قصيده شماره ۲ - در ستايش پروردگار

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲ - در ستايش پروردگار

۳۸ بازديد


راحت اگر بايدت خلوت عنقا طلب
عزت از آنجا بجوي حرمت از آنجا طلب
تنگ مكن اي هماي خانه بر اين خاكيان
شهپر لا برگشاي كنگر الا طلب
دير خراب جهان بتكده‌اي بيش نيست
دير به ترسا گذار معبد عيسا طلب
تيره مغاكيست تنگ خانهٔ دلگير خاك
مرغ مسيحا نه‌اي بزم مسيحا طلب
وادي ايمن مجوي از پي ناز كليم
آن همه جا روشن است ديدهٔ موسا طلب
نكته وحدت مجوي از دل بي معرفت
گوهر يكدانه را در دل دريا طلب
گرچه هزار است اسم هست مسما يكي
ديده ز اسما بدوز عين مسما طلب
ابجد اركان تست چار كتاب عظيم
جزو به جزوش ببين اعظم اسما طلب
آينه‌اي پيش نه از دل صافي گهر
صورت خود را ببين معني اشيا طلب
نيست به غيب و شهود غير يكي در وجود
خواه نهانش بخواه خواه هويدا طلب
وقت جهاد است خيز تيغ تجرد بكش
نفس ستمكاره را در صف هيجا طلب
كعبهٔ گل در مزن بر در دل حلقه كوب
زين نگشايد دري مقصد اقصا طلب
ذلت ده روزه فقر مايهٔ سد عزت است
عزت دنيا مخواه پايهٔ عقبا طلب
زر طلبد طبع تو روي ترش كن بر او
علت صفراست اين داروي صفرا طلب
خون جگر نوش كن تا شوي از اهل حال
نشأه هوس كرده‌اي بادهٔ حمرا طلب
لذت زهر بلا پرس ز مستان عشق
از دل مي‌خوارگان لذت صهبا طلب
بخت جوان كسي كو به طلب پير شد
كم ز زني نيستي درد زليخا طلب
سالك ره را ببوس پاي پر از آبله
گنج گهر بايدت در ته آن پا طلب
درد اگر راحت است پيش مريضان عشق
در مرض از نيشتر راحت اعضا طلب
سوخته را راحت است از پي هر آه سرد
راحت گلخن فروز در دم سرما طلب
همچو سكندر مجوي آب خضر در سواد
عارف دل زنده را آن ز سويدا طلب
رتبهٔ عرفان شود شام فنا روشنت
قيمت انوار شمع در شب يلدا طلب
شانه به درد آورد تارك شاهدوشان
طاقت زخم اره از زكريا طلب
زمرهٔ عشاق را پايهٔ والاست دار
بر سر كرسي برآ پايهٔ والا طلب
عاشق مرتاض كي طالب جنت شود
اي كه به راحت خوشي جنت اعلا طلب
سالك ره را كجا فرصت آسايش است
گر تو از آن فارغي سايهٔ طوبا طلب
مرد خدا كي كند ميل به لذت خلد
در دل كودك‌وشان حسرت حلوا طلب
دشمن اگر تيغ و تشت پيش نهد سر مكش
دوست اگر بايدت حالت يحيا طلب
سگ ز پي جيفه رفت در به در و كو به كو
گر به سگي قائلي جيفهٔ دنيا طلب
خيز و چو سبزي مكن جا به سر خوان كس
طعمه اگر بايدت سبزي صحرا طلب
در دل سختست و بس آرزوي سيم و زر
گر طلبي سيم و زر در دل خارا طلب
باطن صافي چو نيست راه حقيقت مپوي
چاه بسي در ره است ديده بينا طلب
شمع هدايت كجا در دل هر كس نهند
همچو كليمي بجو ديده ز بيضا طلب
پا به سر خود منه در ره اين باديه
رهرو (ي ) اين راه از شبرو اسرا طلب
احمد مرسل كه چرخ از شرف پاي او
با همه رفعت كند پايهٔ بطحا طلب
از لب او گوش كن زمزمهٔ لاينام
وز دل بيدار او راز فاوحا طلب
جلد اگر مي‌كني مصحف و جدش بر او
دفتر انجيل را بهر مقوا طلب
گو علم سبز او خضر ره خويش ساز
آنكه به محشر كند سايهٔ طوبا طلب
پاي بلندي كه زد پاي طلب در رهش
از پي ايثار او عقد ثريا طلب
درگذر از نه فلك در ره او خاك باش
اهل خرد كي كند پايهٔ ادنا طلب
وحشي اگر طالبي بر در احمد نشين
كام از آنجا بجوي نام از آنجا طلب
عرض تمنا مكن از در دونان دهر
آب رخ هر دو كون از در مولا طلب
در حق من بخششي يا نبي‌اله كه نيست
رسم تو الا عطا كار من الا طلب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد