بخش ۱۵ - حال عشق شاه‌زاده با گدا

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵ - حال عشق شاه‌زاده با گدا

۳۶ بازديد


باز چون ظلمت شب آمد پيش
مبتلاي فراق شد درويش
بامدادان كه طفل اين مكتب
صفحه را شست از سياهي شب
آسمان زد به رسم هر روزه
قلم زر به لوح فيروزه
اهل مكتب ز خواب برجستند
به خيال سبق ميانن بستند
با قد همچو سرو و روي همچو ماه
همه جمع آمدند غير از شاه
دل درويش هيچ از آن نشكفت
هر دم آهسته زير لب مي‌گفت
همه هستند يار نيست، چه سود؟
سرو من در كنار نيست چه سود
يار مي‌بايد و نمي‌آيد
غير مي‌آيد و نمي‌بايد
بود شه‌زاده را يكي همزاد
كه ز مادر به شكل او كم زاد
واقف از حال شاه در همه حال
همدم و همنشين او مه و سال
چون بسي بي‌قرار شد درويش
گفت به ز بي‌قراري خويش
كه چرا دير كرد شاه امروز؟
ساخت روز مرا سياه امروز
آفتاب مرا چه آمد پيش؟
كه نيامد برون ز خانه خويش
برده خواب صبوح از دستش
يا مي ناز كرده سرمستش؟
تا سحرگه نشسته بود مگر؟
ور نه تا چاشت چيست خواب سحر؟
بود در گفتگو كه آمد شاه
شد ز گفت و شنودشان آگاه
رشكش آمد كه عاشق نگران
نگران‌ست جانب دگران
چشم عاشق به يار بايد و بس
عاشقي كي رواست پيش دو كس؟
كفت هي! هي! عجب خطا كردم
كه به اين بوالهوس وفا كردم
گر وفايي درين گدا بودي
اين چنين در به در چرا بودي؟
در سگ در به در وفا نبود
در به در خود به جز گدا نبود
بنده چون كرد بندگي كسي
نخرندش كه گشته است بسي
گه به همزاد خود برآشفتي
به صد آشفتگي به او گفتي
ميل علت چو نيست بيش از من
پس چرا آمدي تو پيش از من؟
گاه از مكتبش برون كردي
جگرش را به طعنه خون كردي
كه به مكتب دگر ميا با من
يا تو آيي درين طرف يا من
گه قلم را به خاك افگندي
گه ورق را ز يكدگر كندي
كردي اظهار رشك و غيرت خويش
رشك خوبان بود ز عاشق بيش
صفحه را پيش روي آوردي
چهرهٔ خويش را نهان كردي
فتنهٔ اهل حسن در عالم
بر سر عاشقان بود ماتم
شاه در فكر كار درويش‌ست
خواجه را ميل بندهٔ خويش‌ست
گر سپاهي به شاه خود نازد
شاه هم بر سپاه خود تازد
از خجالت هلاك شد درويش
گفت راضي شدم به مردن خويش
جان‌گدازست ناتواني من
مرگ بهتر ز زندگاني من
آه! ازين طالعي كه من دارم
گريه از بخت خويشتن دارم
شوخ من گرچه نكته‌دان افتاد
ليك بسيار بدگمان افتاد
خواستم سوي گوهر آرم دست
دستم از سنگ حادثات شكست
عمر مي‌خواستم ز آب حيات
تشنه مردم ز شوق در ظلمات
شاه شيرين‌زبان شكرلب
بار ديگر چو رفت از مكتب
خواند همزاد را به خدمت خويش
كه چه مي‌گفت با تو آن درويش؟
قصه را پيش شاه كرد بيان
به طريقي كه حال گشت عيان
يافت شه از اداي آن تسكين
بست دل در وفاي آن مسكين
كو رسولي كه از براي خدا
حال من هم كند به شاه ادا؟
تا دگر قصد اين گدا نكند
بند بندم ز هم جدا نكند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد