قصيده شماره ۱ - در ستايش غياث الدين محمد ميرميران

۳۵ بازديد


به ميدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را
پر از دود سپند جان من كن دور ميدان را
بزن بر جانم آن تير نگاه صيد غافل كش
كه در شست تغافل بود و رنگين داشت پيكان را
كمان ناز اگر اينست و زور بازوي غمزه
چه جاي دل كه روزن مي‌كند در سينه سندان را
چه سرها كز بدن بيگانه سازد خنجر شوخي
چه افتد آشنايي با ميانت طرف دامان را
درستي در كدامين كوي دل ماند نمي‌دانم
كه آن مژگان كج مي‌آزمايد زخم چوگان را
سر سد جان خون‌آلود بر نوك سنان گردد
كند چشم تو چون تعليم لعب نيزه مژگان را
ز باران بهار حسن آبي بر گلستان زن
كه اندر مهر جان پر گل كند ديوار بستان را
ز روي خويش اگر نقشي گذاري بر درمشرق
ز خجلت كس نبيند بعد ازين خورشيد تابان را
شراب لعلي رنگ رخت در ساغر اول
كباب خام‌سوز روي آتش مي‌كند جان را
مگر نار خليل است آن رخ رخشان تعالي‌الله
كه در بار است اندر هر شرارش سد گلستان را
چه استيلاي حسن است اين بميرم پيش بيدادش
كه از لب بازگرداند به دل فرياد و افغان را
تبسم خونبها مي‌آورد گو غمزه خنجر زن
كه همره كرده مي‌آرد نگاه درد درمان را
چه خوبي اله اله در خور آني كه تا باشي
روي اندر عنان بخت فرمان بخش دوران را
شه والا گهر بحر كرم شهزادهٔ اعظم
كه مثلش گوهري پيدا نشد درياي امكان را
بلند اقبال فرخ فر خليل الله دريا دل
كه در تاج اقبال است ذاتش ميرميران را
پدر گو كج بنه تاج مرصع كاين در شاهي
چو بر تاجي نشيند بر فروزد چار اركان را
ز صلب بحر اين در كوچو زد يك جنبش موجه
توان دادن به هر يك قطره‌اش سد غوطه عمان را
غياث الدين محمد آنكه جود باد دست او
به ذلت خانه موري نهد تخت سليمان را
نمك سالم برون آيد ز آب و موم از آتش
چو كار افتد به حفظ كامل او كسر و نقصان را
به دست عالم افتاده است از او سررشته كاري
كه شبها پاس دارد گرگ دوك و پشم چوپان را
نكردي بي‌اجازت سيل سر در خانه موري
خواص عدل او همراه اگر مي‌بود باران را
بجز نرگس كه باد صبح از و شبنم فرو ريزد
نديده كس به عهد خرم او چشم گريان را
به عهد ضبط حفظش حاملان طبع انساني
به مخزون ضماير پاسبان سازند نسيان را
اگر شبه درر باري نبودي درگه بارش
سر اندر ديدهٔ خورشيد بودي چوب دربان را
اگر مي‌بود حفظ او حصار عصمت آدم
نبودي رخنهٔ آمد شدن وسواس شيطان را
مگر كش آز را سر پر كند از پنبهٔ مرهم
چو گوهر بار سازد بحر طبعش ابر احسان را
عجب بحري كه چون در جنبش آرد باد اجلالش
كند خلخال ساق عرش موج شوكت و شان را
چنين بحري ببايد تا صدف رخشان دري زايد
كه آب او سياهي شويد از رخسار كيوان را
نه رخشان در ، سهيلي در سپهر جان فروزنده
كه رنگ و روي آن آتش زند لعل بدخشان را
سوار عرصهٔ دولت كه در جولان اقبالش
نباشد راه جز در چشم اختر پاي يكران را
جناب عالي جودش بلند افتاده تا حدي
كه آنجا كس به سقايي ندارد ابر نيسان را
به جاي دانه در هر رشته سد گوهر كشد خوشه
ز آب جود اگر يك رشحه بخشد كشت دهقان را
اگر اينست جذب همت اميد بخش او
به زور دست جود از كوه بيرون مي‌كشد كان را
برآوردي ز توفان دود با يك شعلهٔ قهرش
تنوري كو به عهد نوح شد فواره توفان را
عدو دارد ز خوف آن حسام مرگ خاصيت
همان تبلرزه كه اندر برف باشد شخص عريان را
زهي جايي رسيدهٔ پايه قدر تو كز عزت
بود كحل الجواهر خاك پايت عين اعيان را
به يك تك درنوردد توسن عزم تو صحرايي
كه در گام نخستش ره شود كم حد و پايان را
اگر عزمت ز پاي مور بند عجز بردارد
به گامي طي كند گر قطع خواهد سد بيابان را
چو از حبس رحم بيرون نهد پا طفل بدخواهت
نبيند هيچ جا بيش از زمين و سقف زندان را
پي زخم آزمايي سينه خصم تو را جويد
نهد چون مرگ بر نوك سنان فتنه سوهان را
براي دار عبرت نخل عمر دشمنت جويد
اجل چون آزمايد اره‌هاي تيز دندان را
كند كاه سبك در وزن با كوه گران دعوي
اگر از عدل و انصاف تو باشد كفه ميزان را
ز بيم آنكه جودت قفلش از گنجينه نگشايد
كليد گنج اندر زير دندانست ثعبان را
چنان پيشش كشي كش بشكند سد جاي پيشاني
كني چون بر ميان كوه محكم دست فرمان را
سخندان داورا وحشي كه خضر طبع جانبخشش
ز رشك خامه دارد در سياهي آب حيوان را
فكنده كشتيش در قلزم فيض ثناي تو
كه سازد موجهٔ او كان گوهر جيب و دامان را
چه گوهرها كه گردون را اگر درجي ازين بودي
مرصع ساختي تاج زر خورشيد تابان را
سزد در موقف ايثار او درهاي پر قيمت
اگر لطف تو در زر گيرد اين طبع درافشان را
الا تا عاشق و معشوق در هر گفتن و ديدن
كند خاطرنشان خويش سد لطف نمايان را
سپهرت عاشقي بادا كه گر چشمت بر او افتد
نويسد در حساب خويشتن سد لطف پنهان را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد