حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


سيه چرده‌اي را كسي زشت خواند
جوابي بگفتش كه حيران بماند
نه من صورت خويش خود كرده‌ام
كه عيبم شماري كه بد كرده‌ام
تو را با من ار زشت رويم چه كار؟
نه آخر منم زشت و زيبا نگار
از آنم كه بر سر نبشتي ز پيش
نه كم كردم اي بنده پرور نه بيش
تو دانايي آخر كه قادر نيم
تواناي مطلق تويي، من كيم؟
گرم ره نمايي رسيدم به خير
وگر گم كني باز ماندم ز سير
جهان آفرين گر نه ياري كند
كجا بنده پرهيزگاري كند؟
چه خوش گفت درويش كوتاه دست
كه شب توبه كرد و سحرگه شكست
گر او توبه بخشد بماند درست
كه پيمان ما بي ثبات است و سست
به حقت كه چشمم ز باطل بدوز
به نورت كه فردا به نارم مسوز
ز مسكينيم روي در خاك رفت
غبار گناهم بر افلاك رفت
تو يك نوبت اي ابر رحمت ببار
كه در پيش باران نپايد غبار
ز جرمم در اين مملكت جاه نيست
وليكن به ملكي دگر راه نيست
تو داني ضمير زبان بستگان
تو مرهم نهي بر دل خستگان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد