حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


مرا در نظاميه ادرار بود
شب و روز تلقين و تكرار بود
مر استاد را گفتم اي پر خرد
فلان يار بر من حسد مي‌برد
شنيد اين سخن پيشواي ادب
به تندي برآشفت و گفت اي عجب!
حسودي پسندت نيامد ز دوست
كه معلوم كردت كه غيبت نكوست؟
گر او راه دوزخ گرفت از خسي
از اين راه ديگر تو در وي رسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد