دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۳ بازديد
يكي در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتي به ادايي كه مستمعان را ازو نفرت بودي و صاحب مسجد اميري بود عادل نيك سيرت، نميخواستش كه دل آزرده گردد. گفت اي جوانمرد اين مسجد را مؤذنانند قديم هر يكي را پنج دينار مرتب داشتهام ترا ده دينار ميدهم تا جايي ديگر روي.
برين قول اتفاق كردند و برفت، پس از مدتي در گذري پيش امير باز آمد گفت اي خداوند بر من حيف كردي كه به ده دينار از آن بقعه بدر كردي كه اينجا كه رفتهام، بيست دينارم هميدهند تا جاي ديگر روم و قبول نميكنم. امير از خنده بيخود گشت و گفت زنهار تا نستاني كه به پنجاه راضي گردند.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد