قصيده شماره ۳ - در ستايش حضرت علي «ع»

۳۸ بازديد


ز بحر بسكه برد آب سوي دشت سحاب
سراب بحر شود عنقريب و بحر سراب
گرفته روي زمين آب بحر تا حدي
كه‌گر كسي متردد شود پياده در آب
چنان بود كه ز فرقش كلاه باراني
گهي نمايد و گاهي نهان شود چو حباب
غريب نيست كه گردد ز شست و شوي غمام
به رنگ بال حواصل سفيد پرغراب
عجب كه بند شود تا به پشت گاو زمين
نعوذباله اگر پا فرو رود به خلاب
چنان ز باديه سيلاب موج رفته به اوج
كه نسر چرخ چو مرغايي است بر سر آب
شد انطفاي حرارت بدان مثابه كه موم
رود در آتش و نقصان نيابد از تف و تاب
هوا فسرده به حدي كه وام كرده مگر
برودت از دم بدخواه شاه عرش جناب
علي سپهر معالي كه در معارج شأن
كنند كسب مراتب ز نام او القاب
مگر خبر شد ازين اهل كفر و طغيان را
كه فارغند ز بيم عقاب و خوف عذاب
كه تا معاند او باشد و مخالف او
به ديگري نرسد نوبت عذاب و عقاب
چو بر سپهر زند بانگ ثابتات شوند
ز اضطراب چو بر سطح مستوي سيماب
رواي منجم و از ارتفاع مهر مگو
كه مهر پايهٔ قدرش نديده است به خواب
به ذروه‌اي كه بود آفتاب رفعت او
فتاده پهلوي تقويم كهنه اصطرلاب
به نعل دلدل او چون رسد مه نو تو
رو ، اي سپهر و مپيماي بيش از اين مهتاب
سواره بود و ز دنبال او فلك مي‌گفت
خوشا كسي كه تو را بوسه مي‌زند به ركاب
زهي احاطهٔ علم تو آنچنان كه تو را
ز نكته‌اي شده مكشوف سر چار كتاب
تو با نبي متكلم شدي در آن خلوت
كه بي فرشته رود با خدا سؤال و جواب
ضمير جمله به خصم تو مي‌شود راجع
خدا بود ابدا هر كجا كنند خطاب
بماند از نظر رحمت خدا مأيوس
به سوي هر كه تو يك بار بنگري به عتاب
ز استقامت عدل تو در صلاح امور
رود شرارت فطرت برون ز طبع شراب
كند ز تربيتت ذره كار آن خورشيد
كه خاك تيره شود از فروغ آن زر ناب
تبارك اله از آن دلدل سپهر سير
كه با براق يكي بود در درنگ و شتاب
سبكروي كه ز سطح محيط كرده عبور
چنانكه دايره ظاهر گشته بر سر آب
چو مي‌رود حركاتش ملايم است چنان
كه وقت نازكي نغمه جنبش مضراب
سپهر كوكبه شاها به ديگري چه رجوع
مرا كه خاك در تست مرجع از هر باب
سري كه بهر سجود در تو داده خداي
بر آستانهٔ ديگر چرا نهم چو كلاب
دري كه شد ز توكل گشوده بر رخ من
به هيچ باب نبندد مفتح‌الابواب
چرا خورم غم روزي چو كرده روز اول
تهيهٔ سبب آن مسبب الاسباب
چو بي‌طلب رسد از مطبح تو روزي من
چرا نخوانده به خوان كسي روم چو ذباب
به فكر مدح تو وحشي ز شر حادثه رست
توان ز حادثه رستن بلي به فكر صواب
به گاه مدح تو از كثرت ورود سخن
سزد اگر ز عطارد نمايم استكتاب
رسيده‌ام ز تو جايي كه مي‌كند آنجا
مخدرات سخن جمله بي‌نقاب حجاب
كسي چگونه كند عيب بكر فكرت من
كه دست لطف تو از روي او كشيده نقاب
به زمره‌اي سر و كار است اهل معني را
نه از رسوم سخن با خبر نه از آداب
كنند زير و زبر عالمي اگر به مثل
كسي به گاه تكلم غلط كند اعراب
هميشه تا كه به جلاب منقلب نشود
ز انقلاب زمان در دهان مار لعاب
مخالف تو چنان تلخكام باد به دهر
كه طعم زهر دهد در دهان او جلاب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد