قصيده شماره ۱۰ - در ستايش ميرميران

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۰ - در ستايش ميرميران

۳۵ بازديد


الاهي تا زمين باد و زمان باد
به حكمت هم زمين هم آسمان باد
كمين جولانگه خورشيد رايت
فضاي باختر تا خاوران باد
زمين مسندگه كمتر غلامت
بساط قيروان تا قيروان باد
پناه ملك و ملت ميرميران
كه امرت حكم فرماي جهان باد
جناب و سدهٔ فرهنگ و بختت
ملاذ و ملجاء پير و جوان باد
حريم ساحت انصاف و عدلت
مقر و مأمن امن و امان باد
به كاخ همتت اطباق افلاك
به جاي پايه‌هاي نردبان باد
ابد پيوند عمر دير پايت
بقاي جاوداني را ضمان باد
به شكر نوبهار فيض عامت
چو سوسن برگها يكسر زبان باد
به ذكر خير فروردين لطفت
تمام غنچه‌هاي گل دهان باد
گل فصل ربيع دولت تو
سپردار رياحين از خزان باد
تف كين تو با دمسري مهر
چو آتش در هواي مهر جان باد
رياضي كن شد از بخت تو سرسبز
درخت آن درفش كاويان باد
زلال چشمهٔ بخت بلندت
نهال انگيز جوي كهكشان باد
در آن ايوان كه بنشيني چو شاهان
گدايي منصب سلطان و خان باد
به مسندگاه بي‌همتا نشيني
گداي كشورت خسرو نشان باد
ز عالم گير شاهان جهان بخش
غلام كمترت كشور ستان باد
دياري را كه خواهد فتنه ويران
در او آثار قهرت قهرمان باد
چو مرزي خواهد آباداني از من
در او تأثير لطفت مرزبان باد
از آن سوي مكان وز لامكان هم
ز قدرت كاروان در كاروان باد
به اردوي جلالت كآسمانست
ز رفعت سايبان در سايبان باد
ز راه رفعتت گردي كه خيزد
غبار ديدهٔ وهم و گمان باد
مسير اختران در سير امرت
به سان گوهر اندر ريسمان باد
خطوط نورخورشيد جلالت
صف مژگان و چشم فرقدان باد
سمندت هم به پيكر هم به پويه
به رخش آسماني توأمان باد
سپهرت باد يكران وز مه نو
كهن داغ تواش بر روي ران باد
براي جامعه جاويد مهتاب
ز حفظت تاب در تاب كتان باد
پي اسباب خصم اشك پاشت
در آتشخانه نم را پاسبان باد
به كيف و كم گزندي نارسيده
ز حفظت آب و آتش را قران باد
ز فيضت بر سر درياي آتش
به جاي دود نيلوفر عيان باد
جهان را بخششت بي بحر و كانست
دل و دستت به جاي بحر و كان باد
شكسته وقت تعجيل عطايت
در سد خانه گنج شايگان باد
به سوداي سر بازار جودت
متاع هر دو عالم رايگان باد
ز عدلت در زواياي زمانه
عقاب و صعوه در يك آشيان باد
به تيهو باز را در دور دادت
نه تنها وصل ، وصلت درميان باد
عزالان را به دورت دست بازي
همه با سبلت شير ژيان باد
به عهد انتقامت پاي پشه
لگد كوب سر پيل دمان باد
شب از آسايش ايام عدلت
ز دوش گرگ بالين شبان باد
ز بيمت خنجر وشمشير مريخ
گروگان عصا و طيلسان باد
در آب افتد اگر برخي زخمت
روان چون آتش اندر پرنيان باد
پي قربانگه عيد جلالت
اسد گاو فلك را پاسبان باد
چو كلب گرسنه از خوان جودت
اسد در حسرت يك استخوان باد
رسيده جان به لب از جوع كلبي
بدانديش تو بر هر در دوان باد
بسان سگ دو چشمش چار و هر چار
سفيد اندر ره يك پاره نان باد
در زندان قهر ايزدي را
سر خصمت به جاي آستان باد
به هر در كز اجل بانگي بر آيد
در او طفل عدويت در فغان باد
به چاهي در رود هر جا نهد پاي
ز بس بند بدانديشت گران باد
سمند تند عمر دشمنت را
عنان در دست مرگ ناگهان باد
رگ و پي ريشه ريشه خون بر او خشك
ز خوفت خصم را چون زعفران باد
چو راز اندر نهاد راز داران
به سر نيستي خصمت نهان باد
اجل چون دست بندد بر حسودت
بلا تير و قضاي بد كمان باد
اجل چون غرق خون آيد ز رزمي
سر بد خواهت او را بر سنان باد
چو تير روي تركش آزمايد
جگرگاه بدانديشت نشان باد
هزاران سر محرومي كشيده
عدويت را ميان جسم و جان باد
به گاه صور هم جان و تنش را
همان سدي كه بود اندر ميان باد
سخندان داورا، معني شناسا
ثنايت زيور نطق و بيان باد
چو وحشي گر چه چوي وحشي يكي نيست
هزارت مدح گوي و مدح خوان باد
اگر يك نكته سنجد كلك نطقش
وراي مدح تو سهو اللسان باد
به عكس اين دو سال رفته با او
ترا احسان و لطف بي كران باد
ز دست بخششت در آستينش
كليد قفل گنج شايگان باد
ز تفصيل عطاهاي تو او را
به هر هنگامه‌اي سد داستان باد
ز بس لطف تو طبع بذله سنجش
پشيمان از ثناي ديگران باد
الا تا بعد باشد لازم جسم
الا تا جسم محتاج مكان باد
به گيتي هركجا صاحب مكانيست
به حكمت زنده چون جسم از روان باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد