دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۲ بازديد
يكي متفق بود بر منكري
گذر كرد بر وي نكو محضري
نشست از خجالت عرق كرده روي
كه آيا خجل گشتم از شيخ كوي!
شنيد اين سخن پير روشن روان
بر او بربشوريد و گفت اي جوان
نيايد همي شرمت از خويشتن
كه حق حاضر و شرم داري ز من؟
نياسايي از جانب هيچ كس
برو جانب حق نگه دار و بس
چنان شرم دار از خداوند خويش
كه شرمت ز بيگانگان است و خويش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد