بخش ۱۰ - ظاهر شدن عشق ابسال بر سلامان

۳۶ بازديد


چون سلامان را شد اسباب جمال
از بلاغت جمع، در حد كمال،
سرو نازش نازكي از سر گرفت
باغ لطفش رونق ديگر گرفت
نارسيده ميوه‌اي بود از نخست
چون رسيدن شد بر آن ميوه درست،
خاطر ابسال چيدن خواست‌اش
وز پي چيدن، چشيدن خواست‌اش
ليك بود آن ميوه بر شاخ بلند
بود كوتاه آرزو را ز آن، كمند
شاهدي پر عشوه بود ابسال نيز
كم نه ز اسباب جمال‌اش هيچ چيز
با سلامان عرض خوبي ساز كرد
شيوهٔ جولانگري آغاز كرد
گاه بر رسم نغوله پيش سر
بافتي زنجيره‌اي از مشك تر
تا بدان زنجيرهٔ داناپسند
ساختي پاي دل شهزاده، بند
گاه مشكين موي را بشكافتي
فرق كرده، ز آن دو گيسو بافتي
گه نهادي چون بتان دلفروز
بر كمان ابروان از وسمه، توز
تا ز جان او به زنگاري كمان
صيد كردي مايهٔ امن و امان
برگ گل را دادي از گلگونه زيب
تا بدان رنگش ز دل بردي شكيب
دانهٔ مشكين نهادي بر عذار
تا بدان مرغ دلش كردي شكار
گه گشادي بند از تنگ شكر
گه شكستي مهر بر درج گهر
تا چو شكر بر دلش شيرين شدي
وز لب گوياش گوهر چين شدي
گه نمودي از گريبان گوي زر
زير آن طوق مرصع از گهر،
تا كشيدي با همه فرخندگي
گردنش را زير طوق بندگي
گه به كاري دس سيمين‌بر زدي
ز آن بهانه آستين را برزدي
تا نگارين ساعد او آشكار
ديدي و، كردي به خون چهره، نگار
گه چو بهر خدمتي كردي قيام
سخت‌تر برداشتي از جاي گام
تا ز بانگ جنبش خلخال او
تاج در فرقش، شدي پامال او
بودي القصه به صد مكر و حيل
جلوه گر در چشم او در هر محل
صبح و شام‌اش روي در خود داشتي
يك دم‌اش غافل ز خود نگذاشتي
زآنكه مي‌دانست كز راه نظر
عشق دارد در دل عاشق اثر
جز به ديدار بتان دلپذير
عشق در دلها نگردد جاي گير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد