بخش ۶۵ - شنيدن خسرو اوصاف شكر اسپهاني را

۳۴ بازديد


به آيين جهانداران يكي روز
به مجلس بود شاه مجلس افروز
به عزم دست بوسش قاف تا قاف
كمر بسته كله‌داران اطراف
نشسته پيش تختش جمله شاهان
ز چين تا روم و از ري تا سپاهان
ز سالار ختن تا خسرو زنگ
همه بر ياد خسرو باده در چنگ
چو دوري چند مي در داد ساقي
نماند از شرم شاهان هيچ باقي
شهنشه شرم را برقع برافكند
سخن لختي به گستاخي در افكند
كه خوباني كه در خورد فريشند
ز عالم در كدامين بقعه بيشند
يكي گفتا لطافت روم دارد
لطف گنج است و گنج آن بوم دارد
يكي گفت از ختن خيزد نكوئي
فسانه است آن طرف در خوبروئي
يكي گفت ارمن است آن بوم‌آباد
كه پيركهاي او باشد پريزاد
يكي گفتا كه در اقصاي كشمير
ز شيريني نباشد هيچ تقصير
يكي گفتا سزاي بزم شاهان
شكر نامي است در شهر سپاهان
به شكر بر ز شيرينيش بيداد
وزو شكر به خوزستان به فرياد
به زير هر لبش صد خنده بيشست
لبش را چون شكر صد بنده بيشست
قبا تنگ آيد از سروش چمن را
درم واپس دهد سيمش سمن را
رطب پيش دهانش دانه ريز است
شكر بگذار كو خود خانه خيز است
چو بر دارد نقاب از گوشه ماه
بر آيد ناله صد يوسف از چاه
جز اين عيبي ندارد آن دلارام
كه گستاخي كند با خاص و با عام
به هر جائي چو باد آرام گيرد
چو لاله با همه كس جام گيرد
ز روي لطف با كس در نسازد
كه آنكس خان و مان را در نبازد
كسي كاو را شبي گيرد در آغوش
نگردد آن شبش هرگز فراموش
ملك را در گرفت آن دلنوازي
اساسي نو نهاد از عشق بازي
فرس مي‌خواست بر شيرين دواند
به تركي غارت از تركي ستاند
برد شيريني قندي به قندي
گشايد مشكل بندي ببندي
به گوهر پايه گوهر شود خرد
به ديبا آب ديبا را توان برد
سرش سوداي بازار شكر داشت
كه شكر هم ز شيريني اثر داشت
نه دل مي دادش از دل راندن او را
نه شايست از سپاهان خواندن او را
در اين انديشه صابر بود يكسال
نه شد واقف كسي برحسب آن حال
پس از سالي ركاب افشاند بر راه
سوي ملك سپاهان راند بنگاه
فرود آمد به نزهت گاه آن بوم
سوادي ديد بيش از كشور روم
گروهي تازه روي و عشرت افروز
به گاه خوشدلي روشن‌تر از روز
نشاط آغاز كرد و باده مي‌خورد
غم آن لعبت آزاده مي‌خورد
نهفته باز مي‌پرسيد جايش
به دست آورد هنجار سرايش
شبي برخاست تنها با غلامي
ز بازار شكر برخواست كامي
چو خسرو بر سر كوي شكر شد
سپاهان قصر شيريني دگر شد
حلاوتهاي عيش آن عصر مي‌داشت
كه شكر كوي و شيرين قصر مي‌داشت
به در بر حلقه زد خاموش خاموش
برون آمد غلامي حلقه در گوش
جواني ديد زيبا روي بر در
نمودار جهانداريش در سر
فرود آوردش از شبديز چون ماه
فرس را راند حالي بر علف گاه
چو مهمانان به ايوانش درون برد
بدان مهمان سر از كيوان برون برد
ملك چون بر بساط كار بنشست
درستي چند را بر كار بشكست
اجازت داد تا شكر بيايد
به مهمان بر ز لب شكر گشايد
برون آمد شكر با جام جلاب
دهاني پر شكر چشمي پر از خواب
شكر نامي كه شكر ريزد او بود
نباتي كز سپاهان خيزد او بود
ز گيسو نافه نافه مشك مي‌بيخت
ز خنده خانه خانه قند مي‌ريخت
چو ويسه فتنه‌اي در شهد بوسي
چو دايه آيتي در چاپلوسي
كنيزان داشتي رومي و چيني
كز ايشان هيچ را مثلي نه بيني
همه در نيم شب نوروز كرده
به كار عيش دست‌آموز كرده
نشست و باده پيش آورد حالي
بتي يارب چنان و خانه خالي
نه مي در آبگينه كان سمنبر
در آب خشك مي‌كرد آتش تر
گلابي را به تلخي راه مي‌داد
به شيريني بدست شاه مي‌داد
نشسته شاه عالم مهترانه
شكر برداشته چون مه ترانه
پياپي رطل‌ها پرتاب مي‌كرد
ملك را شهر بند خواب مي‌كرد
چو نوش باده از لب نيش برداشت
شكر برخاست شمع از پيش برداشت
به عذري كان قبول افتاد در راه
برون آمد ز خلوت خانه شاه
كنيزي را كه هم بالاي او بود
به حسن و چابكي همتاي او بود
در او پوشيد زر و زيور خويش
فرستاد و گرفت آن شب سر خويش
ملك چون ديد كامد نازنينش
ستد داد شكر از انگبينش
در او پيچيد و آن شب كام دل راند
به مصروعي بر افسوني غلط خواند
ز شيريني كه آن شمع سحر بود
گمان افتاد او را كان شكر بود
كنيز از كار خسرو ماند مدهوش
كه شيرين آمدش خسرو در آغوش
فسانه بود خسرو در نكوئي
فسونگر بود وقت نغز گوئي
ز هر كس كو به بالا سروري داشت
سري و گردني بالاتري داشت
به خوش مغزي به از بادام تر بود
به شيرين استخواني نيشكر بود
شبي كه اسب نشاطش لنگ رفتي
كم اين بودي كه سي فرسنگ رفتي
هر آن روزي كه نصفي كم كشيدي
چهل من ساغري دردم كشيدي
چو صبح آمد كنيز از جاي برخاست
به دستان از ملك دستوريي خواست
به نزديك شكر شد كام و ناكام
به شكر باز گفت احوال بادام
هر آنچ از شاه ديد او را خبر داد
نهانيهاي خلوت را به در داد
بدان تا شكر آگه باشد از كار
بگويد هر چه پرسد زو جهاندار
شكر برداشت شمع و در شد از در
كه خوش باشد به يك جا شمع و شكر
ملك پنداشت كان هم بستر او بود
كنيزك شمع دارد شكر او بود
بپرسيدش كه تا مهمان‌پرستي
به خلوت با چو من مهمان نشستي
جوابش داد كاي از مهتران طاق
نديدم مثل تو مهمان در آفاق
همه چيزيت هست از خوبروئي
ز شيرين شكري و نغز گوئي
يكي عيب است اگر نايد گرانت
كه بوئي در نمك دارد دهانت
نمك در مردم آرد بوي پاكي
تو با چندين نمك چون بوي ناكي
به سوسن بوي شه گفتا چه تدبير
سمنبر گفت سالي سوسن و سير
ملك چون رخت از آن بتخانه بر بست
گرفت آن پند را يكسال در دست
بر آن افسانه چون بگذشت سالي
مزاج شه شد از حالي به حالي
به زيرش رام شد دوران توسن
برآوردش درخت سير سوسن
شبي بر عادت پارينه برخاست
به شكر باز بازاري برآراست
همان شيريني پارينه دريافت
به شيريني رسد هر كو شكر يافت
چو دوري چند رفت از عيش سازي
پديد آمد نشان بوس و بازي
همان جفته نهاد آن سيم ساقش
به جفتي ديگر از خود كرد طاقش
ملك نقل دهان آلوده مي‌خورد
به اميد شكر پالوده مي‌خورد
چو لشگر بر رحيل افتاد شب را
ملك پرسيد باز آن نوش لب را
كه چون من هيچ مهماني رسيدت؟
بدين رغبت كسي در بر كشيدت؟
جوابي شكرينش داد شكر
كه پارم بود ياري چون تو در بر
جز آن كان شخص را بوي دهان بود
تو خوشبوئي ازين به چون توان بود
ملك گفتا چو بيني عيب هر چيز
ببين عيب جمال خويشتن نيز
بپرسيدش كه عيب من كدامست
كز آن عيب اين نكوئي زشت نامست
جوابش داد كان عيب است مشهور
كه يكساعت ز نزديكان نه‌اي دور
چو دور چرخ با هر كس بسازي
چو گيتي را همه كس عشق بازي
نگارين مرغي اي تمثال چيني
چرا هر لحظه بر شاخي نشيني
غلاف نازكي داري دريغي
كه هر ساعت كني بازي به تيغي
جوابش داد شكر كاي جوانمرد
چه پنداري كزين شكر كسي خورد؟
به ستاري كه ستر اوست پيشم
كه تا من زنده‌ام بر مهر خويشم
نه كس با من شبي در پرده خفته است
نه درم را كسي در دور سفته است
كنيزان منند اينان كه بيني
كه در خلوت تو با ايشان نشيني
بلي من باشم آن كاول درآيم
به مي بنشينم و عشرت فزايم
ولي آن دلستان كايد در آغوش
نه من چون من بتي باشد قصب پوش
چو بشنيد اين سخن شاه از زبانش
بدين معني گواهي داد جانش
دري كو را بود مهر خدائي
دهد ناسفته گي بروي گوائي
چو بر زد آتش مشرق زبانه
ملك چون آب شد زانجا روانه
بزرگان سپاهان را طلب كرد
وزيشان پرسشي زان نوش لب كرد
به يك رويه همه شهر سپاهان
شدند آن پاكدامن را گواهان
كه شكر همچنان در تنگ خويش است
نيازرده گلي بر رنگ خويش است
متاع خويشتن دربار دارد
كنيزي چند را بر كار دارد
سمندش گر چه با هركس به زين است
سنان دور باشش آهنين است
عجوزان نيز كردند استواري
عروسش بكر بود اندر عماري
ملك را فرخ آمد فال اختر
كه از چندين مگس چون رست شكر
فرستاد از سراي خويش خواندش
به آيين زناشوئي نشاندش
نسفته در دريائيش را سفت
نگين لعل را ياقوت شد جفت
سوي شهر مداين شد دگربار
شكر با او به دامنها شكربار
به شكر عشق شيرين خوار مي‌كرد
شكر شيرينيي بر كار مي‌كرد
چو بگرفت از شكر خوردن دل شاه
بنوش آباد شيرين شد دگر راه
شكر در تنگ شه تيمار مي‌خورد
ز نخلستان شيرين خار مي‌خورد
شه از سوداي شيرين شور در سر
گدازان گشته چون در آب شكر
چو شمع از دوري شيرين در آتش
كه باشد عيش موم از انگبين خوش
كسي كز جان شيرين باز ماند
چه سود ار در دهن شكر فشاند
شكر هرگز نگيرد جاي شيرين
بچربد بر شكر حلواي شيرين
چمن خاكست چون نسرين نباشد
شكر تلخ است چون شيرين نباشد
مگو شيرين و شكر هست يكسان
ز ني خيزد شكر شيريني از جان
چو شمع شهد شيرين برفروزد
شكر بر مجمر آنجا عود سوزد
شكر گر چاشني در جام دارد
ز شيريني حلاوت وام دارد
ز شيريني بزرگان ناشكيبند
به شكر طفل و طوطي را فريبند
هر آبي كان بود شيرين بسازد
شكر چون آب را بيند گدازد
ز شيرين تا شكر فرقي عيان است
كه شيرين جان و شكر جاي جان است
پريروئي است شيرين در عماري
پرند او شكر در پرده‌داري
بداند اين قدر هر كش تميز است
كه شكر بهر شيريني عزيز است
دلش مي‌گفت شيرين بايدم زود
كه عيشم را نمي‌دارد شكر سود
يخ از بلور صافي تر به گوهر
خلاف آن شد كه اين خشك است و آن تر
ديگر ره گفت نشكيبم ز شيرين
چه بايد كرد با خود جنگ چندين
گرم سنگ آسيا بر سر بگردد
دل آن دل نيست كز دلبر بگردد
به سر كردم نگردانم سر از يار
سري دارم مباح از بهر اين كار
ديگر ره گفت كه اين تدبير خام است
صبوري كن كه رسوائي تمام است
مرا آن به كه از شيرين شكيبم
نه طفلم تا به شيريني فريبم
به بايد در كشيدن ميل را ميل
كه كس را كار برنايد به تعجيل
مرا شيرين و شكر هر دو در جام
چرا بر من به تلخي گردد ايام
دلم با اين رفيقان بي‌رفيق است
ز بس ملاحبان كشتي غريق است
نمي‌خواهي كه زير افتي چو سايه
مشو بر نردبان جز پايه پايه
چنان راغب مشو در جستن كام
كه از نايافتن رنجي سرانجام
طمع كم دار تا گر بيش يابي
فتوحي بر فتوح خويش يابي
دل آن به كز در مردي در آيد
مراد مردم از مردي بر آيد
به صبرم كرد بايد رهنموني
زني شد با زنان كردن زبوني
به مردان بر زني كردن حرام است
زني كردن زني كردن كدام است؟
مرا دعوي چه بايد كرد شيري
كه آهوئي كند بر من دليري
اگر خود گوسپندي رند و ريشم
نه بر پشم كسان بر پشم خويشم
چو پيلان را ز خود با كس نگفتم
چو پيله در گليم خويش خفتم
چنان در سر گرفت آن ترك طناز
كزو خسرو نه كيخسرو كشد ناز
چو كرد ار دل ستاند سينه جويد
ورش خانه دهي گنجينه جويد
دلم را گر فراقش خون برآرد
طمع برد و طمع طاعون برآرد
ز معشوقه وفا جستن غريب است
نگويد كس كه سكبا بر طبيب است
مرا هر دم بر آن آرد ستيزش
كه خيز استغفرالله خون به ريزش
من اين آزرم تا كي دارم او را
چو آزردم تمام آزارم او را
به گيلان در نكو گفت آن نكوزن
ميازار ار بيازاري نكو زن
مزن زن راولي چون بر ستيزد
چنانش زن كه هرگز برنخيزد
دل شه چاره آن غم ندانست
كه راز خويش را محرم ندانست
دل آن محرم بود كز خانه باشد
دل بيگانه هم بيگانه باشد
چو دزديده نخواهي دانه خويش
مهل بيگانه را در خانه خويش
چنان گو راز خود با بهترين دوست
كه پنداري كه دشمن‌تر كسي اوست
مگو ناگفتني در پيش اغيار
نه با اغيار با محرم‌ترين يار
به خلوت نيزش از ديوار ميپوش
كه باشد در پس ديوارها گوش
و گر نتوان كه پنهان داري از خويش
مده خاطر بدان يعني مينديش
مينديش آنچه نتوان گفتنش باز
كه ننديشيده به ناگفتني راز
در اين مجلس چنان كن پرده‌سازي
كه نايد شحنه در شمشيربازي
سرودي كان بيابان را نشايد
سزد گر بزم سلطان را نشايد
اگر دانا و گر نادان بود يار
بضاعت را به كس بي‌مهر مسپار
مكن با هيچ بد محضر نشستي
كه نارد در شكوهت جز شكستي
درختي كار در هر گل كه كاري
كز او آن بر كه كشتي چشم داري
سخن در فرجه‌اي پرور كه فرجام
زوا گفتن ترا نيكو شود نام
اگر صد وجه نيك آيد فرا پيش
چو وجهي بد بود زان بد بينديش
به چشم دشمنان بين حرف خود را
بدين حرفت‌شناسي نيك و بد را
چو دوزي صد قبا در شادكامي
به در پيراهني در نيك نامي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد