حكايت سفر حبشه

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت سفر حبشه

۳۵ بازديد


غريب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ سر از عيش خوش
به ره بر يكي دكه ديدم بلند
تني چند مسكين بر او پاي بند
بسيچ سفر كردم اندر نفس
بيابان گرفتم چو مرغ از قفس
يكي گفت كاين بنديان شب روند
نصيحت نگيرند و حق نشنوند
چو بر كس نيامد ز دستت ستم
تو را گر جهان شحنه گيرد چه غم؟
نياورده عامل غش اندر ميان
نينديشد از رفع ديوانيان
وگر عفتت را فريب است زير
زبان حسابت نگردد دلير
نكونام را كس نگيرد اسير
بترس از خداي و مترس از امير
چو خدمت پسنديده آرم بجاي
نينديشم از دشمن تيره راي
اگر بنده كوشش كند بنده‌وار
عزيزش بدار خداوندگار
وگر كند راي است در بندگي
ز جان داري افتد به خربندگي
قدم پيش نه كز ملك بگذري
كه گر بازماني ز دد كمتري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد