قصيده شماره ۸ - در ستايش امام دوازدهم «ع»

۳۴ بازديد
 

سپهر قصد من زار ناتوان دارد
كه بر ميان كمر كين ز كهكشان دارد
جفاي چرخ نه امروز مي‌رود بر من
به ما عداوت ديرينه در ميان دارد
اگر نه تير جفا بر كيمنه مي‌فكند
چرا سپهر ز قوس قزح كمان دارد
به كنج بي‌كسي و غربتم من آن مرغي
كه سنگ تفرقه دورش ز آشيان دارد
منم خرابه نشيني كه گلخن تابان
به پيش كلبهٔ من حكم بوستان دارد
منم كه سنگ حوادث مدام در دل سخت
به قصد سوختنم آتشي نهان دارد
كسي كه كرد نظر بر رخ خزاني من
سرشك دمبدم از ديده‌ها روان دارد
چه سازم آه كه از بخت واژگونه من
بعكس گشت خواصي كه زعفران دارد
دلا اگر طلبي سايهٔ هماي شرف
مشو ملول گرت چرخ ناتوان دارد
ز ضعف خويش برآ خوش از آن جهت كه هماي
ز هر چه هست توجه به استخوان دارد
گرت دهد به مثل زال چرخ گردهٔ مهر
چو سگ بر آن ندوي كان ترا زيان دارد
بدوز ديده ز مكرش كه ريزهٔ سوزن
پي هلاك تو اندر ميان نان دارد
كسي ز معركه‌ها سرخ رو برون آيد
كه سينه صاف چو تيغ است و يك زبان دارد
چو كلك تيره نهادي كه مي‌شود دو زبان
هميشه روسيهي پيش مردمان دارد
ز دستبرد اراذل مدام دربند است
چو زر كسي كه دل خلق شادمان دارد
كسي كه مار صفت در طريق آزار است
مدام بر سر گنج طرب مكان دارد
خود آن كه پشت بر اهل زمانه كرد چو ما
رخ طلب به ره صاحب الزمان دارد
شه سرير ولايت محمد بن حسن
كه حكم بر سر ابناي انس و جان دارد
كفش كه طعنه به لطف و سخاي بحر زند
دلش كه خنده به جود و عطاي كان دارد
به يك گداي فرومايه صرف مي‌سازد
به يك فقير تهي كيسه در ميان دارد
زري كه صيرفي كان به درج كوه نهاد
دري كه گوهري بحر در دكان دارد
دهان كان زر اندود بازمانده چرا
اگر نه حيرت از آن دست زرفشان دارد
اگر نه دامن چترش پناه مهر شود
ز باد فتنه چراغش كه در امان دارد
به راه او شكفد غنچهٔ تمنايش
هواي باغ جنان آن كه در جهان دارد
لباس عمر عدو را ز مهجهٔ علمش
نتيجه‌ايست كه از نور مه كتان دارد
تويي كه رخش ترا از براي پاي انداز
زمانه اطلس نه توي آسمان دارد
برون خرام كه بهر سواري تو مسيح
سمند گرم رو مهر را عنان دارد
نهال جاه ترا آب تا دهد كيوان
ز چرخ و كاهكشان دلو و ريسمان دارد
به دهر راست روي سرفراز گشته كه او
سري به خون عدوي تو چون سنان دارد
بود گشايش كار جهان به پهلويش
ترا كسي كه چو در سر بر آستان دارد
كليد حب تو بهر گشاد كارش بس
كسي كه آرزوي روضهٔ جنان دارد
ز نور رأي تو و آفتاب مادر دهر
به مهد دهر دو فرزند توأمان دارد
رسيد عدل تو جائي كه زير گنبد چرخ
كبوتر از پر شهباز سايبان دارد
اگر اشاره نمايي به گرگ نيست غريب
كه پاس گله به سد خوبي شبان دارد
شها ز گردش دوران شكايتيست مرا
كه گر ز جا بردم اشك جاي آن دارد
ز واژگوني اين بخت خويش حيرانم
كه هر كرا دل من دوستر ز جان دارد
هميشه در پي آزار جان زار من است
به قصد من كمر كينه بر ميان دارد
حديث خود به همين مختصر كنم وحشي
كسي كجا سر تفسير اين بيان دارد
هميشه تا كه بود كشتي سپهر كه او
ز خاك لنگر و از سدره سايبان دارد
به دهر كشتي عمر مطيع جاهش را
ز موج خيز فنا دور و در امان دارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد