قصيده شماره ۱۹ - در ستايش ميرميران

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۹ - در ستايش ميرميران

۳۵ بازديد


لله الحمد كز حضيض خطر
شد به اوج آفتاب دين پرور
چشم خفاش كور گو مي‌باش
كز فلك مهر بگذراند افسر
شكرلله كه حفظ يزداني
پيش تير قضا گرفت سپر
جست بيرون ز پشت دشمن شاه
ناوك پر كشي كه داشت قدر
ابر خيرات شاه بست تتق
گشت باران او زر و گوهر
دور شو گو بلا ز سر تا پا
دهر گو باش فتنه پا تا سر
نحل عمر و بناي دانش را
زان چه آسيب يا از آن چه ضرر
چرخ ويران نگردد از توفان
نشود كنده طوبي از صر صر
نه كه سد شكر سد هزاران شكر
كه سر آمد زمان فتنه و شر
صبح شادي رسيد خنده زنان
كار خود كرد گريه‌هاي سحر
كوس شادي زدند بر سر چرخ
رقص كردند انجم و مه و خور
گريه‌ها رفت و خنده ها آمد
اي خوشا گريه‌هاي خنده‌اثر
خوش بخند اي زمانه خواهي داشت
خنده بهر كدام روز دگر
عيش كن عيش كن كه ممكن نيست
كه بود روزگار ازين خوشتر
عيش و عشرت درآمد از در وبام
بنگر بر بساط خود بنگر
صحت شاه و خلعت شاهي
آن در آمد ز بام و اين از در
صحتي و چه صحت كامل
خلعتي و چه خلعتي در خور
صحتي دامن از مرض چيده
خلعت عمر جاودان در بر
خلعتي پاي رفعتش بر چرخ
افسر عز سرمدي بر سر
آنچنان خلعت اينچنين صحت
بر تن و جان شاه دين پرور
باد زيبنده تا به صبح نشور
باد پاينده تا دم محشر
ميرميران كه تا جهان باشد
باشد او در جهان جهان داور
صحت عمر و دولتش جاويد
اخترش يار ودولتش ياور
ايكه خواهي عطاي بيخواهش
بر در كبرياي او بگذر
تا ببيني بلند درگاهي
شمسه‌اش طاق چرخ را زيور
زو روان آرزوي خاطرها
كاروان كاروان به هر كشور
گنج احسان در او و دربان نه
خانهٔ گنج و گنج بي اژدر
بسكه از مهر بر برات سخاش
سوده گردد نگين انگشتر
گر بدخشان تمام لعل شود
نايد از عهدهٔ دو هفته بدر
بحري از دانش است مالامال
نه كنارش پديد و نه معبر
جمله حالات گيتي‌اش در ذكر
همه تاريخ عالمش از بر
سرو را نطفهٔ عدوي ترا
نقش مي‌بست دست صورتگر
چشم تا مي‌نگاشت نشتر بود
به گلو چون رسيد شد خنجر
طرفه مرغي‌ست خصم ياوه درا
بيضه آرد به دعوي گوهر
چه توان كرد مي‌رسد او را
آمده دعوي خودش باور
اينقدر خود چرا نمي‌داند
كه شما ديگريد و او ديگر
كيست او قطره‌ايست بي مقدار
بلكه از قطره پاره‌اي كمتر
قطره‌اي را چه كار با عمان
عرضي را چه بحث با جوهر
گوهر اين بلند پروازي
زانكه او نيست مرغ اين منظر
ماكيان تا به بام مزبله بيش
نپرد گر چه بال دارد و پر
امر و نهي ترا به كل امور
هركه نبود مطيع و فرمانبر
كافرش خوانم و كنم ثابت
كافر است او به شرع پيغمبر
زانكه گر هست امر تو در نهي
هست عين شريعت اطهر
هر كه او تابع شريعت نيست
هست درحكم شرع و دين كافر
در حواشي دولتت شاها
كرده از بس طهارت تو اثر
لب به سد احتياط تر سازد
مشك سقاي كويت از كوثر
گر سكندر كه آب حيوان جست
نور رأي تو بوديش رهبر
روي شستي نه دست ز آب حيات
لب تر داشتي نه ديدهٔ تر
زنده بودي هنوز و پيش تو داشت
دست بر سينه چون كمين چاكر
اخذ مي‌كرد از تو عز و شكوه
كسب مي‌كرد از تو علم و هنر
روغني در چراغ بخت نداشت
آب جست و نبودش آبشخور
زنده بودي و خدمتت كردي
بودي ار بخت يار اسكندر
چون نشيني و مسند آرايي
و ز دو سو آن دو نامدار پسر
چون سپهري ولي سپهر نهم
كه نشيند ميان شمس و قمر
عنبر اندر مجالس خلقت
خدمتي پيش برده بود مگر
وقت فرصت به طيب خلق تو زد
به طريقي كه كس نيافت خبر
بوي غماز بود و پرده دريد
لاجرم روسياه شد عنبر
در زمان عدالت تو كه هست
شوهر شير ماده آهوي نر
مادري كرد گرگ ماده و شد
دايه بره‌هاي بي‌مادر
ظالمي بود نام او گردون
خلق در دست ظلم او مضطر
زو فقيران تمام در آزار
زو اسيران تمام در آذر
در قرانهاش سد خطر ور غم
در نظرهاش سد ضرر مضمر
سوختش آتش سياست شاه
دور دادش به باد خاكستر
مجملا از وجود او نگذاشت
غيرخاكستري و چند شرر
دهر زد جار كاي ستمكاران
ظلم آخر شود به اين منجر
پند گيريد كاين زمان اينست
آنكه دي چرخ بود دوش اختر
حبذا اين دراز دستي عدل
كش سر چرخ هست در چنبر
سرظالم چو خاك كردي پست
سر بلنديت باد اي سرور
سايه دولت تو بر سر خلق
سايهٔ پادشه ترا بر سر
اي ز تو روشنم چراغ سخن
چون چراغ دريچهٔ خاور
هر چراغي كه از تو افروزند
شرق و غرب جهان كند انور
اندرين روزها كه حضرت شاه
تكيه فرموده بود بر بستر
يك شبم هيچگونه خواب نبود
آمدم بر در دعاي سحر
به نماز و نياز رفتم پيش
كه وضو داشتم ز خون جگر
در ميان نماز خوابم برد
خواب ديدم كه گنبد اخضر
شق شد و دختري برون آمد
گفتمش خير مقدم اي دختر
كيستي با چنين شمايل و شكل
مرحبا اي نگار خوش منظر
پيكرتو كجاست گر جاني
ما نديديم جان بي پيكر
گفت خود را بگو مبارك باد
كه شدت نام در زمانه سمر
همچو من دختري خدا دادت
دختري مادر هزار پسر
آنچنان دختري كه تا سد قرن
زو بماند بلند نام پدر
قلمت كو كه گردد آبستن
كآمدم تا بزايم از مادر
ساعت سعد اختيار كنم
به سر خويش در كشم چادر
بروم تا حريم خلوت شاه
در رخ آورده گوشهٔ معجر
رو نهفته ز چشم نا محرم
در روم بزم شاه را از در
چون غلامان بيفتمش در پاي
چون كنيزان بگردمش بر سر
به كنيزي گرم قبول كند
بكنم ناز بر مه و اختر
ور نه آنجا به خدمتي باشم
هست آنجا چو من هزار دگر
مي‌شنيدم ولي كه مي‌گفتند
پيش از آن كيم اينطرف به سفر
كاي شفاء القلوب دل خوش دار
كه ترا نيست غير از او شوهر
زين نكاح آنقدر براني كام
كه تو خود هم نيايدت باور
كام بخشا زتو مسم زر شد
كار خود كرد كيمياي نظر
چه شناسند اين سخن آنها
كه ندانند بصره را ز بصر
تو شناسي كه جوهري داند
هنر و عيب و قيمت جوهر
چه برم آب اين سخن بر آن
كش مساويست اختر و اخگر
حجره را گور اگر تماشاييست
اندر او خواه لعل و خواه حجر
گردن خر به در نيارايم
گوهرست اين سخن نه مهره خر
كاه بايد نه زعفران خر را
گاو را پنبه دانه به كه درر
داورا رسم و عادت شعر است
كه اگر شان دهند سد كشور
همچنان كشوري دگر طلبند
اين چنينند شاعران اكثر
بنده هم شاعرم ولي ز شما
صله چندان گرفته‌ام كه اگر
در خور شكر آن سخن رانم
بايدم طرح كرد سد دفتر
خود نمي‌خواهم ار نه آماده‌ست
هم مرا اسب و هم مرا نوكر
زانكه شاعر كه اسب و نوكر يافت
خويش را برد و كرد بر قنطر
طيب الله ختم كن وحشي
كه به اطناب شد سخن منجر
تا به دست طبيب قانونيست
تن چون ساز و نبض همچو وتر
باد قانون صحت تو به ساز
رگت ايمن ز زخمهٔ نشتر
مجلس دلكشت به ساز و نوا
ماه رقاص و زهره رامشگر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد