بخش ۵۸ - كوه كندن فرهاد و زاري او

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۸ - كوه كندن فرهاد و زاري او

۳۶ بازديد


چو شد پرداخته فرهاد را چنگ
ز صورت كاري ديوار آن سنگ
نياسودي ز وقت صبح تا شام
بريدي كوه بر ياد دلارام
به كوه انداختن بگشاد بازو
همي بريد سنگي بي‌ترازو
به هر خارش كه با آن خاره كردي
يكي برج از حصارش پاره كردي
به هر زخمي ز پاي افكند كوهي
كز آن امد خلايق را شكوهي
به الماس مژه ياقوت مي‌سفت
ز حال خويشتن با كوه مي‌گفت
كه اي كوه ار چه داري سنگ خاره
جوانمردي كن و شو پاره‌پاره
ز بهر من تو لختي روي بخراش
به پيش زخم سنگينم سبك باش
وگرنه من به حق جان جانان
كه تا آندم كه باشد بر تنم جان
نياسايد تنم ز آزار با تو
كنم جان بر سر پيكار با تو
شبا هنگام كز صحراي اندوه
رسيدي آفتابش بر سر كوه
سياهي بر سپيدي نقش بستي
علم برخاستي سلطان نشستي
شدي نزديك آن صورت زماني
در آن سنگ از گهر جستي نشاني
زدي بر پاي آن صورت بسي بوس
بر آوردي ز عشقش ناله چون كوس
كه اي محراب چشم نقش بندان
دوا بخش درون دردمندان
بت سيمين تن سنگين دل من
به تو گمره شده مسكين دل من
تو در سنگي چو گوهر پاي بسته
من از سنگي چو گوهر دل شكسته
زماني پيش او بگريستي زار
پس از گريه نمودي عذر بسيار
وزان جا بر شدي بر پشته كوه
به پشت اندر گرفته بار اندوه
نظر كردي سوي قصر دلارام
به زاري گفتي اي سرو گلندام
جگر پالوده‌اي را دل برافروز
ز كار افتاده را كاري در آموز
مراد بي مرادي را روا كن
اميد نااميدي را وفا كن
تو خود دانم كه از من ياد ناري
كه ياري بهتر از من ياد داري
منم ياري كه بر يادت شب و روز
جهان سوزم به فرياد جهان‌سوز
تو را تا دل به خسرو شاد باشد
غريبي چون منت كي ياد باشد
نشسته شاد شيرين چون گل نو
شكر ريزان به ياد روي خسرو
فدا كرده چنين فرهاد مسكين
ز بهر جهان شيرين جان شيرين
اگر چه ناري اي بدر منيرم
پس از حجي و عمري در ضميرم
من از عشق تو اي شمع شب افروز
بدين روزم كه مي‌بيني بدين روز
در اين دهليزه تنگ آفريده
وجودي دارم از سنگ آفريده
مرا هم بخت بد دامن گرفتست
كه اين بدبختي اندر من گرفتست
اگر نه ز آهن و سنگ است رويم
وفا از سنگ و آهن چند جويم
مكن زين بيش خواري بر دل تنگ
غريبي را مكش چون مار در سنگ
ترا پهلوي فربه نيست ناياب
كه داري بر يكي پهلو دو قصاب
منم تنها چنين بر پشته مانده
ز ننگ لاغري ناكشته مانده
ز عشقت سوزم و مي‌سازم از دور
كه پروانه ندارد طاقت نور
از آن نزديك تو مي نايد اين خاك
كه باشد كار نزديكان خطرناك
به حق آنكه ياري حق شناسم
كه جز كشتن منه بر سر سپاسم
مگر كز بند غم بازم رهاني
كه مردن به مرا زين زندگاني
به روز من ستاره بر ميا ياد
به بخت من كس از مادر مزاياد
مرا مادر دعا كرد است گوئي
كه از تو دور بادا هر چه جوئي
اگر در تيغ دوران زحمتي هست
چرا برد تو را ناخن مرا دست
و گر بي‌ميل شد پستان گردون
چرا بخشد ترا شير و مرا خون
بدان شيري كه اول مادرت داد
كه چون از جوي من شيري خوري شاد
كني يادم به شير شكرآلود
كه دارد تشنه را شير و شكر سود
به شيري چون شبانان دست گيرم
كه در عشق تو چون طفلي به شيرم
به ياد آرم چو شير خوشگواران
فراموشم مكن چون شيرخواران
گرم شيرينيي ندهي ز جامت
دهان شيرين همي دارم به نامت
چو كس جز تو ندارم يار و غمخوار
مرا بي‌يار و بي غمخوار مگذار
زبان‌تر كن بخوان اين خشك لب را
به روز روشن آر اين تيره شب را
به دانگي گر چه هستم با تو درويش
توانگر وار جان را مي‌كشم پيش
ز دولتمندي درويش باشد
كه بي‌سرمايه سودانديش باشد
مسوز آن دل كه دلدارش تو باشي
ز گيتي چاره كارش تو باشي
چو در خوبي غريب افتادي اي ماه
غريبان را فرو مگذار در راه
تو كه امروز از غريبي بي نصيبي
بترس از محنت روز غريبي
طمع در زندگاني بسته بودم
اميد اندر جواني بسته بودم
از آن هر دو كنون نوميد گشتم
بلا را خانه جاويد گشتم
دريغا هر چه در عالم رفيق است
ترا تا وقت سختي هم طريق است
گه سختي تن آساني پذيرند
تو گوئي دست و ايشان پاي گيرند
مخور خونم كه خون خوردم ز بهرت
غريبم آخر اي من خاك شهرت
چه بد كردم كه با من كينه‌جوئي
بد افتد گر بدي كردم نگوئي
خيالت را پرستش‌ها نمودم
و گر جرمي جز اين دارم جهودم
مكن با يار يكدل بي‌وفائي
كه كس با كس نكرد اين ناخدائي
اگر بادم تو نيز اي سرو آزاد
سري چون بيد درجنبان به اين باد
و گر خاكم تو اي گنج خطرناك
زيارت خانه‌اي بر ساز ازين خاك
اگر نگذاري اي شمع طرازم
كه پيهي در چراغت مي‌گدارم
چنانم كش كه دور از آستانت
رميمي باشم از دست استخوانت
منم دراجه مرغان شب خيز
همه شب مونسم مرغ شب‌آويز
شبي خواهم كه بيني زاريم را
سحرخيزي و شب بيداريم را
گر از پولاد داري دل نه از سنگ
ببخشائي بر اين مجروح دلتنگ
كشم هر لحظه جوري نونو از تو
به يك جو بر تو اي من جوجو از تو
من افتاده چنين چون گاو رنجور
تو مي‌بيني خرك مي‌راني از دور
كرم زين بيش كن با مرده خويش
مكن بيداد بر دل برده خويش
حقيقت دان مجازي نيست اين كار
بكارآيم كه بازي نيست اين كار
من اندر دست تو چون كاه پستم
وگرنه كوه عاجز شد ز دستم
چو من در زور دست از كوه بيشم
چه باشد لشگري چون كوه پيشم
اگر من تيغ بر حيوان كنم تيز
نه شبديزم جوي سنجد نه پرويز
زپرويز و ز شيرين و زفرهاد
همه در حرف پنجيم اي پريراد
چرا چون نام هر يك پنج حرفست
به بردن پنجه خسرو شگرفست
ندانم خصم را غالب‌تر از خويش
كه در مغلوب و غالب نام من بيش
وليك ادبار خود را مي‌شناسم
وز اقبال مخالف مي‌هراسم
هر ادباري عجب در راه دارم
كه مقبل تر كسي بدخواه دارم
مبادا كس و گر چه شاه باشد
كه او را مقبلي بدخواه باشد
از آن ترسم كه در پيكار اين كوه
گرو بر خصم ماند بر من اندوه
مرا آنكس كه اين پيكار فرمود
طلب كار هلاك جان من بود
در اين سختي مرا شد مردن آسان
كه جان در غصه دارم در جان
مرا در عاشقي كاري است مشكل
كه دل بر سنگ بستم سنگ بر دل
حقيقت دان مجازي نيست اين كار
بكار آيم كه بازي نيست اين كار
توان خود را به سختي سنگدل كرد
بدين سختي نه كاهن را خجل كرد
مرا عشقت چو موم زرد سوزد
دلم بر خويشتن زين درد سوزد
مرا گر نقره و زر نيست دربار
كه در پايت كشم خروار خروار
رخ زردم كند در اشگباري
گهي زر كوبي و گه نقره كاري
ز سوداي تو اي شمع جهان‌تاب
نه در بيداري آسوده‌ام نه در خواب
اگر بيدارم انده بايدم خورد
و گر در خوابم افزون باشدم درد
چو در بيداري و خواب اينچنينم
پناهي به ز تو خود را نه بينم
بيا كز مردمي جان بر تو ريزم
نه ديوم كاخر از مردم گريزم
كسي دربند مردم چون نباشد
كه او از سنگ مردم مي‌تراشد
تراشم سنگ و اين پنهانيم نيست
كه در پيش است در پيشانيم نيست
كسي را روبرو از خلق بخت است
كه چون آيينه پيشانيش سخت است
بر آن كس چون ببخشد نشو خاكي
كه دارد چون بنفشه شرمناكي
ز بي‌شرمي كسي كو شوخ ديده‌است
چو نرگس با كلاه زر كشيده‌است
جهان را نيست كردي پس‌تر از من
نه بيني هيچكس بي كس‌تر از من
نه چندان دوستي دارم دلاويز
كه گر روزي بيفتم گويدم خيز
نه چندانم كسي در خيل پيداست
كه گر ميرم كند بالين من راست
منم تنها در اين اندوه و جاني
فداكرده سري بر آستاني
اگر صد سال در چاهي نشينم
كسي جز آه خود بالا نه بينم
و گر گردم به كوه و دشت صد سال
به جز سايه كسم نايد به دنبال
چه سگ جانم كه با اين دردناكي
چو سگ‌داران دوم خوني و خاكي
سگان را در جهان جاي و مرا نه
گيا را بر زمين پاي و مرا نه
پلنگان را به كوهستان پناهست
نهنگان را به دريا جايگاهست
من بي‌سنگ خاكي مانده دلتنگ
نه در خاكم در آسايش نه در سنگ
چو بر خاكم نبود از غم جدائي
شوم در خاك تا يابم رهائي
مبادا كس بدين بي‌خانماني
بدين تلخي چه بايد زندگاني
به تو باد هلاكم مي‌دواند
خطا گفتم كه خاكم مي‌دواند
چو تو هستي نگويم كيستم من
ده آن تست در ده چيستم من
نشايد گفت من هستم تو هستي
كه آنگه لازم آيد خودپرستي
به رفتن باز مي‌كوشم چه سوداست
نيابم ره كه پيشاهنگ دود است
درين منزل كه پاي از پويه فرسود
رسيدن دير مي‌بينم شدن زود
به رفتن مركبم بس تيزگام است
ندانم جام آرامم كدام است
چو از غم نيستم يك لحظه آزاد
نخواهم هيچ كس را در جهان شاد
دلا داني كه دانايان چه گفتند
در آن دريا كه در عقل سفتند
كسي كو را بود در طبع سستي
نخواهد هيچ كس را تندرستي
مرا عشق از كجا در خورد باشد
كه بر موئي هزاران درد باشد
بدين بي روغني مغز دماغم
غم دل بين كه سوزد چون چراغم
ز من خاكستري مانده درين درد
به خاكستر توان آتش نهان كرد
منم خاكي چو باد از جاي رفته
نشاط از دست و زور از پاي رفته
اگر پائي بدست آرم دگربار
به دامن در كشم چون نقش ديوار
چو نقطه زير پرگار آورم روي
شوم در نقش ديوار آورم روي
به صد ديوار سنگين پيش و پس را
ببندم تا نه بينم نقش كس را
نبندم دل دگر در صورت كس
از اين صورت پرستيدن مرا بس
چو زين صورت حديثي چند راندي
دل مسكين بر آن صورت فشاندي
چو شب روي از ولايت در كشيدي
سپاه روز رايت بر كشيدي
دگر بار آن قيامت روز شب‌خيز
به زخم كوه كردي تيشه را تيز
به شب تا روزگوهر بار بودي
به روزش سنگ سفتن كار بودي
ز بس سنگ وز بس گوهر كه مي‌ريخت
دماغش سنگ با گوهر برآميخت
به گرد عالم از فرهاد رنجور
حديث كوه كندن گشت مشهور
ز هر بقعه شدندي سنگ سايان
به ماندندي در او انگشت خايان
ز سنگ و آهنش حيران شدندي
در آن سرگشته سرگردان شدندي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد