قصيده شماره ۹ - در ستايش شاه طهماسب

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۹ - در ستايش شاه طهماسب

۳۵ بازديد


آنكه جان بخش و جان ستان باشد
لطف و قهر خدايگان باشد
آفتابي كه سايهٔ چترش
بر سر شاه خاوران باشد
پادشاهي كه ساحت بارش
عرصهٔ ملك جاودان باشد
شاه تهماسب آنكه دست و دلش
ضامن رزق انس وجان باشد
كبك را در پناه مرحمتش
شهپر باز سايبان باشد
صعوه را در زمان معدلتش
حلقهٔ مار آشيان باشد
از پي دفع و رفع هر منهي
قاضي نهيش آنچنان باشد
كه ز بيمش عروس نغمهٔ ني
در پس پرده‌ها نهان‌باشد
گر شود آمر ، آمر نهيش
ناهي خنده زعفران باشد
پنبه ايمن بود ز آتش اگر
حفظش او را نگاهبان باشد
بود از گرگ ميش باج ستان
هر كجا عدل او شبان باشد
پيش نعل سمند او خارا
همچو در پيش مه كتان باشد
ذات او جوهري كه عالم ازو
مخزن گنج شايگان باشد
وه چه گنجي كه بر سرش مه و سال
اژدر چرخ پاسبان باشد
نيست فرق از وجود تا به عدم
قهرش آنجا كه قهرمان باشد
همه ضرب عصاي دربانش
بر سر پادشاه و خان باشد
گرد قصرش كتابهٔ سيمين
ثاني اثنين كهكشان باشد
اي كه بر شقه‌هاي رايت تو
رقم فتح جاودان باشد
غير ميزان بار انعامت
كيست آن كز تو سرگران باشد
نبود لعل آتشين پيكر
آنكه در جوف كان نهان باشد
بلكه از رشك معدن كف تو
آتش اندر نهاد كان باشد
معطي رزق خلق گردد آز
گر ترا زله بند خوان باشد
جوع گردد ز امتلا رنجور
گر به خوان تو ميهمان باشد
اهل مهمانسراي عالم را
لطف عام تو ميزبان باشد
خصم جاهت اگر ز فر هماي
طالب رفعت مكان باشد
به فلك خواهدش رساند هماي
ليك وقتي كه استخوان باشد
در فضايي كه بهر گوي زدن
باد پاي تو تك زنان باشد
چون غلامان به دوش ترك سپهر
از مه عيد صولجان باشد
به مثل آب خضر اگر طلبند
در ديار تو رايگان باشد
در مقامي كه شير رايت را
حمله بر گاو آسمان باشد
بر هوا گرد سركشان سپاه
قيروان تا به قيروان باشد
بسكه گرد از زمين رود بالا
زير پا آسمان عيان باشد
از سر تيغ گردن افرازان
رخنه در فرق فرقدان باشد
در مقام وداع گردون را
روبرو همچو توأمان باشد
آنكه از تير در كمينگه رزم
رود از جا زه كمان باشد
وانكه از خصم در گذرگه حرب
بجهد ناوك يلان باشد
تن گردان ز غايت پيكان
راست چون شاخ ارغوان باشد
خون سرگشته‌اي كه در نگري
همه در گردن سنان باشد
مرگ را پيش تيغ بي‌زنهار
بانك زنهار بر زبان باشد
هر خدنگي كه از كمان بجهد
نايب مرگ ناگهان باشد
آن كز آن رزم جان برد بيرون
افعي رمح سركشان باشد
بر سر كشته با لباس سياه
زاغ را شيون و فغان باشد
اي خوش آن ابلق فلك سرعت
كه چو مهرت به زير ران باشد
شعلهٔ خرمن جهان گردد
آتشي كز سمش جهان باشد
از صداي صهيل خود گذرد
هر كجا مطلق العنان باشد
بر سر آب ، همچو باد رود
بر سر نار چون دخان باشد
كه نه از نم بر او اثر يابند
كه نه از خوي بر او نشان باشد
بر تو از بهر دفع كيد حسود
آسمان ان يكاد خوان باشد
بر زمين فتنه‌اي كه بود از آن
باز گويند تا زمان باشد
نبود جز خط محيط افق
كه از آن فتنه بر كران باشد
بدن و جان بهم نپردازند
بسكه آشوب در جهان باشد
از تو آواز القتال رسد
وز عدو بانگ الامان باشد
اي كه شكر تو بر زبان آرد
هر كرا قوت بيان باشد
رايت مدحت تو افرازد
هر كرا خامه در بنان باشد
تيره ابريست كلك من كه مدام
در ثناي تو در فشان باشد
برق معني كز اين سحاب جهد
ميل چشم مخالفان باشد
از مداد زبان خامهٔ من
خصم را مهر بر دهان باشد
با چنان نظم مدعي خواهد
كه سخن ساز و نكته دان باشد
شعر استاد نظم خويش آرد
كان چو اينست و اين چو آن باشد
بوريا باف بين كه مي‌خواهد
بوريا همچو پرنيان باشد
پيش بيننده لعل رماني
گر چه مانند ناردان باشد
ليك در حد ذات چون نگري
فرق بسيار در ميان باشد
كي به جاي شكار شهبازان
حد پرواز ماكيان باشد
خويش را جوهري شمارد ليك
خزفش مايهٔ دكان باشد
بيت معمور من كه در بامش
كلك در پاش ناودان باشد
كي رسد وهم در نشيبش اگر
طوبي و سدره نردبان باشد
جلوهٔ شاهد معاني از او
جلوهٔ حور از جنان باشد
ساحت معني وسيعش را
كه نه امكان امتحان باشد
تا مساحت كند ز كاهكشان
در كف چرخ ريسمان باشد
قصر نظمي چنين بلند و مرا
پستي خاك آستان باشد
رفتم از دست تا به چند كسي
پايمال ره هوان باشد
نفع من سر به سر ضرر گردد
سود من يك به يك زيان باشد
خصم در پيش من چو تيغ شود
دوست پيش آيد و فسان باشد
سد قران رفت نجم بخت مرا
همچنان با ذنب قران باشد
مرئي از بخت من نشد خط عيش
ديدهٔ بخت ناتوان باشد
با چنين غصه‌هاي جان فرسا
من فرسوده را چه جان باشد
آهم از دل ز سرد مهري چرخ
سرد چون باد مهر جان باشد
شاد باش از خزان غم وحشي
كه بهار از پي خزان باشد
شادي و غم به كس نمي‌ماند
عاقل آنكس كه شادمان باشد
همچو گل با دو روزه فرصت عمر
به تماشاي بوستان باشد
نقد هستي چو مي‌رود باري
صرف گلگشت گلستان باشد
در دعاي گل حديقهٔ ملك
همه تن غنچه سان لسان باشد
تا الف جا كند به ضمن زمان
علمت را ظفر ضمان باشد
تا نشاني بود ز پادشهي
چاكرت پادشه نشان باشد
توسن كام زير ران دائم
شخص بخت تو كامران باشد
باد حكمت روان به خانهٔ چرخ
تا بدن خانهٔ روان باشد
شمع راي جهانفروز ترا
جرم خورشيد شمعدان باشد
اثر عون شحنهٔ عضبت
خنجر و حنجر عوان باشد
تا ز مرآت ديده عينك را
صورت اين اثرعيان باشد
كه دهد چشم پير را پرتو
پردهٔ ديده جوان باشد
به نظر بازي تو پير سپهر
عينكش عين فرقدان باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد