيكان راهم
جرس جنبان هارورتان شاهم
نخستين مرغ بودم من درين باغ
گرم بلبل كني كينت و گر زاغ
به عرض بندگي دير آمدم دير
و گر دير آمدم شير آمدم شير
چه خوش گفت اين سخن پير جهانگرد
كه دير آي و درست آي اي جوانمرد
در اين انديشه بودم مدتي چند
كه نزلي سازم از بهر خداوند
نبودم تحفه چيپال و فغفور
كه پيش آرم زمين را بوسم از دور
بدين مشتي خيال فكرت انگيز
بساط بوسه را كردم شكر ريز
اگر چه مور قربان را نشايد
ملخ نزل سليمان را نشايد
نبود آبي جز اين در مغز ميغم
و گر بودي نبودي جان دريغم
به ذره آفتابي را كه گيرد
به گنجشكي عقابي را كه گيرد
چه سود افسوس من كز كدخدائي
جز اين موئي ندارم در كيائي
حديث آنكه چون دل گاه و بيگاه
ملازم نيستم در حضرت شاه
نباشد بر ملك پوشيده رازم
كه من جز با دعا باكس نسازم
نظامي اكدشي خلوت نشينست
كه نيمي سركه نيمي انگبينست
ز طبع‌تر گشاده چشمه نوش
بزهد خشك بسته بار بر دوش
دهان زهدم ار چه خشك خانيست
لسان رطبم آب زندگانيست
چو مشك از ناف عزلت بو گرفتم
به تنهائي چو عنقا خو گرفتم
گل بزم از چو من خاري نيايد
ز من غير از دعا كاري نيايد
ندانم كرد خدمتهاي شاهي
مگر لختي سجود صبحگاهي
رعونت در دماغ از دام ترسم
طمع در دل ز كار خام ترسم
طمع را خرقه بر خواهم كشيدن
رعونت را قبا خواهم دريدن
من و عشقي مجرد باشم آنگاه
بياسايم چو مفرد باشم آنگاه
سر خود را به فتراكت سپارم
ز فتراكت چو دولت سر بر آرم
گرم دور افكني در بوسم از دور
و گر بنوازيم نور علي نور
به يك خنده گرت بايد چو مهتاب
شب افروزي كنم چون كرم شبتاب
چو دولت هر كه را دادي به خود راه
نبشتي بر سرش يامير يا شاه
چو چشم صبح در هر كس كه ديدي
پلاس ظلمت ازوي در كشيدي
به هر كشور كه چون خورشيد راندي
زمين را بدره بدره زر فشاندي
زر افشانت همه ساله چنين باد
چو تيغت حصن جانت آهنين باد
جهان بيرون مباد از حكم و رايت
زمين خالي مباد از خاك پايت
سرت زير كلاه خسروي باد
به خسرو زادگان پشتت قوي باد
به هر منزل كه مشك افشان كني راه
منور باش چون خورشيد و چون ماه
به هر جانب كه روي آري به تقدير
ركابت باد چون دولت جهانگير
جنابت بر همه آفاق منصور
سپاهت قاهر و اعدات مقهور


بخش ۸ - ستايش اتابك اعظم شمس‌الدين ابوجعفر محمدبن ايلدگز

۳۲ بازديد


به فرح فالي و فيروزمندي
سخن را دادم از دولت بلندي
طراز آفرين بستم قلم را
زدم بر نام شاهنشه رقم را
سرو سر خيل شاهان شاه آفاق
چو ابرو با سري هم جفت و هم طاق
ملك اعظم اتابك داور دور
كه افكند از جهان آوازه جور
ابو جعفر محمد كز سر جود
خراسان گير خواهد شد چو محمود
جهانگير آفتاب عالم افروز
بهر بقعه قران ساز و قرين سوز
دليل آنك آفتاب خاص و عام است
كه شمس‌الدين والدنياش نام است
چنان چون شمس كانجم را دهد نور
دهد ما را سعادت چشم بد دور
در آن بخشش كه رحمت عام كردند
دو صاحب را محمد نام كردند
يكي ختم نبوت گشته ذاتش
يكي ختم ممالك بر حياتش
يكي برج عرب را تا ابد ماه
يكي ملك عجم را از ازل شاه
يكي دين را ز ظلم آزاد كرده
يكي دنيا به عدل آباد كرده
زهي نامي كه كرد از چشمه نوش
دو عالم را دو ميمش حلقه در گوش
زرشك نام او عالم دو نيم است
كه عالم را يكي او را دو ميم است
به تركان قلم بي‌نسخ تاراج
يكي ميمش كمر بخشد يكي تاج
به نور تاجبخشي چون درخشست
بدين تاييد نامش تاج بخشست
چو طوفي سوي جود آرد وجودش
ز جودي بگذرد طوفان جودش
فلك با او كرا گويد كه برخيز
كه هست اين قايم افكن قايم آويز
محيط از شرم جودش زير افلاك
جبين‌واري عرق شد بر سر خاك
چو دريا در دهد بي‌تلخ روئي
گهر بخشد چو كان بي‌تنگ خوئي
ببارش تيغ او چون آهنين ميغ
كليد هفت كشور نام آن تيغ
جهت شش طاق او بر دوش دارد
فلك نه حلقه هم در گوش دارد
جهان چون مادران گشته مطيعش
بنام عدل زاده چون ربيعش
خبرهائي كه بيرون از اثير است
به كشف خاطر او در ضمير است
كدامين علم كو در دل ندارد
كدام اقبال كو حاصل ندارد
به سر پنجه چو شيران دلير است
بدين شير افكني يارب چه شير است؟
نه با شيري كسي را رنجه دارد
نه از شيران كسي هم پنجه دارد
سنانش از موي باريكي سترده
ز چشم موي بينان موي برده
ز هر مقراضه كو چون صبح رانده
عدو چون ميخ در مقراض مانده
زهر شمشير كو چون صبح جسته
مخالف چون شفق در خون نشسته
سمندش در شتاب آهنگ بيشي
فلك را هفت ميدان داده پيشي
زمين زير عنانش گاو ريش است
اگر چه هم عنان گاوميش است
كله بر چرخ دارد فرق بر ماه
كله داري چنين بايد زهي شاه
همه عالم گرفت از نيك رائي
چنين باشد بلي ظل خدائي
سياهي و سپيدي هر چه هستند
گذشت از كردگار او را پرستند
زره‌پوشان درياي شكن گير
به فرق دشمنش پوينده چون تير
طرفداران كوه آهنين چنگ
به رجم حاسدش برداشته سنگ
گلوي خصم وي سنگين درايست
چو مغناطيس از آن آهنربايست
نشد غافل ز خصم آگاهي اينست
نخسبد شرط شاهنشاهي اينست
اتابيك ايلد گز شاه جهان گير
كه زد بر هفت كشور چار تكبير
دو عالم را بدين يك جان سپرده است
چو جانش هست نتوان گفت مرده است
جهان زنده بدين صاحبقرانست
درين شك نيست كو جان جهانست
جز اين يكسر ندارد شخص عالم
مبادا كز سرش موئي شود كم
كس از مادر بدين دولت نزاده است
حبش تا چين بدين دولت گشاده است
فكنده در عراق او باده در جام
فتاده هيبتش در روم و در شام
صليب زنگ را بر تارك روم
به دندان ظفر خائيده چون موم
سياه روم را كز ترك شد پيش
به هندي تيغ كرده هندوي خويش
شكارستان او ابخاز و دربند
شبيخونش به خوارزم و سمرقند
ز گنجه فتح خوزستان كه كرده است؟
ز عمان تا به اصفاهان كه خورده است؟
مميراد اين فروغ از روي اين ماه
ميفتاد اين كلاه از فرق اين شاه
هر آن چيزي كه او را نيست مقصود
به آتش سوخته گر هست خود عود
هر آنكس كز جهان با او زند سر
در آب افتاد اگر خود هست شكر
هر آن شخصي كه او را هست ازو رنج
به زير خاك باد ار خود بود گنج


بخش ۱۲ - سخني چند در عشق

۳۴ بازديد


مراكز عشق به نايد شعاري
مبادا تا زيم جز عشق كاري
فلك جز عشق محرابي ندارد
جهان بي‌خاك عشق آبي ندارد
غلام عشق شو كانديشه اين است
همه صاحب دلان را پيشه اين است
جهان عشقست و ديگر زرق سازي
همه بازيست الا عشقبازي
اگر بي‌عشق بودي جان عالم
كه بودي زنده در دوران عالم
كسي كز عشق خالي شد فسردست
كرش صد جان بود بي‌عشق مردست
اگر خود عشق هيچ افسون نداند
نه از سوداي خويشت وارهاند
مشو چون خر بخورد و خواب خرسند
اگر خود گربه باشد دل در و بند
به عشق گربه گر خود چيرباشي
از آن بهتر كه با خود شيرباشي
نرويد تخم كس بي‌دانه عشق
كس ايمن نيست جز در خانه عشق
ز سوز عشق بهتر در جهان چيست
كه بي او گل نخنديد ابر نگريست
شنيدم عاشقي را بود مستي
و از آنجا خاست اول بت‌پرستي
همان گبران كه بر آتش نشستند
ز عشق آفتاب آتش پرستند
مبين در دل كه او سلطان جانست
قدم در عشق نه كو جان جانست
هم از قبله سخن گويد هم از لات
همش كعبه خزينه هم خرابات
اگر عشق اوفتد در سينه سنگ
به معشوقي زند در گوهري چنگ
كه مغناطيس اگر عاشق نبودي
بدان شوق آهني را چون ربودي
و گر عشقي نبودي بر گذرگاه
نبودي كهربا جوينده كاه
بسي سنگ و بسي گوهر بجايند
نه آهن را نه كه را مي‌ربايند
هران جوهر كه هستند از عدد بيش
همه دارند ميل مركز خويش
گر آتش در زمين منفذ نيابد
زمين بشكافد و بالا شتابد
و گر آبي بماند در هوا دير
به ميل طبع هم راجع شود زير
طبايع جز كشش كاري ندانند
حكيمان اين كشش را عشق خوانند
گر انديشه كني از راه بينش
به عشق است ايستاده آفرينش
گر از عشق آسمان آزاد بودي
كجا هرگز زمين آباد بودي
چو من بي‌عشق خود را جان نديدم
دلي بفروختم جاني خريدم
ز عشق آفاق را پردود كردم
خرد را ديده خواب‌آلود كردم
كمر بستم به عشق اين داستان را
صلاي عشق در دادم جهان را
مبادا بهره‌مند از وي خسيسي
به جز خوشخواني و زيبانويسي
ز من نيك آمد اين اربد نويسند
به مزد من گناه خود نويسند


بخش ۱۱ - در پژوهش اين كتاب

۳۴ بازديد


مرا چون هاتف دل ديد دمساز
بر آورد از رواق همت آواز
كه بشتاب اي نظامي زود ديرست
فلك بد عهد و عالم زود سيرست
بهاري نو برآر از چشمه نوش
سخن را دست بافي تازه در پوش
در اين منزل بهمت ساز بردار
درين پرده به وقت آواز بردار
كمين سازند اگر بي‌وقت راني
سراندازند اگر بي‌وقت خواني
زبان بگشاي چون گل روزكي چند
كز اين كردند سوسن را زبان‌بند
سخن پولاد كن چون سكه زر
بدين سكه درم را سكه مي‌بر
نخست آهنگري باتيغ بنماي
پس آنگه صيقلي را كارفرماي
سخن كان از سر انديشه نايد
نوشتن را و گفتن را نشايد
سخن را سهل باشد نظم دادن
ببايد ليك بر نظم ايستادن
سخن بسيار داري اندكي كن
يكي را صد مكن صد را يكي كن
چو آب از اعتدال افزون نهد گام
ز سيرابي به غرق آرد سرانجام
چو خون در تن عادت بيش گردد
سزاي گوشمال نيش گردد
سخن كم گوي تا بر كار گيرند
كه در بسيار بد بسيار گيرند
ترا بسيار گفتن گر سليم است
مگو بسيار دشنامي عظيم است
سخن جانست و جان داروي جانست
مگر چون جان عزيز از بهر آنست
تو مردم بين كه چون بيراي و هوشند
كه جاني را به ناني مي‌فروشند
سخن گوهر شد و گوينده غواص
به سختي در كف آيد گوهر خاص
ز گوهر سفتن استادان هراسند
كه قيمت مندي گوهر شناسند
نه بيني وقت سفتن مرد حكاك
به شاگردان دهد در خطرناك
اگر هشيار اگر مخمور باشي
چنان زي كز تعرض دور باشي
هزارت مشرف بي‌جامگي هست
به صد افغان كشيده سوي تو دست
به غفلت بر مياور يك نفس را
مدان غافل ز كار خويش كس را
نصيحت‌هاي هاتف چون شنيدم
چون هاتف روي در خلوت كشيدم
در آن خلوت كه دل درياست آنجا
همه سرچشمه‌ها آنجاست آنجا
نهادم تكيه گاه افسانه‌اي را
بهشتي كردم آتش خانه‌اي را
چو شد نقاش اين بتخانه دستم
جز آرايش بر او نقشي نبستم
اگر چه در سخن كاب حياتست
بود جايز هر آنچه از ممكنات است
چو بتوان راستي را درج كردن
دروغي را چه بايد خرج كردن
ز كژ گوئي سخن را قدر كم گشت
كسي كو راستگو شد محتشم گشت
چو صبح صادق آمد راست گفتار
جهان در زر گرفتش محتشم‌وار
چو سرو از راستي بر زد علم را
نديد اندر خزان تاراج غم را
مرا چون مخزن‌الاسرار گنجي
چه بايد در هوس پيمود رنجي
وليكن در جهان امروز كس نيست
كه او را درهوس نامه هوس نيست
هوس پختم به شيرين دستكاري
هوس ناكان غم را غمگساري
چنان نقش هوس بستم بر او پاك
كه عقل از خواندنش گردد هوسناك
نه در شاخي زدم چون ديگران دست
كه بروي جز رطب چيزي توان بست
حديث خسرو و شيرين نهان نيست
وزان شيرين‌تر الحق داستان نيست
اگر چه داستاني دلپسند است
عروسي در وقايه شهربند است
بياضش در گزارش نيست معروف
كه در بردع سوادش بود موقوف
ز تاريخ كهن سالان آن بوم
مرا اين گنج نامه گشت معلوم
كهن سالان اين كشور كه هستند
مرا بر شقه اين شغل بستند
نيارد در قبولش عقل سستي
كه پيش عاقلان دارد درستي
نه پنهان بر درستيش آشكار است
اثرهائي كز ايشان يادگار است
اساس بيستون و شكل شبديز
هميدون در مداين كاخ پرويز
هوسكاري آن فرهاد مسكين
نشان جوي شير و قصر شيرين
همان شهر و دو آب خوشگوارش
بناي خسرو و جاي شكارش
حديث باربد با ساز دهرود
همان آرام گاه شه به شهرود
حكيمي كاين حكايت شرح كردست
حديث عشق از ايشان طرح كردست
چو در شصت اوفتادش زندگاني
خدنگ افتادش از شست جواني
به عشقي در كه شست آمد پسندش
سخن گفتن نيامد سودمندش
نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز
كه فرخ نيست گفتن گفته را باز
در آن جزوي كه ماند از عشقبازي
سخن راندم نيت بر مرد غازي


بخش ۱۰ - در مدح شاه مظفرالدين قزل ارسلان

۳۵ بازديد


سبك باش اي نسيم صبح گاهي
تفضل كن بدان فرصت كه خواهي
زمين را بوسه ده در بزم شاهي
كه دارد بر ثريا بارگاهي
جهان‌بخش آفتاب هفت كشور
كه دين و دولت ازوي شد مظفر
شه مشرق كه مغرب را پناهست
قزل شه كافسرش بالاي ماهست
چو مهدي گر چه شد مغرب وثاقش
گذشت از سر حد مشرق يتاقش
نگينش گر نهد يك نقش بر موم
خراج از چين ستاند جزيت از روم
اگر خواهد به آب تيغ گل رنگ
برآرد رود روس از چشمه زنگ
گرش بايد به يك فتح الهي
فرو شويد ز هندوستان سياهي
ز بيم وي كه جور از دور بر دست
چو برق ار فتنه‌اي زاد است مردست
چو ابر از جودهاي بي‌دريغش
جهان روشن شده مانند تيغش
سخاي ابر چون بگشايد از بند
بصد تري فشاند قطره‌اي چند
ببخشد دست او صد بحر گوهر
كه در بخشش نگردد ناخنش تر
به خورشيدي سريرش هست موصوف
به مه بر كرده معروفيش معروف
زمين هفت است و گر هفتاد بودي
اگر خاكش نبودي باد بودي
زحل گر نيستي هندوي اين نام
بدين پيري در افتادي ازين بام
ارس را در بيابان جوش باشد
چو در دريا رسد خاموش باشد
اگر دشمن رساند سر به افلاك
بدين درگه چه بوسد جز سر خاك
اگر صد كوه در بندد به بازو
نباشد سنگ با زر هم ترازو
از آن منسوج كو را دور دادست
به چار اركان كمربندي فتادست
وزان خلعت كه اقبالش بريدست
به هفت اختر كله‌واري رسيدست
وزان آتش كه الماسش فروزد
عدو گر آهنين باشد بسوزد
چو ديو از آهنش دشمن گريزد
كه بر هر شخص كافتد برنخيزد
ز تيغي كانچنان گردن گذارد
چه خارد خصم اگر گردن نخارد
زكال از دود خصمش عود گردد
كه مريخ از ذنب مسعود گردد
حياتش با مسيحا هم ركابست
صبوحش تا قيامت در حسابست
به آب و رنگ تيغش برده تفضيل
چو نيلوفر هم از دجله هم از نيل
بهر حاجت كه خلق آغاز كرده
دري دارد چو دريا باز كرده
كس از درياي فضلش نيست محروم
ز درويش خزر تا منعم روم
پي موريست از كين تا به مهرش
سر موئيست از سر تا سپهرش
هر آن موري كه يابد بر درش بار
سليمانيش بايد نوبتي دار
هر آن پشه كه برخيزد ز راهش
سر نمرود زيبد بارگاهش
زناف نكته نامش مشك ريزد
چو سنبل خورد از آهو مشك خيزد
ز ادراكش عطارد خوشه چينست
مگر خود نام خانش خوشه زينست
چو بر دريا زند تيغ پلالك
به ماهي گاو گويد كيف حالك
گر از نعلش هلال اندازه گيرد
فلك را حلقه در دروازه گيرد
ضميرش كاروانسالار غيب است
توانا را ز دانائي چه عيب است
به مجلس گر مي‌و ساقي نماند
چو باقي ماند او باقي نماند
از آن عهده كه در سر دارد اين عهد
بدين مهدي توان رستن از اين مهد
اگر طوفان بادي سهمناكست
سليماني چنين داري چه باكست
اگر خود مار ضحاكي زند نيش
چو در خيل فريدوني مينديش
بر اهل روزگار از هر قراني
نيامد بي‌ستمكاري زماني
ز خسف اين قران ما را چه بيمست
كه دارا دادگر داور رحيمست
قراني را كه با اين داد باشد
چو فال از باد باشد باد باشد
جهان از درگهش طاقي كمينه است
بر اين طاق آسمان جام آبگينه است
بر آن اوج از چو ما گردي چه خيزد
كه ابر آنجا رسد آبش بريزد
بر آن درگه چو فرصت يابي اي باد
بيار اين خواجه تاش خويش را ياد
زمين بوسي كن از راه غلامي
چنان گو كاين چنين گويد نظامي
كه گر بودم ز خدمت دور يك چند
نبودم فارغ از شغل خداوند
چو شد پرداخته در سلك اوراق
مسجل شد بنام شاه آفاق
چو دانستم كه اين جمشيد ثاني
كه بادش تا قيامت زندگاني
اگر برگ گلي بيند در اين باغ
بنام شاه آفاقش كند داغ
مرا اين رهنموني بخت فرمود
كه تا شه باشد از من بنده خشنود
شنيدستم كه دولت پيشه‌اي بود
كه با يوسف رخيش انديشه‌اي بود
چنان در كار آن دلدار دل بست
كه از تيمار كار خويشتن رست
چنان در دل نشاند آن دلستان را
كه با جانش مسلسل كرد جان را
گرش صد باغ بخشيدندي از نور
نبردي منت يك خوشه انگور
چو دادندي گلي بر دست يارش
رخ از شادي شدي چون نوبهارش
به حكم آنكه يار او را چو جان بود
مدام از شادي او شادمان بود
مراد شه كه مقصود جهانست
بعينه با برادر هم چنانست
مباد اين درج دولت را نوردي
ميفتاد اندر اين نوشاب گردي
جمالش باد دايم عالم افروز
شبش معراج باد و روز نوروز
بقدر آنكه باد از زلف مشگين
گهي هندوستان سازد گهي چين
همه تركان چين بادند هندوش
مباد از چينيان چيني برابر وش
حسودش بسته بند جهان باد
چو گردد دوست بستش پرنيان باد
مطيعش را زمي پر باد گشتي
چو ياغي گشت بادش تيز دشتي
چنين نزلي كه يابي پرمانيش
مباركباد بر جان و جوانيش


بخش ۱۴ - آغاز داستان خسرو و شيرين

۳۳ بازديد


چنين گفت آن سخن گوي كهن زاد
كه بودش داستانهاي كهن ياد
كه چون شد ماه كسري در سياهي
به هرمز داد تخت پادشاهي
جهان افروز هرمز داد مي‌كرد
به داد خود جهان آباد مي‌كرد
همان رسم پدر بر جاي مي‌داشت
دهش بر دست و دين بر پاي مي‌داشت
نسب را در جهان پيوند مي‌خواست
به قربان از خدا فرزند مي‌خواست
به چندين نذر و قربانش خداوند
نرينه داد فرزندي چه فرزند
گرامي دري از درياي شاهي
چراغي روشن از نور الهي
مبارك طالعي فرخ سريري
به طالع تاجداري تخت‌گيري
پدر در خسروي ديده تمامش
نهاده خسرو پرويز نامش
از آن شد نام آن شهزاده پرويز
كه بودي دايم از هر كس پر آويز
گرفته در حريرش دايه چون مشك
چو مرواريد تر در پنبه خشك
رخي از آفتاب اندوه كش تر
شكر خنديدني از صبح خوشتر
چو ميل شكرش در شير ديدند
به شير و شكرش مي پروريدند
به بزم شاهش آوردند پيوست
بسان دسته گل دست بر دست
چو كار از مهد با ميدان فتادش
جهان از دوستي در جان نهادش
بهر سالي كه دولت مي‌فزودش
خرد تعليم ديگر مي‌نمودش
چو سالش پنج شد در هر شگفتي
تماشا كردي و عبرت گرفتي
چو سال آمد به شش چون سرو مي‌رست
رسوم شش جهت را باز مي‌جست
چنان مشهور شد در خوبروئي
كه مطلق يوسف مصرست گوئي
پدر ترتيب كرد آموزگارش
كه تا ضايع نگردد روزگارش
بر اين گفتار بر بگذشت يك چند
كه شد در هر هنر خسرو هنرمند
چنان قادر سخن شد در معاني
كه بحري گشت در گوهرفشاني
فصيحي كو سخن چون آب گفتي
سخن با او به اصطرلاب گفتي
چو از باريك بيني موي مي‌سفت
به باريكي سخن چون موي مي‌گفت
پس از نه سالگي مكتب رها كرد
حساب جنگ شير و اژدها كرد
چو بر ده سالگي افكند بنياد
سر سي سالگان مي‌داد بر باد
بسر پنجه شدي با پنجه شير
ستوني را قلم كردي به شمشير
به تير از موي بگشادي گره را
به نيزه حلقه بربودي زره را
در آن آماج كو كردي كمان باز
ز طبل زهره كردي طبلك باز
كسي كو ده كمان حالي كشيدي
كمانش را به حمالي كشيدي
ز ده دشمن كمندش خام‌تر بود
ز نه قبضه خدنگش تام‌تر بود
بدي گر خود بدي ديو سپيدي
به پيش بيد برگش برگ بيدي
چو برق نيزه را بر سنگ راندي
سنان در سينه خارا نشاندي
چو عمر آمد به حد چارده سال
بر آمد مرغ دانش را پر و بال
نظر در جستنيهاي نهان كرد
حساب نيك و بدهاي جهان كرد
بزرگ اميد نامي بود دانا
بزرگ اميد از عقل و توانا
زمين جو جو شده در زير پايش
فلك را جو به جو پيموده رايش
به دست آورده اسرار نهاني
كليد گنجهاي آسماني
طلب كردش به خلوت شاهزاده
زبان چون تيغ هندي بر گشاده
جواهر جست از آن درياي فرهنگ
به چنگ آورد و زد بر دامنش چنگ
دل روشن به تعليمش برافروخت
وزو بسيار حكمتها در آموخت
ز پرگار زحل تا مركز خاك
فرو خواند آفرينش‌هاي افلاك
به اندك عمر شد دريا دروني
به هر فني كه گفتي ذو فنوني
دل از غفلت به آگاهي رسيدش
قدم بر پايه شاهي رسيدش
چو پيدا شد بر آن جاسوس اسرار
نهاني‌هاي اين گردنده پرگار
ز خدمت خوشترش نامد جهاني
نبودي فارغ از خدمت زماني
جهاندار از جهانش دوستر داشت
جهان چبود ز جانش دوستر داشت
ز بهر جان درازيش از جهان شاه
ز هر دستي درازي كرد كوتاه
منادي را ندا فرمود در شهر
كه واي آن كس كه او بر كس كند قهر
اگر اسبي چرد در كشتزاري
و گر غصبي رود بر ميوه داري
و گر كس روي نامحرم به بيند
همان در خانه تركي نشيند
سياست را ز من گردد سزاوار
بر اين سوگندهائي خورد بسيار
چو شه در عدل خود ننمود سستي
پديد آمد جهان را تندرستي
خرابي داشت از كار جهان دست
جهان از دستكار اين جهان رست


بخش ۱۳ - عذر انگيزي در نظم كتاب

۳۹ بازديد


در آن مدت كه من در بسته بودم
سخن با آسمان پيوسته بودم
گهي برج كواكب مي‌بريدم
گهي ستر ملايك مي‌دريدم
يگانه دوستي بودم خدائي
به صد دل كرده با جان آشنائي
تعصب را كمر در بسته چون شير
شده بر من سپر بر خصم شمشير
در دنيا بدانش بند كرده
ز دنيا دل بدين خرسند كرده
شبي در هم شده چون حلقه زر
به نقره نقره زد بر حلقه در
درآمد سر گرفته سر گرفته
عتابي سخت با من در گرفته
كه احسنت اي جهاندار معاني
كه در ملك سخن صاحبقراني
پس از پنجاه چله در چهل سال
مزن پنجه در اين حرف ورق مال
درين روزه چو هستي پاي بر جاي
به مردار استخواني روزه مگشاي
نكرده آرزو هرگز ترا بند
كه دنيا را نبودي آرزومند
چو داري در سنان نوك خامه
كليد قفل چندين گنج‌نامه
مسي را زر بر اندودن غرض چيست
زر اندر سيم‌تر زين مي‌توان زيست
چرا چون گنج قارون خاك بهري
نه استاد سخن گويان دهري؟
در توحيد زن كاوازه داري
چرا رسم مغان را تازه داري
سخندانان دلت را مرده دانند
اگر چه زند خوانان زنده خوانند
ز شورش كردن آن تلخ گفتار
ترشروئي نكردم هيچ در كار
ز شيرين كاري شيرين دلبند
فرو خواندم به گوشش نكته‌اي چند
وزان ديبا كه مي‌بستم طرازش
نمودم نقش‌هاي دل نوازش
چو صاحب سنگ ديد آن نقش ارژنگ
فرو ماند از سخت چون نقش بر سنگ
بدو گفتم ز خاموشي چه جوئي
زبانت كو كه احسنتي بگوئي
به صد تسليم گفت اي من غلامت
زبانم وقف بر تسبيح نامت
چو بشنيدم ز شيرين داستان را
ز شيريني فرو بردم زبان را
چنين سحري تو داني ياد كردن
بتي را كعبه‌اي بنياد كردن
مگر شيرين بدان كردي دهانم
كه در حلقم شكر گردد زبانم
اگر خوردم زبان را من شكروار
زبان چون توئي بادا شكربار
به پايان بر چو اين ره بر گشادي
تمامش كن چو بنيادش نهادي
در اين گفتن ز دولت ياريت باد
برومندي و برخورداريت باد
چرا گشتي درين بي‌غوله پا بست
چنين نقد عراقي بر كف دست
ركاب از شهربند گنجه بگشاي
عنان شير داري پنجه بگشاي
فرس بيرون فكن ميدان فراخست
تو سرسبزي و دولت سبز شاخست
زمانه نغز گفتاري ندارد
و گر دارد چو تو باري ندارد
همائي كن برافكن سايه بركار
ولايت را به جغدي چند مسپار
چراغند اين دو سه پروانه خويش
پديدار آمده در خانه خويش
دو منزل گر شوند از شهر خود دور
نبيني هيچ كس را رونق و نور
تو آن خورشيد نوراني قياسي
كه مشرق تا به مغرب روشناسي
چو تو حالي نهادي پاي در پيش
به كنجي هر كسي گيرد سر خويش
هم آفاق هنر يابد حصاري
هم اقليم سخن بيند سواري
به تندي گفتم اي بخت بلندم
نه تو قصابي و من گوپسندم
مدم دم تا چراغ من نميرد
كه در موسي دم عيسي نگيرد
به حشوي چندم آتش برميفروز
كه من خود چون چراغم خويشتن سوز
من آن شيشه‌ام كه گر بر من زني سنگ
ز نام و كنيتم گيرد جهان ننگ
مسي بيني زري به روي كشيده
به مرداري كلابي بر دميده
نبيني جز هواي خويش قوتم
بجز بادي نيابي در بروتم
فلك در طالعم شيري نموده‌است
وليكن شير پشمينم چه سوداست
نه آن شيرم كه با دشمن برآيم
مرا آن بس كه من با من برآيم
نشاطي پيش ازين بود آن قدم رفت
غروري كز جواني بود هم رفت
حديث كودكي و خودپرستي
رها كن كان خيالي بود و مستي
چو عمر از سي گذشت يا خود از بيست
نمي‌شايد دگر چون غافلان زيست
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهل ساله فرو ريزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستي
بصر كندي پذيرد پاي سستي
چو شصت آمد نشست آمد پديدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از كار
به هشتاد و نود چون در رسيدي
بسا سخني كه از گيتي كشيدي
وز آنجا گر به صد منزل رساني
بود مرگي به صورت زندگاني
اگر صد سال ماني ور يكي روز
ببايد رفت ازين كاخ دل افروز
پس آن بهتر كه خود را شاد داري
در آن شادي خدا را ياد داري
به وقت خوشدلي چون شمع پرتاب
دهن پر خنده داري ديده پر آب
چو صبح آن روشنان از گريه رستند
كه برق خنده را بر لب ببستند
چوبي گريه نشايد بود خندان
وزين خنده نشايد بست دندان
بياموزم تو را گر كاربندي
كه بي گريه زماني خوش بخندي
چو خندان گردي از فرخنده فالي
بخندان تنگدستي را به مالي
نه بيني آفتاب آسمان را
كز آن خندد كه خنداند جهان را


بخش ۱۶ - شفيع انگيختن خسرو پيران را پيش پدر

۳۵ بازديد


چو خسرو ديد كان خواري بر او رفت
به كار خويشتن لختي فرو رفت
درستش شد كه هرچ او كرد بد كرد
پدر پاداش او بر جاي خود كرد
به سر بر زد ز دست خويشتن دست
و زان غم ساعتي از پاي ننشست
شفيع انگيخت پيران كهن را
كه نزد شه برند آن سرو بن را
مگر شاه آن شفاعت در پذيرد
گناه رفته را بر وي نگيرد
كفن پوشيد و تيغ تيز برداشت
جهان فرياد رستاخيز برداشت
به پوزش پيش مي‌رفتند پيران
پس اندر شاهزاده چون اسيران
چو پيش تخت شد ناليد غمناك
به رسم مجرمان غلطيد بر خاك
كه شاها بيش ازينم رنج منماي
بزرگي كن به خردان بر ببخشاي
بدين يوسف مبين كالوده گرگست
كه بس خردست اگر جرمش بزرگست
هنوزم بوي شير آيد ز دندان
مشو در خون من چون شير خندان
عنايت كن كه اين سرگشته فرزند
ندارد طاقت خشم خداوند
اگر جرميست اينك تيغ و گردن
ز تو كشتن ز من تسليم كردن
كه برگ هر غمي دارم درين راه
ندارم برگ ناخشنودي شاه
بگفت اين و دگر ره بر سر خاك
چو سايه سر نهاد آن گوهر پاك
چو ديدند آن گروه آن بردباري
همه بگريستند الحق بزاري
وزان گريه كه زاري بر مه افتاد
ز گريه هايهائي بر شه افتاد
كه طفلي خرد با آن نازنيني
كند در كار از اينسان خرده‌بيني
به فرزندي كه دولت بد نخواهد
جز اقبال پدر با خود نخواهد
چه سازد با تو فرزندت بينديش
همان بيند ز فرزندان پس خويش
به نيك و بد مشو در بند فرزند
نيابت خود كند فرزند فرزند
چو هرمز ديد كان فرزند مقبل
مداواي روان و ميوه دل
بدان فرزانگي واهسته رائيست
بدانست او كه آن فر خدائيست
سرش بوسيد و شفقت بيش كردش
وليعهد سپاه خويش كردش
از آن حضرت چو بيرون رفت خسرو
جهان در ملك داد آوازه نو
رخش سيماي عدل از دور مي‌داد
جهانداري ز رويش نور مي‌داد


بخش ۱۵ - عشرت خسرو در مرغزار و سياست هرمز

۳۸ بازديد


قضا را از قضا يك روز شادان
به صحرا رفت خسرو بامدادان
تماشا كرد و صيد افكند بسيار
دهي خرم ز دور آمد پديدار
به گرداگرد آن ده سبزه نو
بر آن سبزه بساط افكنده خسرو
مي‌سرخ از بساط سبزه مي‌خورد
چنين تا پشت بنمود اين گل زرد
چو خورشيد از حصار لاجوردي
علم زد بر سر ديوار زردي
چو سلطان در هزيمت عود مي‌سوخت
علم را مي‌دريد و چتر مي‌دوخت
عنان يك ركابي زير مي‌زد
دو دستي با فلك شمشير مي‌زد
چو عاجز گشت ازين خاك جگرتاب
چو نيلوفر سپر افكند بر آب
ملك زاده در آن ده خانه‌اي خواست
ز سر مستي در او مجلس بياراست
نشست آن شب بنوشانوش ياران
صبوحي كرد با شب زنده‌داران
سماع ارغنوني گوش مي‌كرد
شراب ارغواني نوش مي‌كرد
صراحي را ز مي پر خنده مي‌داشت
به مي جان و جهان را زنده مي‌داشت
مگر كز توسنانش بدلگامي
دهن بر كشته‌اي زد صبح بامي
وز اين غوري غلامي نيز چون قند
ز غوره كرد غارت خوشه‌اي چند
سحرگه كافتاب عالم افروز
سرشب را جدا كرد از تن روز
نهاد از حوصله زاغ سيه پر
به زير پر طوطي خايه زر
شب انگشت سياه از پشت براشت
ز حرف خاكيان انگشت برداشت
تني چند از گران جانان كه داني
خبر بردند سوي شه نهاني
كه خسرو و دوش بي‌رسمي نمود است
ز شاهنشه نمي‌ترسد چه سوداست
ملك گفتا نمي‌دانم گناهش
بگفتند آنكه بيداد است راهش
سمندش كشتزار سبز را خورد
غلامش غوره دهقان تبه كرد
شب از درويش بستد جاي تنگش
به نامحرم رسيد آواز چنگش
گر اين بيگانه‌اي كردي نه فرزند
ببردي خان و مانش را خداوند
زند بر هر رگي فصاد صد نيش
ولي دستش بلرزد بر رگ خويش
ملك فرمود تا خنجر كشيدند
تكاور مركبش را پي بريدند
غلامش را به صاحب غوره دادند
گلابي را به آبي شوره دادند
در آن خانه كه آن شب بود رختش
به صاحبخانه بخشيدند تختش
پس آنگه ناخن چنگي شكستند
ز روي چنگش ابريشم گسستند
سياست بين كه مي‌كردند ازين پيش
نه با بيگانه با دردانه خويش
كنون گر خون صد مسكين بريزند
ز بند قراضه برنخيزند
كجا آن عدل و آن انصاف سازي
كه با رزند از اينسان رفت بازي
جهان ز آتش پرستي شد چنان گرم
كه بادا زين مسلماني ترا شرم
مسلمانيم ما او گبر نام است
گر اين گبري مسلماني كدام است
نظامي بر سرافسانه شوباز
كه مرغ بند را تلخ آمد آواز