قصيده شماره ۲۱ - در ستايش شاهزادهٔ آزاده شاه خليل الله

۳۶ بازديد


حسن ترا كه آمده خط گرد لشكرش
بس ملك دل هنوز كه گردد مسخرش
رويي ز اول خطش آغاز رستخيز
گويي ز اهل عشق چو صحراي محشرش
خورشيد لعل پوش چگويم كنايه‌ايست
چون ماه ليك هاله‌اي از طوق عنبرش
هرچند توتي است خطت ، چون در آتش است
بر من مگير نكته چو خوانم سمندرش
خاكي كه عكس روي تواش كان لعل ساخت
سازد زمين صومعه ياقوت احمرش
رويت مگر بجاي خليل است ورنه چيست
در يكدگر شكستن بتهاي آذرش
زان غمزه الامان كه اجل نوحه مي‌كند
بر سينه‌اي كه نوك فرو برده خنجرش
از رشك رشتهٔ در او گريهٔ صدف
اندر گلو گره شد خوانند گوهرش
شيريني فراغ كند تلخ در مذاق
زهري كه آشكار شد از طرف شكرش
بلبل ترانه مي‌كشد از گل به سبزه وار
تا ديده بر كنارهٔ گل سبزهٔ ترش
يارب كه باد دولت خوبيش بردوام
لطف يگانه دو جهان يار و ياورش
برهان دين سمي خليل صنم شكن
كآمد حريم كعبه جان ساحت درش
مي‌خواست مرغ وهم كه بر بام او پرد
مقراض شد به قطع پرش هر دو شهپرش
بر زلف حور روز چو عنبر كند سياه
دودي كه روز بزم برآيد ز مجمرش
جوشن شكاف يخ نشود تيغ آفتاب
در سايه عدالت انصاف گسترش
گردون به داد شاهي دهرش چرا كه هست
اين ملك زيب ديگر وزو نيست زيورش
بي‌تخت خسروي سر تاجش ستاره ساي
شاه جهانيان نه و آفاق چاكرش
كشتي نوح در دم توفان قهر او
نه بادبان به جاي بماند نه لنگرش
برق آمده‌ست و بر سم او بوسه مي‌دهد
نبود شرر جهنده ز نعل تكاورش
گنج است و مار ، مار چه گفتم، زبان مار
زهر آبدار تيغ مرصع به جوهرش
اي سروري كه هر كه سرش خاك پاي تست
زيبد به سر ز تاج زر مهر افسرش
تيغت ميان هر دو صفا آورد پديد
خصمت كه دشمني‌ست ميان تن و سرش
در مهد مدعاي تواش پرورش دهند
هر طفل نه پدر كه بود چار مادرش
در دفع تير حادثه پيشت سپر شود
چتر مرصع فلك و قبهٔ زرش
بودي اگر چو راي تو بنمودي آب خضر
آيينه‌اي كه جلوه نما شد سكندرش
آراست چرخ حلقهٔ پروين به شب چراغ
خاص از پي همين كه كني حلقهٔ درش
شد خضر راه بخت تو نخلي كه نار طور
شمع ره كليم شد از شاخ اخضرش
گر مهر در تو كج نگردد بشكند سپهر
در ديده آن خطوط شعاي چو نشترش
انداخت دست آمر نهيت بريده سر
زر را به جرم اينكه شرابست دخترش
نهي تو شد چنان كه دو پرگالهٔ دو صبح
دوزد عروس مهر به هم بهر چادرش
گر زهره رابه بزم نشاط تو ره دهند
جاروب فرش بزم شود طرف معجرش
دف پاره كرد چرخ به بزم مخالفت
غربال خاك بيز بلا ساخت چنبرش
دهقان زرع قدر ترا كي كند قبول
گردون كهنهٔ فلك و گاو لاغرش
يك بار اگر ز مشرق رايت كند طلوع
من بعد مهر ياد نيايد ز خاورش
طبعت كه زادهٔ خلف جود و بخشش است
بحر است يك برادر و كان يك برادرش
رخش براق فعل تو زيبد به وقت آب
سطل مه سه روزه پر از آب كوثرش
مي‌خوانمش سپهر ولي گر بود سپهر
با چار ماه عيد مقارن شش اخترش
در حيرتم كه چون ز درون بر برون بتاخت
روز نخست گشت چو صورت مصورش
اندر عنان او نفس برق سوخته‌ست
چون غاشيه به دوش برد باد صرصرش
سد دايره نموده ز پرگار دست و پاي
يك دم كه ره فتاد به چرخ مدورش
قطب سپهر گر به ته پا در آورد
چون لام الف كند الف خط محورش
سازد ز نعل و ميخ سرش همچو روي تير
در بيشه گر گذار فتد بر غضنفرش
عاجز ز وصف شكل ويم كز سبك روي
انديشه در نيافت سراپاي پيكرش
شاهي به پشت زينش و بازي به روي دست
بازي عقاب گشته زبون چون كبوترش
بازي كه نسر طاير و واقع كند شكار
گردد شكارگاه اگر چرخ اخضرش
آرد به ضرب گردني از اوج غاز را
بيند به جوي كاهكشان گر شناورش
افتد عقاب و رقص كنان پرزند به خاك
چون طبل باز ساز شد وبانگ شهپرش
آرد شكست و بر سپه كركس ار بود
سد لشكر غراب سياهي لشكرش
بردست شه ننشسته چو شاهي به تخت بخت
زين پايه گشته شاهي مرغان مقررش
سيمرغ رفت شاهي مرغان به او گذاشت
وز خوف تا به حشر نيايد برابرش
گر يابد آن كلاه كه دارد ز دست شاه
بر طرف سر نهد عوض تاج قيصرش
وحشي ز حرف اسب زبان بست و ذكر باز
كز وصف عاجز است زبان سخنورش
تا هر كرا ز دولت و بخت است اسب و بار
گردد شكار كام دل‌آسان ميسرش
زين نوع باز و اسب كه گفتم هزار بيش
بادا به زير ران و سر دست نوكرش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد