دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۹ ۳۵ بازديد
چون سلامان با همه حلم و وقار
كرد در وي عشوهٔ ابسال كار،
در دل از مژگان او، خارش خليد
وز كمند زلف او، مارش گزيد
ز ابروانش طاقت او گشت طاق
وز لبش شد تلخ، شهدش در مذاق
نرگس جادوي او خوابش ببرد
حلقهٔ گيسوي او تابش ببرد
اشك او از عارضش گلرنگ شد
عيشش از ياد دهانش تنگ شد
ديد بر رخسار او خال سياه
گشت از آن خال سيه حالش تباه
ديد جعد بيقرارش بر عذار
ز آرزوي وصل او، شد بيقرار
شوقش از پرده برون آورد، ليك
در درون انديشهاي ميكرد نيك
كه مبادا گر چشم طعم وصال
طعم آن بر جان من گردد وبال
آن نماند با من و، عمر دراز
مانم از جاه و جلال خويش باز
دولتي كن مرد را جاويد نيست
بخردان را قبلهٔ اميد نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد