بخش ۶۱ - تعزيت‌نامه خسرو به شيرين به افسوس

۴۲ بازديد


سراينده چنين افكند بنياد
كه چون در عشق شيرين مرد فرهاد
دل شيرين به درد آمد ز داغش
كه مرغي نازنين گم شد ز باغش
بر آن آزاد سرو جويباري
بسي بگريست چون ابر بهاري
به رسم مهترانش حله بر بست
به خاكش داد و آمد باد در دست
ز خاكش گنبدي عالي برافراخت
وز آن گنبد زيارتخانه‌اي ساخت
خبر دادند خسرو را چپ و راست
كه از ره زحمت آن خار برخاست
پشيمان گشت شاه از كرده خويش
وز آن آزار گشت آزرده خويش
در انديشيد و بود انديشه را جاي
كه باد افراه را چون دارد او پاي
كسي كو با كسي بدساز گردد
به دو روزي همان بد باز گردد
در اين غم روز و شب انديشه مي‌كرد
وزين انديشه هم روزي قفا خورد
دبير خاص را نزديك خود خواند
كه بركاغذ جواهر داند افشاند
گلشن فرمود در شكر سرشتن
به شيرين نامه شيرين نوشتن
نخستين پيكر آن نقش دلبند
تو لا كرده بر نام خداوند
بنام روشنائي بخش بينش
كه روشن چشم ازو گشت آفرينش
پديد آرنده انسي و جاني
اثرهاي زميني و آسماني
فلك را كرده گردان بر سر خاك
زمين را كرده گردشگاه افلاك
پس از نام خدا و نام پاكان
برآورده حديث دردناكان
كه شاه نيكوان شيرين دلبند
كه خوانندش شكرخايان شكرخند
شنيدم كز پي ياري هوسناك
به مانم نوبتي زد بر سر خاك
ز سنبل كرد بر گل مشك بيزي
ز نرگس بر سمن سيماب ريزي
دو تا كرد از غمش سرو روان را
به نيلوفر بدل كرد ارغوان را
سمن را از بنفشه طرف بر بست
رطب‌ها را به زخم استخوان خست
به لاله تخته گل را تراشيد
به لولو گوشه مه را خراشيد
پرند ماه را پيوند بگشاد
ز رخ برقع ز گيسو بند بگشاد
جهان را سوخت از فرياد كردن
به زاري دوستان را ياد كردن
چنين آيد ز ياران شرط ياري
همين باشد نشان دوستداري
بر آن حمال كوه‌افكن ببخشود
به سر زانو به زانو كوه پيمود
غريبي كشته بيش ار زد فغاني
جهان گو تا بر او گريد جهاني
بدينسان عاشقي در غم بميرد؟
چنو باد آنكه زو عبرت نگيرد
حساب از كار او دورست ما را
دل از بهر تو رنجورست ما را
چو دانم سخت رنجيدي ز مرگش
كه مرد و هم نمي‌گوئي به تركش
چرا بايستش اول كشتن از درد
چو كشتي چند خواهي اندهش خورد
غمش ميخور كه خونش هم تو خوردي
عزيزش كن كه خوارش هم تو كردي
اگر صدسال بر خاكش نشيني
ازو خاكي‌تري كس را نبيني
چو خاك ارصد جگر داري به دستي
نيابي مثل او شيرين پرستي
وليكن چون ندارد گريه سودي
چه بايد بي كباب انگيخت دودي
به غم خوردن نكردي هيچ تقصير
چه شايد كرد با تاراج تقدير
بنا بر مرگ دارد زندگاني
نخواهد زيستن كس جاوداني
تو روزي او ستاره‌اي دل‌افروز
فرو ميرد ستاره چون شود روز
تو صبحي او چراغ ار دل پذيرد
چراغ آن به كه پيش از صبح ميرد
تو هستي شمع و او پروانه مست
چو شمع آيد رود پروانه از دست
تو باغي و او گياهي كز تو خيزد
گياه آن به كه هم در باغ ريزد
تو آتش طبعي او عود بلاكش
بسوزد عود چون بفروزد آتش
اگر مرغي پريد از گلستانت
پرستد نسر طاير ز آسمانت
و گر شد قطره‌اي آب از سبويت
بسا دجله كه سر دارد به جويت
چو ماند بدر گوبشكن هلالي
چو خوبي هست ازو كم گير خالي
اگر فرهاد شد شيرين بماناد
چه باك از زرد گل نسرين بماناد
نويسنده چو از نامه به پرداخت
زمين بوسيد و پيش خسرو انداخت
به قاصد داد خسرو نامه را زود
ستد قاصد ببرد آنجا كه فرمود
چو شيرين ديد كامد نامه شاه
رخ از شادي فروزان كرد چون ماه
سه جا بوسيد و مهر نامه برداشت
و زو يك حرف را ناخوانده نگذاشت
جگرها ديد مشك اندود كرده
طبرزدهاي زهرآلود كرده
قصب‌هائي در او پيچيده صد مار
رطب‌هائي در او پوشيده صد خار
همه مقراضه‌هاي پرنيان پوش
همه زهرابهاي خوشتر از نوش
نه صبر آن كه اين شريت بنوشد
نه جاي آنكه از تندي بجوشد
به سختي و به رنج آن رنج و سختي
فرو خورد از سر بيدار بختي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد