دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۸ ۳۳ بازديد
چون سلامان مايل ابسال شد
طالع ابسال فر خفال شد
يافت آن مهر قديم او نوي
شد بدو پيوند اميدش قوي
فرصتي ميجست در بيگاه و گاه
يابد اندر خلوت آن ماه، راه
تا شبي سويش به خلوت راه يافت
نقد جان بر دست، پيش او شتافت
همچو سايه زير پاي او فتاد
وز تواضع رو به پاي او نهاد
شه سلامان نيز با صد عز و ناز
كرد دست مرحمت سويش دراز
چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت
كام جان از چشمهٔ نوشش گرفت
داشت شكر آن يكي، شير اين دگر
شد به هم آميخته شير و شكر
روز ديگر بر همين دستور بود
چشمزخم دهر از ايشان دور بود
روز هفته، هفته شد مه، ماه سال
ماه و سالي خالي از رنج و ملال
همتش آن بود كن عيش و طرب
ني به روز افتد ز يكديگر، نه شب
ليك دور چرخ ميگفت از كمين:
نيست داب من كه بگذارم چنين !
اي بسا صحبت كه روز انگيختم،
چون شب آمد سلك آن بگسيختم!
واي بسا دولت كه دادم وقت شام،
صبحدم را نوبت او شد تمام!
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد