بخش ۵۹ - رفتن شيرين به كوه بيستون و سقط شدن اسب وي

۳۶ بازديد


مبارك روزي از خوش روزگاران
نشسته بود شيرين پيش ياران
سخن مي‌رفتشان در هر نوردي
چنانك آيد ز هر گرمي و سردي
يكي عيش گذشته ياد مي‌كرد
بدان تاريخ دل را شاد مي‌كرد
يكي افسانه آينده مي‌خواند
كه شادي بيشتر خواهيم ازين راند
ز هر شيوه سخن كان دلنواز است
بگفتند آنچه وا گفتن دراز است
سخن چون شد مسلسل عاقبت كار
ستون بيستون آمد پديدار
به خنده گفت با ياران دل‌افروز
علم بر بيستون خواهم زد امروز
به بينم كاهنين بازوي فرهاد
چگونه سنگ مي‌برد به پولاد
مگر زان سنگ و آهن روزگاري
به دلگرمي فتد بر من شراري
بفرمود اسب را زين بر نهادن
صبا را مهد زرين بر نهادن
نبود آن روز گلگون در وثاقش
بر اسبي ديگر افتاد اتفاقش
برون آمد چه گويم چون بهاري
به زيبائي چو يغمائي نگاري
روان شد نرگسان پر خواب گشته
چو صد خرمن گل سيراب گشته
بدان نازك تني و آبداري
چو مرغي بود در چابك سواري
چنان چابك نشين بود آن دلارام
كه برجستي به زين مقدار ده گام
ز نعلش بر صبا مسمار مي‌زد
زمين را چون فلك پرگار مي‌زد
چو آمد با نثار مشك و نسرين
بر آن كوه سنگين كوه سيمين
ز عكس روي آن خورشيد رخشان
ز لعل آن سنگ‌ها شد چون بدخشان
چو كوهي كوهكن را نزد خود خواند
وز آنجا كوه تن زي كوهكن راند
به ياد لعل او فرهاد جان كن
كننده كوه را چون مرد كان كن
ز يار سنگدل خرسنگ مي‌خورد
وليكن عربده با سنگ مي‌كرد
عيار دستبردش را در آن سنگ
ترازوئي نيامد راست در چنگ
به شخص كوه پيكر كوه مي‌كند
غمي در پيش چون كوه دماوند
درون سنگ از آن مي‌كند مادام
كه از سنگش برون مي‌آمد آن كام
رخ خارا به خون لعل مي‌شست
مگر در سنگ خارا لعل مي‌جست
چو از لعل لب شيرين خبر يافت
به سنگ خاره در گفتي گهر يافت
به دستش آهن از دل گرم‌تر گشت
به آهن سنگش از گل نرم‌تر گشت
به دستي سنگ را مي‌كند چون گل
به ديگر دست مي‌زد سنگ بر دل
دلش را عشق آن بت مي‌خراشيد
چو بت بودش چرا بت مي‌تراشيد
شكر لب داشت با خود ساغري شير
به دستش داد كاين بر ياد من گير
ستد شير از كف شيرين جوانمرد
به شيريني چه گويم چون شكر خورد
چو شيرين ساقيي باشد هم آغوش
نه شير ار زهر باشد هم شود نوش
چو عاشق مست گشت از جام باقي
ز مجلس عزم رفتن كرد ساقي
شد اندامش گران از زر كشيدن
فرو مانداسبش از گوهر كشيدن
نه اسب ار كوه زر بودي نديمش
سقط گشتي به زير كوه سيمش
چنين گويند كه اسب باد رفتار
سقط شد زير آن گنج گهربار
چو عاشق ديدكان معشوق چالاك
فرو خواهد فتاد از باد بر خاك
به گردن اسب را با شهسوارش
ز جا برداشت و آسان كرد كارش
به قصرش برد از انسان ناز پرورد
كه موئي بر تن شيرين نيازرد
نهادش بر بساط نوبتي گاه
به نوبت گاه خويش آمد دگر راه
همان آهنگري با خاره مي‌كرد
همان سنگي به آهن پاره مي‌كرد
شده بر كوه كوهي بر دل تنگ
سري بر سنگ مي‌زد بر سر سنگ
چو آهو سبزه‌اي بر كوه ديده
ز شورستان به گورستان رميده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد