دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۴ ۳۵ بازديد
به صنعا درم طفلي اندر گذشت
چه گويم كز آنم چه بر سر گذشت!
قضا نقش يوسف جمالي نكرد
كه ماهي گورش چو يونس نخورد
در اين باغ سروي نيامد بلند
كه باد اجل بيخش از بن نكند
نهالي به سي سال گردد درخت
ز بيخش برآرد يكي باد سخت
عجب نيست بر خاك اگر گل شكفت
كه چندين گلاندام در خاك خفت
به دل گفتم اي ننگ مردان بمير
كه كودك رود پاك و آلوده پير
ز سودا و آشفتگي بر قدش
برانداختم سنگي از مرقدش
ز هولم در آن جاي تاريك تنگ
بشوريد حال و بگرديد رنگ
چو بازآمدم زان تغير به هوش
ز فرزند دلبندم آمد به گوش
گرت وحشت آمد ز تاريك جاي
به هش باش و با روشنايي درآي
شب گور خواهي منور چو روز
از اين جا چراغ عمل برفروز
تن كار كن ميبلرزد ز تب
مبادا كه نخلش نيارد رطب
گروهي فراوان طمع ظن برند
كه گندم نيفشانده خرمن برند
بر آن خرود سعدي كه بيخي نشاند
كسي برد خرمن كه تخمي فشاند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد