سر آغاز (آغاز باب دهم)

مشاور شركت بيمه پارسيان

سر آغاز (آغاز باب دهم)

۳۳ بازديد


بيا تا برآريم دستي ز دل
كه نتوان برآورد فردا ز گل
به فصل خزان درنبيني درخت
كه بي برگ ماند ز سرماي سخت
برآرد تهي دستهاي نياز
ز رحمت نگردد تهيدست باز؟
مپندار از آن در كه هرگز نبست
كه نوميد گردد برآورده دست
قضا خلعتي نامدارش دهد
قدر ميوه در آستينش نهد
همه طاعت آرند و مسكين نياز
بيا تا به درگاه مسكين نواز
چو شاخ برهنه برآريم دست
كه بي برگ از اين بيش نتوان نشست
خداوندگارا نظر كن به جود
كه جرم آمد از بندگان در وجود
گناه آيد از بندهٔ خاكسار
به اميد عفو خداوندگار
كريما به رزق تو پرورده‌ايم
به انعام و لطف تو خو كرده‌ايم
گدا چون كرم بيند و لطف و ناز
نگردد ز دنبال بخشنده باز
چو ما را به دنيا تو كردي عزيز
به عقبي همين چشم داريم نيز
عزيزي و خواري تو بخشي و بس
عزيز تو خواري نبيند ز كس
خدايا به عزت كه خوارم مكن
به ذل گنه شرمسارم مكن
مسلط مكن چون مني بر سرم
ز دست تو به گر عقوبت برم
به گيتي بتر زين نباشد بدي
جفا بردن از دست همچون خودي
مرا شرمساري ز روي تو بس
دگر شرمساري مكن پيش كس
گرم بر سر افتد ز تو سايه‌اي
سپهرم بود كهترين پايه‌اي
اگر تاج بخشي سر افرازدم
تو بردار تا كس نيندازدم
تو داني كه مسكين و بيچاره‌ايم
فرو مانده نفس اماره‌ايم
نمي‌تازد اين نفس سركش چنان
كه عقلش تواند گرفتن عنان
كه با نفس و شيطان برآيد به زور؟
مصاف پلنگان نيايد ز مور
به مردان راهت كه راهي بده
وز اين دشمنانم پناهي بده
خدايا به ذات خداونديت
به اوصاف بي مثل و ماننديت
به لبيك حجاج بيت‌الحرام
به مدفون يثرب عليه‌السلام
به تكبير مردان شمشير زن
كه مرد وغا را شمارند زن
به طاعات پيران آراسته
به صدق جوانان نوخاسته
كه ما را در آن ورطهٔ يك نفس
ز ننگ دو گفتن به فرياد رس
اميدست از آنان كه طاعت كنند
كه بي طاعتان را شفاعت كنند
به پاكان كز آلايشم دور دار
وگر زلتي رفت معذور دار
به پيران پشت از عبادت دو تا
ز شرم گنه ديده بر پشت پا
كه چشمم ز روي سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند
چراغ يقينم فرا راه دار
ز بند كردنم دست كوتاه دار
بگردان ز ناديدني ديده‌ام
مده دست بر ناپسنديده‌ام
من آن ذره‌ام در هواي تو نيست
وجود و عدم ز احتقارم يكي است
ز خورشيد لطفت شعاعي بسم
كه جز در شعاعت نبيند كسم
بدي را نگه كن كه بهتر كس است
گدا را ز شاه التفاتي بس است
مرا گر بگيري به انصاف و داد
بنالم كه عفوم نه اين وعده داد
خدايا به ذلت مران از درم
كه صورت نبندد دري ديگرم
ور از جهل غايب شدم روز چند
كنون كامدم در به رويم مبند
چه عذر آرم از ننگ تردامني؟
مگر عجز پيش آورم كاي غني
فقيرم به جرم و گناهم مگير
غني را ترحم بود بر فقير
چرا بايد از ضعف حالم گريست؟
اگر من ضعيفم پناهم قوي است
خدايا به غفلت شكستيم عهد
جه زور آورد با قضا دست جهد؟
چه برخيزد از دست تدبير ما؟
همين نكته بس عذر تقصير ما
همه هرچه كردم تو بر هم زدي
چه قوت كند با خدايي خودي؟
نه من سر ز حكمت بدر مي‌برم
كه حكمت چنين مي‌رود بر سرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد