حكايت 4

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت 4

۳۵ بازديد


جاهلي از گنج خرد تنگدست
آرزوي گنج به دل نقش بست
در طلب گنج به ويرانه‌ها
بود سراسيمه چو ديوانه‌ها
رفت يكي روز به ويرانه‌اي
چون دل ويران خودش خانه‌اي
جغد به ميراث در او خانه گير
گشته بسي جغد در آن خانه پير
گشته روان ريگ در آن سرزمين
خشت در او بود مربع نشين
ديد برون آمده ماري عجب
بر تن او نقش و نگاري عجب
شكل خوشي در نظرش نقش بست
نقش زدش راه و گرفتش به دست
يك دو سه گامش به كف خويش داشت
غافل از آن زهر كه در نيش داشت
بر كف او نيش فرو برد مار
نيش مگو دشنهٔ زهراب دار
دست برافشاند و درآمد ز پاي
سر به زمين سود و برآورد واي
داشت يكي دشمن دانا رسيد
بر سر آن خسته كه مارش گزيد
چارهٔ آن زهر دل آزار جست
كارد زد و پنجه‌اش انداخت چست
زهر كش جهل نظر باز كرد
دشمن خود ديد و سخن ساز كرد
گفت چه از دست من آيد كنون
رفت چو سر پنجه ز دستم برون
جز نم خون كامده از تن فرو
آنچه ز دست آيدم امروز كو
يافته‌اي دست و به جان رنجه‌ام
سستي تو گر نبري پنجه‌ام
گفت خردپيشه كه خاموش باش
شرح دهم يك دو سخن گوش باش
مار ز ياري چو كفت بوسه داد
داد دمش خرمن عمرت به باد
تيغ من از خون تو چون رنگ بست
داد ترا چشمهٔ حيوان به دست
بوسهٔ آن رخت كشيدت به خاك
زخم منت باز رهاند از هلاك
تا تو بداني كه ز دشمن ضرر
به كه رسد دوستي از اهل شر
اي علم كبر برافراخته
تاج تواضع ز سر انداخته
هر كه به اين تاج نشد بهره‌ور
به كه نيابند ز خاكش اثر
خاك ره مردم آزاده باش
بر صفت خاك ره افتاده باش
خاك صفت راه تواضع گزين
خاكي‌و از خاك نيايد جز اين
سجده گه پاك دلان گشته خاك
زانكه فتد در ره مردان پاك
گر كست از بوسه كند پاي ريش
دست نياري ز تكبر به پيش
خاك به هر پاي بود بوسه ده
خاك به فرقت كه ز تو خاك به
خواجه آكنده به كبر و مني
كوهش اگر هيكل گردن كني
مشكل اگر سركشيش كم شود
در ره تعظيم قدش خم شود
اي سرت از قاف گرانتر بسي
كوه به اين سنگ نيابد كسي
حيرتم از گردن پر زور تست
كاو به چنين بار بماند درست
بر همه خلق است تقدم ترا
وجه شرف چيست به مردم ترا
گر به لباست بود اين برتري
اين كه نباشد به چه فخر آوري
ور تو به گنج و درمي محترم
چون كني آن دم كه نباشد درم
گوهر آدم اگر از درهم است
خر كه زرش بار كني آدم است
رو كه ز زر خر نشود آدمي
هيچ خر از زر نشود آدمي
زان فكني جامهٔ اطلس به دوش
تا شود آن بر خريت پرده پوش
رو كه ترا آن خري ديگر است
جامهٔ اطلس چو سزاي خر است
لاف خرد چون زند آن خود پرست
كش بنشانند اگر زير دست
خانهٔ تابوت تمنا كند
تا زبر دست كسان جا كند
خواجه خرامنده به سد احترام
صوف و سقر لاط به دست غلام
هر قدمش فكري و رايي دگر
هر دمش انديشه به جايي دگر
شانه زن از پنجه به قسطاس خويش
ريش كن از غايت وسواس خويش
بيهده داده‌ست ز كف نقد جان
ريش نگر مي‌كند از بهر آن
كرده ز سودا در گفتار باز
كس نه و سد جنگ و جدل كرده ساز
اين روش مردم بيدار نيست
خواجه به خواب است و خبردار نيست
ديده‌اي آخر كه چو كس شد به خواب
خود به خودش هست عتاب و خطاب
خواجه به خواب است كه خوابش حرام
زان ندهد باز جواب سلام
منعم پر كبر به خود پاي بند
ساخته در گاه سرا را بلند
تا چو زند گام برون از سرا
پشت نسازد ز تكبر دو تا
گر نه ز ايام خورد گوشمال
جستنش از خواب نمايد محال
خواجه كه پر گشته ز باد غرور
خم نكند پشت تواضع به زور
مشك پر از باد كجا خم شود
گر نه ز بادش قدري كم شود
باد به خود كرده ولي وقت كار
پوست كند از سر او روزگار
گشت چو از باد قوي گوسفند
پنجه قصاب از او پوست كند
چند به اين باد به سر مي‌بري
نيستي آخر دم آهنگري
دم كه به باد است چنين پاي بست
هيچ بجز باد ندارد به دست
اي ز دمت رفته جهاني به رنج
چند توان بود چو دم باد سنج
باد چو بر شمع ره انداخته
تاج زرش خاك سيه ساخته
باد در پردهٔ هر پاك زاد
هست بلي پرده در غنچه باد
چند شوي همچو گل بوستان
در صفت خويش سراسر زبان
دعوي گل راه به سوييش هست
زانكه نكو رنگي و بوييش هست
بخت تو بر چيست چه داري بگو
كيستي و در چه شماري بگو
لاف ز بالاي پدر مي‌كني
خود بنما تا چه هنر مي‌كني
شمع كه ز آينده ازو گشته دود
خانه كند روشن و آن يك كبود
ناخلفي پا چو نهد در ميان
پرتو عزت برد از دودمان
چون گذر روزنه را دود بست
شمع فروزنده ز پرتو نشست
پرتو جمعي ز سر يك تن است
مجلسي از مشعله‌اي روشن است
مجلس جمع است فروزان ز شمع
شمع چو بنشست شود تيره جمع
شمع نه‌اي، جامهٔ شمعي چه سود
روشني شمع نيايد ز دود
نيست ترا نقد خرد در كنار
زان نكني رسم تواضع شعار
كفه چو خالي‌ست شود سرفراز
پر چو شد افتاد به خاك نياز
پست نشد پايه اهل صفا
گر چه فرو دست تواش گشت جا
مرتبهٔ شمع نگرديده پست
گر چه كه از دود فروتر نشست
خس نشود كس به زبردست كس
آب همانست و همانست خس
سرزنش ناخن از اين پستي است
كش چو تو عادت به زبردستي است
شد به فرودست چو ساعد مقيم
بين كه گرفتند بتانش به سيم
گر كست از راه خوش آمد ستود
آنچه نباشي تو نبايد شنود
حرف خوش آمد مشنو كان خطاست
مضحكهٔ خلق مشو كان بلاست
زاغ كه شد باز سفيدش لقب
عقدهٔ سد خنده گشايد ز لب
نيست خوش آمد به در از چند حال
بي‌غرضي نيست خوش آمد سگال
رخت چو در كوي خوش آمد برند
گر ز طمع نيست زتو بد برند
چون به جگر شد دل قصاب بند
بوسه زند بر قدم گوسفند
در هدف گربه چو افتاد موش
وصف دگر كرد به هر تار موش
تو همه تن عيب و خوش آمد سگال
نام نهادت به هنر بي‌مثال
آنكه ستايد به خوش آمد ترا
از تو نكوتر نشناسد ترا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد