يكي متفق بود بر منكري
گذر كرد بر وي نكو محضري
نشست از خجالت عرق كرده روي
كه آيا خجل گشتم از شيخ كوي!
شنيد اين سخن پير روشن روان
بر او بربشوريد و گفت اي جوان
نيايد همي شرمت از خويشتن
كه حق حاضر و شرم داري ز من؟
نياسايي از جانب هيچ كس
برو جانب حق نگه دار و بس
چنان شرم دار از خداوند خويش
كه شرمت ز بيگانگان است و خويش
يكي غله مرداد مه توده كرد
ز تيمار دي خاطر آسوده كرد
شبي مست شد و آتشي برفروخت
نگون بخت كاليوه، خرمن بسوخت
دگر روز در خوشه چيني نشست
كه يك روز جوز خرمن نماندش به دست
چو سرگشته ديدند درويش را
يكي گفت پروردهٔ خويش را
نخواهي كه باشي چنين تيره روز
به ديوانگي خرمن خود مسوز
گر از دست شد عمرت اندر بدي
تو آني كه در خرمن آتش زدي
فضيحت بود خوشه اندوختن
پس از خرمن خويشتن سوختن
مكن جان من، تخم دين ورز و داد
مده خرمن نيك نامي به باد
چو برگشته بختي در افتد به بند
از او نيكبختان بگيرند پند
تو پيش از عقوبت در عفو كوب
كه سودي ندارد فغان زير چوب
برآر از گريبان غفلت سرت
كه فردا نماند خجل در برت
غريب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ سر از عيش خوش
به ره بر يكي دكه ديدم بلند
تني چند مسكين بر او پاي بند
بسيچ سفر كردم اندر نفس
بيابان گرفتم چو مرغ از قفس
يكي گفت كاين بنديان شب روند
نصيحت نگيرند و حق نشنوند
چو بر كس نيامد ز دستت ستم
تو را گر جهان شحنه گيرد چه غم؟
نياورده عامل غش اندر ميان
نينديشد از رفع ديوانيان
وگر عفتت را فريب است زير
زبان حسابت نگردد دلير
نكونام را كس نگيرد اسير
بترس از خداي و مترس از امير
چو خدمت پسنديده آرم بجاي
نينديشم از دشمن تيره راي
اگر بنده كوشش كند بندهوار
عزيزش بدار خداوندگار
وگر كند راي است در بندگي
ز جان داري افتد به خربندگي
قدم پيش نه كز ملك بگذري
كه گر بازماني ز دد كمتري
پليدي كند گربه بر جاي پاك
چو زشتش نمايد بپوشد به خاك
تو آزادي از ناپسنديدهها
نترسي كه بر وي فتد ديدهها
برانديش ازان بندهٔ پر گناه
كه از خواجه مخفي شود چند گاه
اگر بر نگردد به صدق و نياز
به زنجير و بندش بيارند باز
به كين آوري با كسي بر ستيز
كه از وي گزيرت بود يا گريز
كنون كرد بايد عمل را حساب
نه وقتي كه منشور گردد كتاب
كسي گرچه بد كرد هم بد نكرد
كه پيش از قيامت غم خود بخورد
گر آيينه از آه گردد سياه
شود روشن آيينهٔ دل به آه
بترس از گناهان خويش اين نفس
كه روز قيامت نترسي ز كس
بيا تا برآريم دستي ز دل
كه نتوان برآورد فردا ز گل
به فصل خزان درنبيني درخت
كه بي برگ ماند ز سرماي سخت
برآرد تهي دستهاي نياز
ز رحمت نگردد تهيدست باز؟
مپندار از آن در كه هرگز نبست
كه نوميد گردد برآورده دست
قضا خلعتي نامدارش دهد
قدر ميوه در آستينش نهد
همه طاعت آرند و مسكين نياز
بيا تا به درگاه مسكين نواز
چو شاخ برهنه برآريم دست
كه بي برگ از اين بيش نتوان نشست
خداوندگارا نظر كن به جود
كه جرم آمد از بندگان در وجود
گناه آيد از بندهٔ خاكسار
به اميد عفو خداوندگار
كريما به رزق تو پروردهايم
به انعام و لطف تو خو كردهايم
گدا چون كرم بيند و لطف و ناز
نگردد ز دنبال بخشنده باز
چو ما را به دنيا تو كردي عزيز
به عقبي همين چشم داريم نيز
عزيزي و خواري تو بخشي و بس
عزيز تو خواري نبيند ز كس
خدايا به عزت كه خوارم مكن
به ذل گنه شرمسارم مكن
مسلط مكن چون مني بر سرم
ز دست تو به گر عقوبت برم
به گيتي بتر زين نباشد بدي
جفا بردن از دست همچون خودي
مرا شرمساري ز روي تو بس
دگر شرمساري مكن پيش كس
گرم بر سر افتد ز تو سايهاي
سپهرم بود كهترين پايهاي
اگر تاج بخشي سر افرازدم
تو بردار تا كس نيندازدم
تو داني كه مسكين و بيچارهايم
فرو مانده نفس امارهايم
نميتازد اين نفس سركش چنان
كه عقلش تواند گرفتن عنان
كه با نفس و شيطان برآيد به زور؟
مصاف پلنگان نيايد ز مور
به مردان راهت كه راهي بده
وز اين دشمنانم پناهي بده
خدايا به ذات خداونديت
به اوصاف بي مثل و ماننديت
به لبيك حجاج بيتالحرام
به مدفون يثرب عليهالسلام
به تكبير مردان شمشير زن
كه مرد وغا را شمارند زن
به طاعات پيران آراسته
به صدق جوانان نوخاسته
كه ما را در آن ورطهٔ يك نفس
ز ننگ دو گفتن به فرياد رس
اميدست از آنان كه طاعت كنند
كه بي طاعتان را شفاعت كنند
به پاكان كز آلايشم دور دار
وگر زلتي رفت معذور دار
به پيران پشت از عبادت دو تا
ز شرم گنه ديده بر پشت پا
كه چشمم ز روي سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند
چراغ يقينم فرا راه دار
ز بند كردنم دست كوتاه دار
بگردان ز ناديدني ديدهام
مده دست بر ناپسنديدهام
من آن ذرهام در هواي تو نيست
وجود و عدم ز احتقارم يكي است
ز خورشيد لطفت شعاعي بسم
كه جز در شعاعت نبيند كسم
بدي را نگه كن كه بهتر كس است
گدا را ز شاه التفاتي بس است
مرا گر بگيري به انصاف و داد
بنالم كه عفوم نه اين وعده داد
خدايا به ذلت مران از درم
كه صورت نبندد دري ديگرم
ور از جهل غايب شدم روز چند
كنون كامدم در به رويم مبند
چه عذر آرم از ننگ تردامني؟
مگر عجز پيش آورم كاي غني
فقيرم به جرم و گناهم مگير
غني را ترحم بود بر فقير
چرا بايد از ضعف حالم گريست؟
اگر من ضعيفم پناهم قوي است
خدايا به غفلت شكستيم عهد
جه زور آورد با قضا دست جهد؟
چه برخيزد از دست تدبير ما؟
همين نكته بس عذر تقصير ما
همه هرچه كردم تو بر هم زدي
چه قوت كند با خدايي خودي؟
نه من سر ز حكمت بدر ميبرم
كه حكمت چنين ميرود بر سرم
به صنعا درم طفلي اندر گذشت
چه گويم كز آنم چه بر سر گذشت!
قضا نقش يوسف جمالي نكرد
كه ماهي گورش چو يونس نخورد
در اين باغ سروي نيامد بلند
كه باد اجل بيخش از بن نكند
نهالي به سي سال گردد درخت
ز بيخش برآرد يكي باد سخت
عجب نيست بر خاك اگر گل شكفت
كه چندين گلاندام در خاك خفت
به دل گفتم اي ننگ مردان بمير
كه كودك رود پاك و آلوده پير
ز سودا و آشفتگي بر قدش
برانداختم سنگي از مرقدش
ز هولم در آن جاي تاريك تنگ
بشوريد حال و بگرديد رنگ
چو بازآمدم زان تغير به هوش
ز فرزند دلبندم آمد به گوش
گرت وحشت آمد ز تاريك جاي
به هش باش و با روشنايي درآي
شب گور خواهي منور چو روز
از اين جا چراغ عمل برفروز
تن كار كن ميبلرزد ز تب
مبادا كه نخلش نيارد رطب
گروهي فراوان طمع ظن برند
كه گندم نيفشانده خرمن برند
بر آن خرود سعدي كه بيخي نشاند
كسي برد خرمن كه تخمي فشاند
يكي را به چوگان مه دامغان
بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
شب از بي قراري نيارست خفت
بر او پارسايي گذر كرد و گفت
به شب گر ببردي بر شحنه، سوز
گناه آبرويش نبردي به روز
كسي روز محشر نگردد خجل
كه شبها به درگه برد سوز دل
هنوز ار سر صلح داري چه بيم؟
در عذرخواهان نبندد كريم
ز يزدان دادار داور بخواه
شب توبه تقصير روز گناه
كريمي كه آوردت از نيست هست
عجب گر بيفتي نگيردت دست
اگر بندهاي دست حاجت برآر
و گر شرمسار آب حسرت ببار
نيامد بر اين در كسي عذر خواه
كه سيل ندامت نشستش گناه
نريزد خداي آبروي كسي
كه ريزد گناه آب چشمش بسي
شنيدم كه مستي ز تاب نبيد
به مقصورهٔ مسجدي در دويد
بناليد بر آستان كرم
كه يارب به فردوس اعلي برم
موذن گريبان گرفتش كه هين
سگ و مسجد! اي فارغ از عقل و دين
چه شايسته كردي كه خواهي بهشت؟
نميزيبدت ناز با روي زشت
بگفت اين سخن پير و بگريست مست
كه مستم بدار از من اي خواجه دست
عجب داري از لطف پروردگار
كه باشد گنهكاري اميدوار؟
تو را مينگويم كه عذرم پذير
در توبه بازست و حق دستگير
همي شرم دارم ز لطف كريم
كه خوانم گنه پيش عفوش عظيم
كسي را كه پيري درآرد ز پاي
چو دستش نگيري نخيزد ز جاي
من آنم ز پاي اندر افتاده پير
خدايا به فضل توام دست گير
نگويم بزرگي و جاهم ببخش
فروماندگي و گناهم ببخش
اگر ياري اندك زلل داندم
به نابخردي شهره گرداندم
تو بينا و ما خائف از يكدگر
كه تو پرده پوشي و ما پرده در
برآورده مردم ز بيرون خروش
تو با بنده در پرده و پرده پوش
به ناداني ار بندگان سركشند
خداوندگاران قلم در كشند
اگر جرم بخشي به مقدار جود
نماند گنهكاري اندر وجود
وگر خشم گيري به قدر گناه
به دوزخ فرست و ترازو مخواه
گرم دست گيري به جايي رسم
وگر بفگني بر نگيرد كسم
كه زور آورد گر تو ياري دهي؟
كه گيرد چو تو رستگاري دهي؟
دو خواهند بودن به محشر فريق
ندانم كدامان دهندم طريق
عجب گر بود راهم از دست راست
كه از دست من جز كژي برنخاست
دلم ميدهد وقت وقت اين اميد
كه حق شرم دارد ز موي سفيد
عجب دارم ار شرم دارد ز من
كه شرمم نميآيد از خويشتن
نه يوسف كه چندان بلا ديد و بند
چو حكمش روان گشت و قدرش بلند
گنه عفو كرد آل يعقوب را؟
كه معني بود صورت خوب را
به كردار بدشان مقيد نكرد
بضاعات مزجاتشان رد نكرد
ز لطفت همين چشم داريم نيز
بر اين بيبضاعت ببخش اي عزيز
كس از من سيه نامه تر ديده نيست
كه هيچم فعال پسنديده نيست
جز اين كاعتمادم به ياري تست
اميدم به آمرزگاري تست
بضاعت نياوردم الا اميد
خدايا ز عفوم مكن نااميد
مغي در به روي از جهان بسته بود
بتي را به خدمت ميان بسته بود
پس از چند سال آن نكوهيده كيش
قضا حالتي صعبش آورد پيش
به پاي بت اندر به اميد خير
بغلطيد بيچاره بر خاك دير
كه درماندهام دست گير اي صنم
به جان آمدم رحم كن بر تنم
بزاريد در خدمتش بارها
كه هيچش به سامان نشد كارها
بتي چون برآرد مهمات كس
كه نتواند از خود براندن مگس؟
برآشفت كاي پاي بند ضلال
به باطل پرستيدمت چند سال
مهمي كه در پيش دارم برآر
وگرنه بخواهم ز پروردگار
هنوز از بت آلوده رويش به خاك
كه كامش برآورد يزدان پاك
حقايق شناسي در اين خيره شد
سر وقت صافي بر او تيره شد
كه سرگشتهاي دون يزدان پرست
هنوزش سر از خمر بتخانه مست
دل از كفر و دست از خيانت نشست
خدايش برآورد كامي كه جست
فرو رفته خاطر در اين مشكلش
كه پيغامي آمد به گوش دلش
كه پيش صنم پير ناقص عقول
بسي گفت و قولش نيامد قبول
گر از درگه ما شود نيز رد
پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟
دل اندر صمد بايد اي دوست بست
كه عاجزترند از صنم هر كه هست
محال است اگر سر بر اين در نهي
كه باز آيدت دست حاجت تهي
خدايا مقصر به كار آمديم
تهيدست و اميدوار آمديم
سيه چردهاي را كسي زشت خواند
جوابي بگفتش كه حيران بماند
نه من صورت خويش خود كردهام
كه عيبم شماري كه بد كردهام
تو را با من ار زشت رويم چه كار؟
نه آخر منم زشت و زيبا نگار
از آنم كه بر سر نبشتي ز پيش
نه كم كردم اي بنده پرور نه بيش
تو دانايي آخر كه قادر نيم
تواناي مطلق تويي، من كيم؟
گرم ره نمايي رسيدم به خير
وگر گم كني باز ماندم ز سير
جهان آفرين گر نه ياري كند
كجا بنده پرهيزگاري كند؟
چه خوش گفت درويش كوتاه دست
كه شب توبه كرد و سحرگه شكست
گر او توبه بخشد بماند درست
كه پيمان ما بي ثبات است و سست
به حقت كه چشمم ز باطل بدوز
به نورت كه فردا به نارم مسوز
ز مسكينيم روي در خاك رفت
غبار گناهم بر افلاك رفت
تو يك نوبت اي ابر رحمت ببار
كه در پيش باران نپايد غبار
ز جرمم در اين مملكت جاه نيست
وليكن به ملكي دگر راه نيست
تو داني ضمير زبان بستگان
تو مرهم نهي بر دل خستگان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد