حكايت شمارهٔ ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۳

۳۳ بازديد

يكي در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتي به ادايي كه مستمعان را ازو نفرت بودي و صاحب مسجد اميري بود عادل نيك سيرت، نمي‌خواستش كه دل آزرده گردد. گفت اي جوانمرد اين مسجد را مؤذنانند قديم هر يكي را پنج دينار مرتب داشته‌ام ترا ده دينار مي‌دهم تا جايي ديگر روي.
برين قول اتفاق كردند و برفت، پس از مدتي در گذري پيش امير باز آمد گفت اي خداوند بر من حيف كردي كه به ده دينار از آن بقعه بدر كردي كه اينجا كه رفته‌ام، بيست دينارم همي‌دهند تا جاي ديگر روم و قبول نمي‌كنم. امير از خنده بيخود گشت و گفت زنهار تا نستاني كه به پنجاه راضي گردند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد