حكايت اندر نكوهش غمازي و مذلت غمازان

۳۵ بازديد


يكي گفت با صوفيي در صفا
نداني فلانت چه گفت از قفا؟
بگفتا خموش، اي برادر، بخفت
ندانسته بهتر كه دشمن چه گفت
كساني كه پيغام دشمن برند
ز دشمن همانا كه دشمن ترند
كسي قول دشمن نيارد به دوست
جز آن كس كه در دشمني يار اوست
نيارست دشمن جفا گفتنم
چنان كز شنيدن بلرزد تنم
تو دشمن‌تري كاوري بر دهان
كه دشمن چنين گفت اندر نهان
سخن چين كند تازه جنگ قديم
به خشم آورد نيكمرد سليم
ازان همنشين تا تواني گريز
كه مر فتنهٔ خفته را گفت خيز
سيه چال و مرد اندر او بسته پاي
به از فتنه از جاي بردن به جاي
ميان دو تن جنگ چون آتش است
سخن‌چين بدبخت هيزم كش است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد