حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۶ بازديد


يكي را به چوگان مه دامغان
بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
شب از بي قراري نيارست خفت
بر او پارسايي گذر كرد و گفت
به شب گر ببردي بر شحنه، سوز
گناه آبرويش نبردي به روز
كسي روز محشر نگردد خجل
كه شبها به درگه برد سوز دل
هنوز ار سر صلح داري چه بيم؟
در عذرخواهان نبندد كريم
ز يزدان دادار داور بخواه
شب توبه تقصير روز گناه
كريمي كه آوردت از نيست هست
عجب گر بيفتي نگيردت دست
اگر بنده‌اي دست حاجت برآر
و گر شرمسار آب حسرت ببار
نيامد بر اين در كسي عذر خواه
كه سيل ندامت نشستش گناه
نريزد خداي آبروي كسي
كه ريزد گناه آب چشمش بسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد