بخش ۶۰ - آگاهي خسرو از رفتن شيرين نزد فرهاد و كشتن فرهاد به مكر

۳۳ بازديد


جهان سالار خسرو هر زماني
به چربي جستي از شيرين نشاني
هزارش بيشتر صاحب خبر بود
كه هر يك بر سر كاري دگر بود
گر انگشتي زدي بر بيني آن ماه
ملك را يك به يك كردندي آگاه
در آن مدت كه شد فرهاد را ديد
نه كوه آن قلعه پولاد را ديد
خبر دادند سالار جهان را
كه چون فرهاد ديد آن دلستان را
در آمد زور دستش را شكوهي
به هر زخمي ز پاي افكند كوهي
از آن ساعت نشاطي در گرفته است
ز سنگ آيين سختي بر گفته است
بدان آهن كه او سنگ آزمون كرد
تواند بيستون را بيستون كرد
كلنگي مي‌زند چون شير جنگي
كلنگي نه كه آن باشد كلنگي
بچربد روبه ار چربيش باشد
و گر با گرگ هم چربيش باشد
چو از دينار جورا بيشتر بار
ترازو سر به گرداند ز دينار
اگر ماند بدين قوت يكي ماه
ز پشت كوه بيرون آورد راه
ملك بي‌سنگ شد زان سنگ سفتن
كه بايستش به ترك لعل گفتن
به پرسش گفت با پيران هشيار
چه بايد ساختن تدبير اين كار
چنين گفتند پيران خردمند
كه گر خواهي كه آسان گردد اين مجد
فرو كن قاصدي را كز سر راه
بدو گويد كه شيرين مرد ناگاه
مگر يك چندي افتد دستش از كار
درنگي در حساب آيد پديدار
طلب كردند نافرجام گويي
گره پيشانيي دلتنگ رويي
چو قصاب از غضب خوني نشاني
چو نفاط از بروت آتش فشاني
سخن‌هاي بدش تعليم كردند
به زر وعده به آهن بيم كردند
فرستادند سوي بي ستونش
شده بر ناحفاظي رهنمونش
چو چشم شوخ او فرهاد را ديد
به دستش دشنه پولاد را ديد
بسان شير وحشي جسته از بند
چو پيل مست گشته كوه مي‌كند
دلش در كار شيرين گرم گشته
به دستش سنگ و آهن نرم گشته
از آن آتش كه در جان و جگر داشت
نه از خويش و نه از عالم خبر داشت
به ياد روي شيرين بيت مي‌گفت
چو آتش تيشه مي‌زد كوه مي‌سفت
سوي فرهاد رفت آن سنگدل مرد
زبان بگشاد و خود را تنگدل كرد
كه اي نادان غافل در چكاري
چرا عمري به غفلت مي‌گذاري
بگفتا بر نشاط نام ياري
كنم زينسان كه بيني دستكاري
چه يار آن يار كو شيرين زبانست
مرا صد بار شيرين‌تر ز جانست
چو مرد ترش روي تلخ گفتار
دم شيرين ز شيرين ديد در كار
بر آورد از سر حسرت يكي باد
كه شيرين مرد و آگه نيست فرهاد
دريغا آن چنان سرو شغبناك
ز باد مرگ چون افتاد بر خاك
ز خاكش عنبر افشاندند بر ماه
به آب ديده شستندش همه راه
هم آخر با غمش دمساز گشتند
سپردندش به خاك و باز گشتند
در و هر لحظه تيغي چند مي‌بست
به رويش در دريغي چند مي‌بست
چو گفت آن زلف و آن خال اي دريغا
زبانش چون نشد لال اي دريغا
كسي را دل دهد كين راز گويد؟
نه بيند ور به بيند باز گويد
چو افتاد اين سخن در گوش فرهاد
ز طاق كوه چون كوهي در افتاد
برآورد از جگر آهي چنان سرد
كه گفتي دور باشي بر جگر خورد
به زاري گفت كاوخ رنج بردم
نديده راحتي در رنج مردم
اگر صد گوسفند آيد فرا پيش
برد گرگ از گله قربان درويش
چه خوش گفت آن گلابي با گلستان
كه هر چت باز بايد داد مستان
فرو رفته به خاك آن سرو چالاك
چرا بر سر نريزم هر زمان خاك
ز گلبن ريخته گلبرگ خندان
چرا بر من نگردد باغ زندان
پريده از چمن كبك بهاري
چرا چون ابر نخروشم به زاري
فرو مرده چراغ عالم افروز
چرا روزم نگردد شب بدين روز
چراغم مرد بادم سرد از آنست
مهم رفت آفتابم زرد از آنست
به شيرين در عدم خواهم رسيدن
به يك تك تا عدم خواهم دويدن
صلاي درد شيرين در جهان داد
زمين بر ياد او بوسيد و جان داد
زمانه خود جز اين كاري نداند
كه اندوهي دهد جاني ستاند
چو كار افتاده گردد بينوائي
درش در گيرد از هر سو بلائي
به هر شاخ گلي كو در زند چنگ
به جاي گل ببارد بر سرش سنگ
چنان از خوشدلي بي‌بهر گردد
كه در كامش طبرزد زهر گردد
چنان تنگ آيد از شوريدن بخت
كه بربايد گرفتش زين جهان رخت
عنان عمر ازينسان در نشيب است
جواني را چنين پا در ركيب است
كسي يابد ز دوران رستگاري
كه بردارد عمارت زين عماري
مسيحاوار در ديري نشيند
كه با چندان چراغش كس نبيند
جهان ديو است و وقت ديو بستن
به خوشخوئي توان زين ديو رستن
مكن دوزخ به خود بر خوي بد را
بهشت ديگران كن خوي خود را
چو دارد خوي تو مردم سرشتي
هم اينجا و هم آنجا در بهشتي
مخسب اي ديده چندين غافل و مست
چو بيداران برآور در جهان دست
كه چندان خفت خواهي در دل خاك
كه فرموشت كند دوران افلاك
بدين پنجاه ساله حقه بازي
بدين يك مهره گل تا چند نازي
نه پنجه سال اگر پنجه هزار است
سرش برنه كه هم ناپايدار است
نشايد آهنين تر بودن از سنگ
ببين تاريك چون ريزد به فرسنگ
زمين نطعيست ريگش چون نريزد
كه بر نطعي چنين جز خون نريزد
بسا خونا كه شد بر خاك اين دشت
سياووشي نرست از زير اين طشت
هر آن ذره كه آرد تند بادي
فريدوني بود يا كيقبادي
كفي گل در همه روي زمي نيست
كه بر وي خون چندين آدمي نيست
كه مي‌داند كه اين دير كهن سال
چه مدت دارد و چون بودش احوال
بهر صدسال دوري گيرد از سر
چو آن دوران شد آرد دور ديگر
نماند كس كه بيند دور او را
بدان تا در نيابد غور او را
به روزي چند با دوران دويدن
چه شايد ديدن و چتوان شنيدن
ز جور و عدل در هر دور سازيست
درو داننده را پوشيده رازي است
نمي‌خواهي كه بيني جور بر جور
نبايد گفت راز دور با دور
شب و روز ابلقي شد تند زنهار
بدين ابلق عنان خويش مسپار
به صد فن گر نمائي ذوفنوني
نشايد برد ازين ابلق حروني
چو گربه خويشتن تا كي پرستي
بيفكن از بغل گربه كه رستي
فلك چندان كه ديگ خاك را پخت
نرفت از خوي او خامي چو كيمخت
قمارستان چرخ نيم خايه
بسي پرمايه را بردست مايه
عروس خاك اگر بدر منيرست
به دست باد كن امرش كه پيرست
مگر خسفي كه خواهد بودن از باد
طلاق امر خواهد خاك را داد
گر آن باد آيد و گر نايد امروز
تو بر بادي چنين مشعل ميفروز
در اين يك مشت خاك اي خاك در مشت
گر افروزي چراغ از هر ده انگشت
نشد ممكن كه اين خاك خطرناك
بر انگشت بريده بر كند خاك
تو بي‌اندام ازين اندام سستي
كه گاهي رخنه دارد گه درستي
فرود افتادن آسان باشد از بام
اگر در ره نباشد عذر اندام
نه بيني مرد بي‌اندام در خواب
نرنجد گر فتد صد تير پرتاب
ترنج از دود گوگرد آن نديده
كه ما زين نه ترنج نارسيده
چو يوسف زين ترنج ار سر نتابي
چو نارنج از زليخا زخم يابي
سحر گه مست شو سنگي برانداز
ز نارنج و ترنج اين خوان بپرداز
برون افكن بنه زين‌دار نه در
مگر كايمن شوي زين مار نه سر
نفس كو خواجه تاش زندگاني است
ز ما پرورده باد خزاني است
اگر يك دم زني بي‌عشق مرده است
كه بر ما يك به يك دمها شمرده است
به بايد عشق را فرهاد بودن
پس آن گاهي به مردن شاد بودن
مهندس دسته پولاد تيشه
ز چوب نارتر كردي هميشه
ز بهر آنكه باشد دستگيرش
به دست اندر بود فرمان پذيرش
چو بشنيد اين سخنهاي جگرتاب
فراز كوه كرد آن تيشه پرتاب
سنان در سنگ رفت و دسته در خاك
چنين گويند خاكي بود نمناك
از آن دسته بر آمد شوشه نار
درختي گشت و بار آورد بسيار
از آن شوشه كنون گر ناريابي
دواي درد هر بيماريابي
نظامي گر نديد آن ناربن را
به دفتر در چنين خواند اين سخن را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد